با احمد دهقان نویسنده

مبانی خاطره نویسی را نوشتم

در بحث تئوری خاطره و زندگینامه ، ما دید چندان درستی نداریم. خیلی سطحی به آن نگاه می کنیم. در حالی که قالب خاطره و زندگینامه نویسی شناسنامه بسیار بزرگی دارد.
کد خبر: ۱۵۷۲۳۸

آبشخور این قالب نوشتاری از یونان باستان شروع می شود تا به حالا می رسد. درباره فرهنگ ایرانی ، باید پرسید چرا ما زندگینامه خودنوشت نداریم؟ این سوال موجب می شود به خودمان ، گذشته مان ، حالات و افکارمان رجوع کنیم. در اینجاست که محقق به چیزهای تازه ای می رسد. وقتی کمی به گذشته می رویم ، می بینیم مباحثی که اکنون در این باره مطرح می شود، اغلب بدون اطلاع از سابقه 2 هزار ساله آن است.

زمانی که محقق به دنبال پاسخ این پرسش ها می رود، درواقع مسیر تحولی را می بیند که زندگینامه طی می کند تا به زندگینامه داستانی برسد.

گفتگوی ذیل با احمد دهقان که این روزها خاطره نویسی را تئوریزه کرده و به دنبال تحقیق در باره زندگینامه نویسی است ، پاسخ این پرسش ها را می جوید.

چه چیزی توجه احمد دهقان داستان نویس را به سمت نوشتن اصول تئوریک یک قالب نوشتاری کشاند؟

اول این که با چنین موضوعی بیگانه نبودم. من پیش از ورود به فضای داستان و داستان نویسی ، با موضوع خاطره و خاطره نگاری گره خوردم. در این سال ها به دلیل کارم با خاطرات کسانی که قرار بود منتشر شود، مرتبط بودم. در دفتر ادبیات و هنر مقاومت و جاهای دیگر هم از اول با این موضوع مرتبط شدم. خودم هم از ابتدا کارم را با خاطره شروع کردم. بنابراین این موضوع ، خارج از حوزه کاری من نبود. در تمام این مدت سعی کردم در مباحث تئوریک هم کار کنم و بفهمم ما چه پیشینه ای و چه آثار مکتوبی در این قالب داریم که بتوان از آن استفاده کرد تا کار به لحاظ تئوریک بی نقص باشد. این تجربه ده پانزده ساله خود من بود. تا این که دو سه سال پیش ، تحصیلات تکمیلی را شروع کردم. باز موضوعی که همیشه ذهنم را قلقلک می داد، همین موضوع خاطره نگاری ها و مباحث مرتبطش بود.

در مواجهه با خاطره ، ما همیشه یک کتاب را در نظر می گیریم ؛ اما این که بیاییم همه این خاطرات را بریزیم روی همدیگر و ببینیم چه حرفی برای گفتن دارند، کجای ادبیات این کشور ایستاده اند، کجای تاریخ این کشور ایستاده اند، چه می خواهند بکنند، چه کارکردی در دوره خودشان داشته اند (همان کاری که جامعه شناسی ادبیات می کند) این اتفاق کمتر افتاده بود تا این که دوباره درس را شروع کردم. یکی از چیزهای جالب برای من ، این بود که بیایم روی موضوع خاطره کار کنم و موضوع پایان نامه ام قرارش بدهم. نتیجه این شد: «بررسی مردم شناختی خاطره شناسی.» تقریبا می توان گفت در این دوره به شکل حرفه ای سعی کردم افکارم را درباره خاطره نویسی نظم بدهم. کار تئوریک من از اینجا شروع شد.

