هندوانه ، آجیل ، لبوی داغ ، فال حافظ، مادربزرگ ، قصه های هزار و یک شب ، خوردن ، کنار هم بودن ، بلندترین شب سال ، یلدا، چله بزرگ و آغاز فصل سرد، همه کلماتی آشنا برای «چله نویسی» و پیشکش کردن آن به چله نشینان است . اما قصه یلدا، در هیچ خبری نمی گنجد حتی در قاب هیچ گزارشی نمی نشیند. خبر یلدا به درازای شب های تاریخ است و به اندازه تمام یلدایی که بر این سرزمین و بر پدران و مادران این سرزمین گذشته است ، می توان خبر نوشت و گزارش داد.
می توان نوشت که «یلدا» یله در دل های ما آغاز فصلی از رویش است ؛ رویش سپیدی دانه های برف بر خاک و همین است که یلدا را با تمام تاریکی اش نقطه آغاز رویش و زایش می پنداریم و شادمانیم که چله نشین شبی می شویم که فردا را به ما هدیه می دهد و حالا برای نوشتن دوباره درباره یلدای دیگری از تاریخ ایران باید به دنبال کلماتی بود که هم بلندای این شب را و هم قصه ها و افسانه های آن و هم امروز و امشب یلدا را و یا یلدای امشب مان را به تصویر بکشد.
بازارهای میوه و تره بار رونق گرفته و صحبت ها گل انداخته است که چه بخریم و چه بخوریم ، چه بپوشیم و مهمان که باشیم و از چه کسی پذیرایی کنیم.
میوه های رنگ وارنگ از انبارهای سردخانه ای سردرآورده و «خودنمای» چله نشینان شده است و شب چله تمام ایرانیان را به پاسداشت یک سنت دیرین گردهم آورده است.
چه آنها که چله نشین برج ها هستند و درازی و پهنای شب را از بالای بلندترین برج های تهران می بینند و چه آنها که شب چله برای آنها تنها تا یک قدم آن طرف تر از چشمانشان دیدنی است ، یلدا همیشه یلداست.