یعنی شما یک دوره آشفتگی هم در خاطرات می دیدید؟

بله ، همین مساله جرقه ای بود تا بیایم و این را برای خودم نظم بدهم و کاری که کمتر به آن توجه شده را انجام بدهم. الان خود شما ببینید، قریب 2 میلیون نفر در جنگ شرکت داشته اند، اگر یکی از آنها بخواهد خاطراتش را بنویسد، چه منبعی وجود دارد که بگوید خاطره یعنی چه؟ من چه باید بنویسم؟ باید از کجا شروع کنم؟ یا الان در مورد تاریخ شفاهی یا خاطرات شفاهی ، ما آثار خیلی زیادی داریم ؛ اما این خاطرات اساسا چه جایگاهی در تاریخ نگاری یا خاطره نویسی دارد؟ ما اغلب پاسخ هیچ کدام از این سوالات را نداشته ایم. این موضوعی بود که موجب شد بروم به سمت نظم دادن ذهنی یافته ها و آنچه خودم به دنبال آن بودم. دومین موضوع هم این بود که بعد از زمانی که یک مجموعه داستان منتشر کردم ، خود من بشدت از داستان زده شدم و رفتم به سمتی که راه دیگری برای خودم باز کنم و نگذارم از نوشتن دور شوم. نمی خواستم داستان بنویسم ، هرچند می نوشتم ؛ ولی آن لذتی که یک داستان نویس در داستان می برد را نمی بردم. مثلا در یکی از داستان هایم ، باید نامه ای که قهرمان داستان به خواهرش نوشته بود را می نوشتم. بعد از این که کارم تمام شد، به دوستانم گفتم من 3 روز است که چیزی نمی نویسم ؛ ولی خیلی کیف می کنم به خاطر این که یک نامه از قهرمان داستان نوشته ام. 3 روز است دارم کیف می کنم ؛ اما یک کلمه هم نمی نویسم.

این لذت را دیگر در داستان حس نمی کردم. داستان شده بود بلای جان من ، به جای این که بیاید و در کنار من قرار بگیرد. توی این دوره ، شاید انجام این کار نوعی تنفس بود.

الان برای پرداختن به داستان آماده شده اید؟
لذتی که توی این کار تحقیقی بردم ، به گونه ای بود که الان دارم کار دیگری انجام می دهم درباره زندگینامه و زندگینامه خودنوشت ؛ چون این دو موضوع در کنار هم هستند. با این لذتی که از انجام کار بردم و فراغی که برای من به وجود آورد، بلافاصله بعدش این کار را شروع کردم. من فکر می کنم اگر این دو کار را انجام بدهم ، دیگر مشکلی در این عرصه نداشته باشم و دوباره همان داستان نویسی خواهم شد که بودم.

در داستان نویسی نوعی لذت کشف وجود دارد. وقتی نویسنده خودش هم نمی داند پایان کارش چطور می شود و به آن مرحله که می رسد، نوعی لذت کشف را احساس می کند. می خواهم بدانم در این کار شما هم این نوع لذت محسوس بود و شما آن را لمس کردید؟ اساسا چه لذتی در این نوع کار که کار تحقیقاتی محسوب می شود، وجود داشت؟

بله. این لذت خیلی زیاد بود. ببینید، نویسندگان ما کمتر به دنبال کار تحقیقی بوده اند. در صورتی که این کار می تواند پشتوانه فکری عظیمی برای آنها باشد. در دنیا می بینید که نویسندگی و ادبیات یک ظرف است و نویسندگان ، یا مردم شناسان بزرگی هستند، یا روان شناس و جامعه شناس. همه اینها می تواند این ظرف را پر کند. شما می بینید که داستایوفسکی ، آثاری را می آفریند که آن آثار به علم روان شناسی هم کمک می کنند؛ اما این اتفاق کمتر در کشور ما افتاده است. ما همیشه ادبیات را هدف قرار داده ایم ، در حالی که دیگران که بدین گونه نبوده اند، موفق تر شده اند. در نویسندگان قبل و بعد از انقلاب نگاه کنید، آنهایی که در یک زمینه علوم انسانی تبحر داشته اند حالا چه کلاسیک و چه غیرکلاسیک. چون در کشور ما ادبیات و دانشگاه از هم دور بوده اند، غیرکلاسیک خیلی بیشتر است آنها توانسته اند موفق باشند. ما بعد از غلامحسین ساعدی ، کسی را مثل او نداشته ایم ، چون علم روان شناسی ، در داستان نویسی کمک زیادی به او کرد؛ اما این اتفاق کمتر افتاده است. ادبیات ما چنین پشتوانه ای ندارد که بیاید و برای قوت آن فکری بکند و نویسندگان خبره تری را در این عرصه تربیت کند. ما گمان می کنیم نویسنده یعنی کسی که فقط داستان بنویسد و به غلط به تمام نویسندگان خودمان لقب روشنفکر داده ایم. این غلط اندر غلط که بیشتر هم به خاطر مسائل سیاسی بعد از انقلاب بود موجب شده است الان که می نشینیم و به گذشته ادبیاتمان نگاه می کنیم ، می بینیم که یک دوره ای خیلی چاق و فربه بود، الان چقدر لاغر است.

به هر حال در کار تحقیق هم لذت زیادی هست ، چرا؟ چون این کار، نگاه ها را درباره تاریخ عوض می کند. درخصوص انسان و دوره تحولی که به وجود آمده ، محقق چیزهای مختلفی یاد می گیرد.

با توجه به این که کار جدی تئوریک در خصوص خاطره کرده اید، به نظرتان اساس نوشتن خاطره چیست؟ چرا بعضی ها خاطراتشان را می نویسند؟

وقتی به خاطره نویسی نگاه می کنیم ، می بینیم که قبل از دوره رنسانس خاطره نویسی وجود نداشته است. تکه های پراکنده خاطره گونه داریم ؛ اما یک کتاب مشخص عنوان خاطره نداریم. این علت دارد. خاطره نویسی همراه با فردیت است. قبل از رنسانس و در دوره زندگی قرون وسطی ، هیچ کس فردیت نداشت. هر فرد براساس قبیله و خاندانش شناخته می شد و این موجب می شد که هیچ کس فردیت نداشته باشد. بنابراین دلیلی برای نوشتن این عدم فردیت وجود نداشت ؛ اما بلافاصله در دوره رنسانس با نهضت اومانیستی روبه رو هستیم که در این دوره تحول ایجاد می کند، یعنی افراد می شوند تک تک. هیچ کس به خاندان خودش ارتباطی ندارد. پدر شما کارخانه دار است و شما روزنامه نگار. در حالی که اگر در دوره سنتی بودید، باید کارخانه دار می شدید. الان ما این چیزها را بیشتر می توانیم درک کنیم تا غربی ها، چون ما در دوره ای زندگی می کنیم که هم سنتی است و هم مدرن.

در این دوره افراد فردیت می یابند و این فردیت موجب می شود ما با دوره جدید روبه رو شویم. حتی رمان هم در همین دوره به وجود می آید. نقاشی هم متحول می شود و شما در نقاشی اروپایی هم نگاه کنید، می بینید از همین دوره به بعد، دیگر چهره آدم ها مشخص است. مثلا در تابلوی شام آخر، قبل از آن دوره چهره افراد مشخص نبود، اما پس از آن چهره ها وضوح پیدا می کند. خائن را می توان از قیافه اش شناخت. دیگر این که دوره سنتی ، دوره تکرار است. پدر و فرزند 2 تا کشاورز هستند، عین قبل. بنابراین دلیلی وجود ندارد که خاطره نویسی وجود داشته باشد؛ اما در دوره مدرن است که دیگر تکرار وجود ندارد.

اگر خاطره نویسی را محصول ضروری اومانسیم یا مقصود قهری اومانسیم فرض کنیم ، تصور می کنید جامعه ما یا جوامع مشابه کشور ما، به آن تفکر اومانیستی رسیده تا خاطره به ضرورت زندگی اش تبدیل شود؟

ببینید تعبیر من از اومانیسم را نباید با آن تعریفی که الان در جامعه وجود دارد، خلط کرد. جامعه ما درباره بسیاری از چیزها یک تعریف کلیشه ای ارائه می کند. ما آن تعاریف سیاسی اومانیسم را بگذاریم کنار و بگوییم «فردگرایی».

در اروپا، رنسانس را به چند دلیل مبدا و نقطه عطف محسوب می کنند. به دلایل سیاسی ، مذهبی ، طبقاتی و... ضمن این که رنسانس تقریبا نقطه عطف رسیدن به بورژوازی است. سوال من این است که آیا ما چنین تحولی را طی کرده ایم تا تحت تاثیر آن ، ساختارهای اجتماعی ما به فردیت برسد یا نه؟

باید تعاریف سیاسی و مذهبی رنسانس را بگذاریم کنار، چون هر کدامشان روی جواب این سوال تاثیر می گذارند. باید رنسانس را به عنوان دوره تحول انسانی تعریف کنیم ؛ تحول به معنای کل. اینجاست که انسان ها در مقایسه با قرون وسطی جایگاه متفاوتی پیدا می کنند.

خاطره نگاری در کشور ما از کی به وجود آمد؟ اولین جرقه هایش کجا به وجود آمد؟ در پاسخ به اینجا می رسیم که ما قبل از دوره قاجار خاطره نگاری نداشته ایم. آنچه وجود داشت ، تکه خاطرات پراکنده بوده و خاطره به معنای واقعی خودش نبوده است.

می شود کمی درخصوص این تکه خاطرات بگویید و بفرمایید منظورتان چیست؟

به عنوان مثال ، ما حکایت های بسیار زیبایی در دوره گذشته داشته ایم.
مثلا ما در دوره گذشته آثار عربی ، اسلامی را بگذاریم کنار هزار و یک شب را داشته ایم ؛ ولی اینها رمان امروزی نبوده اند. وقتی توی دسته بندی قرار می دهیم ، به اینها نمی گوییم رمان های بزرگ ، نه ؛ بلکه می گوییم رمان مختصاتی برای خودش دارد که اینها کمتر آن مختصات را دارند. توی خاطره هم همین گونه است. مثلا ما سفرنامه داشته ایم. در سفرنامه ، یک فرد مشاهدات خودش را می نوشته است ؛ ولی نقشی توی آن نداشته است. سفرنامه ناصرخسرو را در نظر بگیرید، وقتی می آید و می رسد به شهرهای مختلف ، نمی آید از خودش بگوید؛ بلکه آنجا را وصف می کند. در سفرنامه راوی غایب است.




در دوره قاجار بعد این که در جنگ با روسیه شکست می خوریم ، بزرگترین مساله ما این می شود که چرا شکست خورده ایم. همه دنبال پاسخ این سوال بودند. در طبقه نخبه و کسانی که اهل فکر بودند، این سوال خیلی پررنگ تر بود. در بین آن 5دانشجویی که برای تحصیل علوم به اروپا رفتند و برگشتند، میرزا صالح بود که اولین روزنامه در ایران را هم منتشر کرد. مهم ترین چیزی که او از سفر فرنگ آورد، کتاب خاطرات بود. میرزا صالح از فرنگ که برمی گردد تبریز، می نشیند و آنچه را بر خودش گذشته می نویسد. دیگر اینجا می توانیم اسمش را سفرنامه نگذاریم ، چون خودش است که در آنجا وجود دارد.

به نظر شما، این اتفاق آگاهانه بوده است یا این که میرزا صالح مکتوبش را نوشته و بعد معروف شده که در قالب خاطره است؟

میرزا صالح وقتی وارد فرنگستان می شود که خاطره نویسی بشدت در آنجا رواج داشت. این جور نبود که برود مثلا فن توپخانه را یاد بگیرد و در کنارش این چیزها را هم یاد بگیرد، نه ؛ او رفته بود که همین ها را یاد بگیرد. قسمتی از این یادگیری ناآگاهانه بود، قسمتی هم یادگیری آگاهانه کامل. وقتی برمی گردد، مثل جریان داستان نویسان ما که از آنجا داستان را آوردند، او هم خاطره نویسی را می آورد. در این زمان روای در خاطرات نقش پیدا می کند و دوره تحول فکری ما در این بحث ، آن دوره است. هنوز که هنوز است ما داریم این دوره را طی می کنیم ، همین طور که غرب 300 - 400 سال این دوره را طی کرد. ما هم نباید یک نقطه را قرار بدهیم و بگوییم این نقطه ، تمام تحول ما بود. همان طور که زندگینامه نویسی یک دوره طولانی را طی کرد تا به زندگینامه نویسی رسید. این طور نبود که بگوییم یک رنسانس به وجود آمد و همه اتفاقات افتاد. هنوز هم گاهی می بینیم که انسان جایگاه خودش را توی خاطرات و روایت های شخصی ندارد.

یک وقت هست که می گویند رمان در کشور ما پا نگرفته است و پا هم نمی گیرد. وقتی مباحث تئوریکش را مدنظر قرار می دهند، می گویند رمان در غرب براساس اعتراض شکل گرفت. ما این بهانه و علت را نداریم. توی خاطره و زندگینامه هم نداریم. اینجاست که می بینیم در خاطرات ، افراد کمتر از خودشان می گویند. در دوره تحول ما، «سنگی بر گوری» جلال آل احمد را می بینیم که به معنای واقعی ، قسمتی از زندگی را می نویسد؛ اما در دنیای شرق بیشتر زندگینامه ، توجیه نامه است تا اعتراض نامه. فرد پا به سن گذاشته و گذشته خودش را توجیه می کند. در دنیای دینی غرب ، اعتراف وجود دارد. اعتراف به این معنی که بروند، اعتراف بکنند و از این موضوع شرم نکنند؛ اما ما توبه را داریم. توبه یعنی این که برو کاملا پنهان استغفار کن ، دیگر آن کار را هم نکن و حتی به ذهنت هم نیاور. در این باره مباحث متفاوت نظری وجود دارد که فکر می کنم خیلی جا برای کار داشته باشد.

در خصوص انقلاب ما، این اتفاق نیفتاد که بیایند جایگاه آن را در علوم انسانی تعریف کنند. وقتی فوکو به ایران می آید، می خواهد انقلاب ایران را ببیند. می خواهد آن را به عنوان یکی از مهمترین انقلاب های تاریخ تجربه کند. انقلاب های واقعی توی دنیا بسیار کم هستند؛ انقلابی که به معنای واقعی کلمه تحول در آن به وجود آمده باشد، به گونه ای که دگرگونی را در تمامی ارکان یک جامعه ببینیم.

در انقلاب واقعی ، پدر و پسر کاملا جلوی هم می ایستند و این اتفاق ، اتفاق موردی نیست ، اتفاق بزرگی است. قبل از دوره انقلاب ، خاطره نویسی ما تکلیفش مشخص بود. گروه های خاصی می آمدند و خاطرات خودشان را می نوشتند. سیاستمداران ، نظامیان ، ادیبان ، اینها گروه هایی بودند که خاطره می نوشتند. اینها جایگاه فردی خودشان را در اجتماع پیدا کرده بودند. مردم عادی چیز تازه ای برای گفتن نداشتند. زندگی مردم عادی ما هیچ چیزی برای نوشتن نداشت. نگاهی که در توده مردم وجود داشته ، متعلق به پیش از دوره تحول است. ما تحول را توی توده نمی بینیم. انقلاب در زندگی توده مردم یک اتفاق جدید بود. بعد از آن میلیون ها نفر وارد جنگ شدند و این جنگ به آنها شخصیت مستقلی داد. این شخصیت مستقل بسیار مهم بود. کسی که تا دیروز شاگرد مدرسه بود، کلاس اول نظری درس می خواند، می شد یک رزمنده ، می شد یک نیروی داوطلب ، بعد تبدیل می شد به کسی که چیزهایی دیده که دیگران ندیده اند و بسیار مشتاقند تا این ندیده ها را بشنوند. از اینجاست که فردگرایی را در توده می بینیم. اینجاست که با انبوه آثار کسانی که در جنگ بودند، روبه رو می شویم. الان می بینیم افرادی که توی جنگ بودند، خاطراتشان را می نویسند. این به شکل انبوه درمی آید که خیلی ها نه فقط محققان داخلی که خارجی ها هم از آن به عنوان یک نهضت یاد می کنند. تا پیش از آن ، توده مردم خاطرات خودشان را نمی نوشتند. این اتفاق مهمی است که در جنگ ما می افتد و مردم کوچه و بازار، حرفی برای گفتن دارند و شخصیت پیدا می کنند. ما می توانیم این شخصیت را در خاطرات ببینیم.

توی جنگ های دیگر دنیا، خاطرات سران جنگ را می بینیم. مثلا وزیر دفاع یک کشور می آید و خاطراتش را می نویسد. سربازان خیلی کم این کار را می کنند. اگر کلی نگاه کنیم ، خاطرات مکتوب بیشتر از افراد راس امور است ؛ اما در جنگ ما کاملا بعکس می شود. این به چه علت است؟

چرچیل یادداشت هایش در دوران جنگ جهانی دوم را در 12 جلد منتشر می کند. همان موجب می شود تا نوبل بگیرد؛ یعنی آن قبیل افراد هستند که خاطرات و یادداشت هایشان را منتشر می کنند. در گروه های طبقه پایین ، هنوز تحولی رخ نداده است. آنها جنگجو هستند، به معنای همین یک کلمه. این جنگجو کارش جنگیدن بوده است. اینجاست که باید بحث کنیم که چرا 70 درصد افراد حاضر در جنگ ما داوطلب بودند؟ چون این فقط تفنگ به دست نگرفته است...

در واقع شما می خواهید بگویید که تفنگ را فکر دیگری به دست رزمنده نداده است ؛ بلکه فکر خودش این کار را کرده.

بله و اصلا این بهانه ای است برای این که یک فرد مستقل بشود. به همین دلیل است که ما در خاطرات رزمندگان ایرانی حتی به طور استثنا هم کسی را نداریم که به شرکت در جنگ برای کشتن عراقی ها افتخار بکند. در حالی که یک جنگجو کاملا برای جنگیدن وارد جبهه می شود؛ ولی در خاطرات رزمندگان ما اصلا به این اشاره نمی شود. رزمندگان ما اصلا برای کشتن نمی روند. البته مباحث نظری این خیلی گسترده است ؛ اما جنگ برای رزمنده بهانه است. اصلا او نمی خواهد برود و بجنگد. این بحثی است که خیلی حرف برایش دارم. او کسی است که فقط جنگجو نیست ؛ بلکه کسی است که آرمان هایش به او فردیت بخشیده است. اتفاقا فرمانده او هم مثل خودش است. ما در جنگمان می بینیم که فرماندهان کلاسیک نقش چندانی در بعد عقیدتی ندارند. خیلی از فرماندهان کلاسیکمان اسمی نمی شنویم ؛ اما درباره این آدم ها کاملا بعکس ؛ چون اینها کارکردشان متفاوت است. اینجاست که می گوییم این انقلاب به معنای واقعی خودش انقلاب بوده است. بنابراین ما در این آدم ها فردیت را خیلی زیادتر از دیگران مشاهده می کنیم.

مایلم درخصوص زندگینامه هم صحبت کنیم و شما تحلیلتان را بگویید. ببینید زندگینامه هایی که ما در غرب می بینیم ، زندگینامه آدم های شاخص و بزرگ است. وقتی مقایسه می کنیم این را در کشور خودمان هم می بینیم و البته با تغییراتی. در این باره تحلیل شما چیست؟

در دوره تحولی زندگینامه ، 2 دوره کاملا مشخص است ؛ یکی دوره ای که آگوستین قدیس با اعترافات ایجاد کرد. اعترافات آگوستین زندگینامه ای بود که آثار هزار سال تحت تاثیر آن بوده اند. در آن دوره خدایی وجود دارد و این خداست که بالاسر آمده و او در پیشگاه خدا اعتراف می کند. در این دوره زندگینامه در غرب بشدت افول می کند. این دوره 1000 ساله ، دوره تاریکی زندگینامه است. در این زمان اکثرا زندگینامه شهدا و قدیسان با اغراق نوشته می شود و زندگینامه به شکل یک مساله بزرگ نیست.

تا می رسیم به اعترافات ژان ژاک روسو. در اعترافات روسو خدا به زمین کشیده می شود و یک من درونی جایگزین آن می شود. این دو دوره تحول در غرب وجود دارد تا می رسیم به قرون 19 و 20 و الان که کمی از 21 را گذرانده ایم ؛ در این دوره باب زندگینامه نویسی در غرب باز می شود. وقتی بررسی می کنیم ، این را به معنای کلاسیک خودش می بینیم. الان در دوره ای هستیم که زندگینامه نویسی ، شاخه های متعددی پیدا کرده است.

اعترافات آگوستین و روسو دیگر برای نخبگان است. وقتی می گویند دوره مدرن دوره سطحی نگری است ، این سطحی بودن در زندگینامه های غرب کاملا دیده می شود. زندگینامه آدم های بشدت کم اهمیتی که فقط نام دارند، مثل هنرپیشه ها و ورزشکاران را می بینیم ؛ اما در آنجا زندگینامه نویسی کاملا روشمند شده است. این روشمندی موجب می شود یک زندگینامه نویس مانند یک رمان نویس که می داند چطور باید بنویسد، روشمند عمل کند. این روشمندی حتی در یک زندگینامه مبتذل که در مورد فلان هنرپیشه نوشته می شود هم رعایت می شود.

ما در کشورمان نمی دانیم چطور زندگینامه بنویسیم. بزرگ ترین مشکل ما، این علم نداشتن نویسندگان و سفارش دهندگان چون زندگینامه نویسی در دوره ای که ما هستیم چه در غرب و چه در شرق براساس سفارش است است. بزرگ ترین مشکلمان ، روشمند نبودن است و همین باعث می شود هرکس هر طور دوست دارد، بنویسد. بنابراین شما تفاوت واقعیت و تخیل را در زندگینامه ها پیدا نمی کنید. در معرض شخصیت های فرعی نمی دانید که آنچه نوشته شده ، واقعی است یا نه. درباره شخصیت اصلی هم نمی توان این را دقیق فهمید.


 




ابراهیم زاهدی مطلق

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها