آنزمان، مدیران نوآور و تهیهکنندگان نامتعارفتر دست باز نداشتند، درحالیکه ضمنا عمیقا عاشق اسلام و ایران و خلاق بودند؛ یکیشان میخواست تهیهکننده آن پروژه باشد. مرحوم افروغ یکی از داوران طرح بود و هر دو بدون ارتباط با هم، بسیار از آن دفاع میکردند.
زمانی گذشت و روزی با رضا میرکریمی در خانه سینما صحبت میکردیم؛ خانه سینما را اداره میکرد و نیز در فکر ساختن فیلمی تاریخی-اسطورهای از رستم و سهراب بود. گفتم چقدر خوب است فیلمت را نه با ساختارهای پرزرقوبرق هالیوودی بسازی. در ذهنم آن را در یک فضای کوزینتسفی و یا کوروساوایی میدیدم و حتی با فرمی پازولینیوار، یک رئالیسم مینیمال. نمیدانم بعدش با کیارستمی درباره اش حرف زدم یا نه، اما در ذهنم هنوز این پرسش زنده است که اگر او میخواست آن را بسازد، چگونه میساخت؟ شاید حتما با دو عنصر بداعت و بداهت، و نیز رئالیسمی قطعیتستیز و گریزان از دراماتیزهکردنی که احساسات را بر عقل حکمروا کند، شاید به فرم یک نقالی و یک تعزیه... که ما را از حس واقعیت و تفکر درباره واقعه تهی نمیسازد. اینها جهان مشترک من و او بود، در آمیخته با تصاویری که اسطوره را به زندگی روزمره نزدیک میکند. فیلم میرکریمی هم هرگز ساخته نشد؛ من بارها درباره جهل حضرات درباره شاهنامه سخن گفتم. اینکه ظاهربینان متحجر درک نمیکنند این حماسه ایرانی شاعر شیعی، ذخیره اعظم معارف شیعی و حتی حکمرانی مرتبط با فره ایزدی در برابر حکمرانی اهریمنی است. فره ایزدی چه بود جز نور ربانی عصمت و بیگناهی و دادگری و دانایی آسمانی نهفته در ولایت و امامت و رهبری سیاسی امام معصوم (ع) که در عصر غیبت در مقیاس انسان متقی غیر معصوم تا ظهور بقیهاللهالاعظم (عج) جاری میشد در ولایت عالم ربانی، ولی فقیه. این باورم بود و بعدها دانستم شاهرخ مسکوب در تحقیقات دور دوم زندگیش درخصوص شاهنامه پس از انقلاب درباره نسبت فره ایزدی در ایران باستان و ولایت شیعی واژگونه کار کرده و منتشر شد. من نیز بدون اطلاع از کارش چنین میپنداشتم و مستقل از او به این نتیجه رسیده بودم، اما با نگرشی ضد او.
چندبار پیش از این نوشتم گاه اسطورهها شکل معکوس حقیقتهای عالم غیباند که بهمرور آنچه فطرت و یا وحی بر آدم و حوا و انبیا مکشوف شده بود، بهمرور واژگونه شد. بههرروی، نظیر تکفیر اعاظم تفکر و تفقه تشیع بهوسیله گروهی دیگر از همین عالمان، تکفیر فردوسی و حافظ و مولانا هم از سر حق نبوده و نیست. حتی راهنمود روشنگرانه و ژرفبینانه امام شهید هم یخ جمود و تحجر و تظاهرات دینداری جزماندیش یا نااندیشنده و تعارض دروغین رویاهای ایرانی و آرمانهای شیعی، قرآن و شاهنامه را نتوانست ذوب کند؛ تا اینکه آقاسیدمجتبی با شجاعت قابل تحسین از شاهنامه سخن گفتند. رهبر معظمی که در متن یک معجزه و بعث خون امام شهید، چون سیمرغی سربرآورد و ندای وحدت سرداد و مردم قلبا و بیدلیل و معجزهوار نسبت به او، ناگهان احترامی الهی و ضمنا حسی خودمانی و سرشار از حب و برادروار یافتند که گویی خون پدری محتشم و مشترک بهنام سیدعلی خامنهای بزرگ، آنان را برادرانی روحی و سرشار از صمیمیت و اعتماد و با حس قوی مودت بار آورده بود؛ چنانکه آن مولا و آیت عظما علی (ع)، دو فرزندش را، آن شهید صحرای کربلا (ع) و آن برادر تشنه لب مدفون بر ساحل فرات سلاماللهعلیه را چنین متحد و عاشق هم. رهبر سوم صمیمانه ناقل بینش دادگرانه و حکمتآموز پدر شد و درکی دیگر از شاهنامه عرضه داشت. اگر بخواهیم در پژوهشی دقیق درباره نسبت شاهنامه با قرآن حکیم و روایات پژوهش کنیم، آنگاه افزون بر ارزشهای هستیشناسانه یکتاپرستانه و توحیدی شاهنامه، به بسیاری از سجایا و فضایل و رذایل قرآنی و روایی در افراد برخواهیم خورد که فردوسی همچون مروج و مبلغ نگاه اخلاقی و قرآنی و روایی اهلبیت (ع) آنان را در شاهنامه در این سرزمین بارور شعر عظیم، چون حماسهای ممزوج با روح شیعی کاشته است.
در شاهنامه، خلاف تفسیر نادانسته و شاذ روشنفکران فرویدی و دگراندیش و مدرنهایی مثل دکتر براهنی و شاملو، داستان رستم و سهراب داستان پسرکشی نیست.
با روشی شبیه به ساختارزدایی دریدایی که سرچشمه آن وجودشناسی هایدگر است، باید گفت شاهنامه تراژدی تلخ پسری است جوان و جوانی غره و اراده معطوف به قدرت که پدر را به پیمانشکنی و دستشستن از اراده معطوف به اخلاق و جوانمردی دعوت مینماید، به ربایش تاج و تخت ایران به همدستی توران و میدانداری خود (سهراب)؛ داستان پر از نشانههایی است که پدر و پسر به نهان و نشان و گواهی عقل و دل، همدیگر را میشناسند و پسر، دل به اشتیاق تصاحب قدرت و دنیادوستی ولو با یاری اجنبی بسته و پدری نماد پایداری، بر ارزشهای اخلاقی و استواری بر پیمان و ستیز با دشمن اجنبی میماند. رستم چنین قدرتی را، ولو با کشتن پسر در مقام دشمن وطن، سینه میشکافد و طرد میکند و وسوسه سهراب است که به قتلش میرساند. در اینجا حکیم ابوالقاسم فردوسی نمایشی از پیچیدگی بواطن انسان و نفس آدمی برپا میکند که معارفش از قرآن آمده است. بسیاری از فردوسیپژوهان هم به این عظمت دانایی ژرف او اشاره دارند.
سهراب با تندخویی از مادر نشان پدر میپرسد. رفتار او با تهمینه گویای غرور و کبر و دین ناپروری و رذیله قدرتگرایی سهراب از نگاه فردوسی است و اهوای ارادهمعطوف به قدرت، و نه به آدمیت:
چو دهساله شد زان زمین کس نبود
که یاراست با او نبرد آزمود.
کسی جرات و و یارایی نبرد با سهراب را نداشت.
بر مادر آمد بپرسید از اوی
بدو گفت گستاخ با من بگوی
فردوسی این تصویر گستاخ پرسشکردنش را اتفاقی نساخته؛ او موجودی بیپروا و فاقد تکلیفدانی و قانونمندی و مراقبت نفسانی و محترمداشتن مادر است و حد اعلای این خودبینی و خودخواهی و تکبر و خشونت، آنجاست که به تهمینه، مادرش میگوید:
گر این پرسش از من تو داری نهان
نمانم تو را زنده اندر جهان
سهراب بهراحتی برای آشکارکردن نام پدر، مادر را تهدید به مرگ میکند. مادر راز و سفارش پدر و زیر توجه داشتن پسر بهوسیله رستم و نهانداشتنش از افراسیاب را باز میگوید؛ و مادر هم نهانداشتن توان سهراب از پدر را اعتراف میکند آنهم از ترس آن که رستم، سهراب را پیش خود فراخواند و مادر دچار درد فراق شود؛ اما سهراب نقشه دنیاپرستانهای دارد، همدستشدن با افراسیاب و سرباز توران را فرماندهیکردن برای برکناری کاووس و شاهکردن رستم و سپس با سپاه ایران به توران حملهکردن و کشتن افراسیاب و پادشاه تورانیانشدن و امپراتوری بزرگ تشکیل دادن. این نگرش، از دوران رنسانس نگرش ماکیاولی بوده است و پایه درک قدرت در دنیای گسسته از دین است.
اکنون مجال رجوع به شعر و نشاندادن روح و نگاه عالی فردوسی بر مبنای انسانشناسی و نفسشناسی شیعی و نفی رذائل قدرتپرستی و پیمانشکنی ضد قرآنی و پرداخت او از شخصیت سهراب نیست که شاهد بر عمق و ژرفای حکمت فردوسی است و فقط اشارهای به آن کردهام:
کنون من ز ترکان و جنگآوران
فراز آورم لشکری بیکران
برانگیزم از کاخ کاووس را
ببرم ز ایران پی طوس را...
چو رستم پدر باشد و من پسر
نماند به گیتی کسی تاجور.
باز تاکید میکنم به نظرم داستانپردازی و روایتگری فردوسی براساس نگرشهای عمیق هستیشناختی و روحشناسی قرآنی و شیعی و عرفانی او از انسان و فهم او از بواطن روانشناسی قدرت و روح اقتدارطلب اسیر دنیا و پرهیز از کف داده و تزکیهنشده، بیمانند است. در داستان سهراب مدرنها، راز داستان، و رمز گشایی سهراب و جان گسسته از نماد پهلوانی مردمگرا و قهرمانی رذیلهآلود و فرمانبر قدرت و وسوسه دشمن اصلی انسان، شیطان و نفس سوء را درک نکردهاند. شاهنامه عظمت انسان شناسی روح و دانایی حکیمانه فردوسی را به نمایش مینهد و این تفسیر از سهراب دریافت من است از عمق حکمت فردوسی و جایی آن را ندیدهام که گفته باشند. این نوعی رابطه پدر و پسر است.
حال در تجربه عاشورا و در تجربه شهادت امام شهید عاشق سیدالشهدا (ع) و پیرو او، و ماجرای سوزان امام شهید، ما تصویر دیگری میبینیم. ما اینجا تصویر آن انسان نفس زکیهوار و سید حسنیگونه و ارتباط پدر و پسر رهیده از هر وسوسه شیطان و بزرگوار را میبینیم که تجلی اراده معطوف به خدا هستند نه معطوف به قدرت حرامکار و حریص، اما فردوسی داستان فاجعهبار پدر و پسر را میسراید و جنگ حق و باطل بین پدر و پسر را میسراید و نبرد رذیلت و حقیقت و جنگ پدر و پسر، جنگ جوانی مغرور و اسیر اغوای شیطانی نفس حریص به قدرت و پایبندی به پیمان و اخلاق فطری را میسراید و تجلی پهلوانی اجنبیستیز مردمی و اجنبیگرای نیرنگ باز را میسراید که به جنگ و واداشتن انسان- پدر بهوسیله پدر به خیانت به زهدان-مادر (وطن) میکشد و ایستادگی پدر و عقل او، سبب نجات پدر میشود در حالیکه قلبش از این آزمون تقدیر و قتل «نادانسته» پسر هزارتکه است.
حکمت عظیم و درسهای اعظم وجودشناسی شیعی فردوسی و شاهنامهاش را نهتنها گنجینه و کاخ رفیع زبان فارسی، بلکه آنچه این زبان حماسی فارسی بر آن دلالت میکند، یعنی میراث عرفان نوری باستانی ایرانی و تکامل آن، یعنی معارف معظم شیعی و اسلام ناب کرده است.
زبان فارسی تنها ظرف گذشته بزرگینهگی فرهنگ ایرانی-اسلامی و عطش دانایی و علم و خرد و آفرینش هنر کلامی و دانش و حکمت قوم سلمان فارسی نیست، ظرف نوزایی این قدرت آفرینش در کنون جهان است. این زبان فارسی است که در جهان تفکر و احساسات و قلوب جهلزده و فاسدشده و ظلمانی و بهیمیت، در جهان زبانهای منتقلکننده تباهی و دروغوارگی و ایمانباختگی و نیستانگاری و ازخودبیگانگی و عادیسازی یاس و خیانت و بیشرافتی و شهوتپرستی و کین جنون و خشونت و پوچی، تولیدکننده همه ارزشهای معنوی، توحیدی و اخلاقی و مروج آن است. پیشران این تولید ارزشهای آسمانی و عقلایی دو امام ما بودند، اما انبوه دانشوران بزرگ و عالمان ربانی، مبلغ کرامت و آدمیت و آزادگی و غیرتمندی و عزتمندی و دلیری و دلدادگی و بندگی حق، و تعقل و خردپیشگی و دانشمندی، به زبان فارسی نوشتهاند و در جهان از حقایق اصیل دینی و اخلاقی و فرهنگی مطهر دفاع کردهاند. پس امروز در میان هیچ ملت و قوم و کشور در آینه زبان، حجم عظیم معارف پاک، عشق و محبت و عدالت و فضایل انسانی و خرد و دانش الهی، به میزانی که در ایران تولید میشود، زاده نمیشود. در زبانهای کانونی و تغذیهکنندگان پیرامونی این زبانهای حاکم بر دنیا مثل زبان انگلیسی و فرانسه و آلمانی و... از یکسو و زبانهای مقلد گفتمانهای غربی، چه مواد و مصالحی برای انسانسازی ارسال میگردد؟ تفکرات مغشوش، بردگی فکری و فلسفههای عقلستیز و نهیلیستی پسامدرن، سلطهگرایی و تقلید و نومیدی، شهوات و حرامکاری و دنیاپرستی و حکمرانی میل، و فروپاشی رویاها و درک غلط از آزادی و پیشرفت و مصرفگرایی و اخلاقیات فاسد شده و متافیزیک و الهیات الحاد و ادبیات نابودی خانواده و شعر هجو و انسان همه چیز از کف داده و مستاصل و داستانهای پوچی و مرگ شعر و تفکر و تصویر موحش از زن و هنر و زیبایی و دادگری....
در چنین دنیایی زبان فارسی ظرف انتقال توحید و هویتمندی و تعقل و شرافت و شجاعت و مقاومت برابر شیطان و زبان امید و حماسه و شعر و شعارهای الهی، زبان هدایتهای اسلام در انقلاب اسلامی زبان رساو رسانه دین کامل ست ولو مشرکان اکراه داشته باشند. زبان رویاهای انقلاب اسلامی و زبان امید و عدالت و هزار جنبه ارزشمند وجود انسانی است زبان فارسی و اعماق شاهنامه که حتی برای مدعیان ایرانی و پژوهندگان با دیدگاه مدرن پنهان و نامکشوف مانده هرچند، محققان شاهنامه از مینوی، استاد ستیهنده تا مسکوب و پرهام و کزازی و پروفسور رضا، در خصوص هویتهای ملی شاهنامه زحمت کشیده، اما حکمتهای بزرگ در دل شاهنامه هنوز نهان مانده است.
باید بگویم در این زبان و در شاهنامه فردوسی حکیم بسا حکمتها و ارزشهای متعال زنده، اما نامکشوف است و دستیابی به صدف گوهرهای این دریا نیازمند غواصیهاست.
در زبان فارسی تاویل معصوم (ع) از قرآن و روح اسلامی زنده است. چیزی که تا روستاهای دورترین قلهها گسترش دارد. امروز جان اهلالبیت (ع) در جان زبان فارسی ظهور دارد. در این زبان امروز فردوسی و نظامی و سعدی و حافظ و مولوی و بابا طاهر و... زندهاند. روایات معصومان در منابر و مساجد به زبان فارسی برگردانده شده و ترویج میشود؛ و همچنان شعر فارسی رودی شکوهمند از زیبایی وصفناپذیر حکمت و حماسه و عشق و خلاقیت و میسازد. زبان شعر، زبان حکمت الهی و تصویر زبانی جمال و شکوه زندگی و ایستادگی برای ظلمات است و گذشته را در حال باززایی میکند و از گسست هویتی ممانعت بهعمل میآورد.
بیایید در این ایام بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی، ببینیم آن وحدت و پیوستگی روح ایرانی و میراث شیعی چگونه بهوسیله شعر از قرن چهارم تا امروز ادامه یافته و یکتاپرستی و عقل الهی و جان عاشق و دلیری و جنگاوری و انواع ممیزات انسان الهی نسل بعد از نسل تا امروز منتقل شده است، اما آنچه منتقل شده چیست؟ آن عناصر اصلی هویت ایرانی اسلامی شاهنامه فردوسی کدام است؟
۱. برای ادراک وجه حکمی و معرفت شیعی فردوسی باید صد کتاب به قطر شاهنامه نوشت که هر بیتش دریایی از معارف قرآنی در دل دارد و به پارهای پژوهندگان نامه باستان اشاره کرده و بسیاری نامکشوف مانده است. آنچه مستقیما از معارف شیعی نشان دارد از همان اولین ابیات دیباچه و کتیبه آغازین شاهنامه قابل دستیابی است.
آنجا که به خداوند جان و خرد، آفریننده و رب هستی و حیات و جان و صادرکننده اول (عقل) اشاره میکند؛ و این عین معرفت قرآنی و شیعی است که جز قرآن مجید مولا علی (ع) هم در خطبه اول نهجالبلاغه به آن میپردازد و البته همه چهارده معصوم (ع) روایت درخصوص خرد و جایگاه نخست آن دارند و کنفیکون و جانآفرینی زمینه ظهور و تجلی و صدور اول، عقل است که هر طایفه از علما و فقها و عرفا و حکما و. بزبان خود از این واقعه سخن گفتهاند. کتیبه و پیشدرآمد شاهنامه با بیانی به روانی آب و زبانی مبین و آیینه، یک دوره درس توحید و اصول عقلی برگردانه آموزشها و آموزههای قرآنی و معصومانه و بیحرفی اضافه است از معارف وحی و آلالله است:
بنام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه بر نگذرد
خداوند حی و نیز هستیبخش و جانبخش و حیات آفرین که اولین آفریده زنده وجاندار او خرد است. بهروایت مندرج در اصول کافی کتاب عقل و بحارالانوار و نوادر الاخبار و دیگر جوامع روایی رجوع کنید. در آفرینش عقل و فرمان ربالعالمین به عقل در رویکرد و پشتکردش و سوگند پروردگار که آفریدهای برتر از او نیافریده است.
بیت دوم نیز، کلام خداوند و تاویل رسول اکرم (ع)، امیرالمومنین علی (ع) و فرزندان معصومش (ع) را در بر دارد و در خصوص اسماءالحسنی و خداوندگاری نام و مقام و مراتب جایگاه وجود و موجودات و مکانت چیزها:
خداوند نام و خداوند جای
خداوند روزیده رهنمای
این بسماللهالرحمنالرحیم است که رزق هر ذره از اوست؛ و خداوند آسمانها و زمین:
خداوند کیوان و گردان سپهر
فروزنده ماه و ناهید و مهر
زنام و نشان و گمان برتر است
نگارنده برشده گوهر است
به بینندگان آفریننده را
نبینی مرنجان دو بیننده را
نیابد بدو نیز اندیشه راه
که او برتر از نام و از جایگاه
و این عین قرآن وکلام یعقوب (ع) و اولاد اوست. این درست که کلمه الله جامع اسماءالله است، اما بدون عبور از اسماء، انسان به توحید دست نیابد و مشرک میماند!
ایمان بهناشناختنیبودن ذات الهی اصل و هسته ایمان است و فردوسی در آغاز عالی روایتش، درس توحید میدهد؛ و تا اثر جاودانش در قیامت سند ایمان و رستگاریش باشد همین پرستش ناب را میآموزد. شاید بعدتر ستایش محمود غرنوی اهل مذهب قیاس و خشونت ضد شیعی او و نعت خلفا به معنای تزلزل فردوسی گرفته شود، اما هر کس که به ذرهای از تاریخ اسلام پس از نبی اکرم (ع) آگاهی داشته باشد که صدسال حتی ذکر روایت از محمد و علی و معصوم مجازات شکنجه و مرگ داشت و سپس سنت شیعهکشی سلاطین عرب و ترک و... به تقیه ۲۵۰ ساله و بعد هم به غیبت کبری ختم شد، به روشنی علت تقیه فردوسی عظیمالشان، این متولد روستای باژ طوس، این دهقان مورد آزار محمود غزنوی را درک میکند که حماسهسرای شیعه را برای حفظ و ممانعت از نابودی اثر تاریخسازش در پیش گرفت:
بپیوستم این نامه بر نام اوی
همه مهتری باد فرجام اوی
و البته سخن از تشیع و بزرگینهگی ایران محمود را به خشم آورد و کار سترگش را تحقیر کرد و صله بیقدر داد. به اشتباه گفتند اصل نهان و باطنی رنجش فردوسی از سیم بود که چرا زر نیست. بلکه فردوسی رنجیده از ظلم و خشم آن شاه ضد شیعه از جهان چشم فروبست با بیتی که پیش از مرگ و چندینسال پس از پایانشاهنامه به آن افزود:
کنون عمر نزدیک هشتاد شد
امیدم به یکباره برباد شد.
کسی که عالیترین حکمت توحید خالص علوی دوازده امامی را منکشف میکند، محتملا دهقانی دلبسته زر نیست که میرنجد.
باز گردیم به ادامه درس توحید ناب اهلالبیتی (ع) درباره موحد نبودن، مشرکبودن و گرفتار کثرات شدن و عدم درکوحدت در کثرت، در صورت توقف در اسماءالله الحسنی و در نام و نرسیدن معرفتی و اعتقادی به نام ناپذیری ذات بیهمتای هو!
برای همین شاعر حکیم پس از ستایش «خداوند نام» و آغازگر نامها و تجلی «بسم الله الرحمن الرحیم» که در آغاز ظاهر شده، به بیآغاز و عبور از نام و آن بینشان و تعلیم قرآنی امیرالمومنین (ع) و ائمه معصوم (ع) و نهجالبلاغه شریف و خطبه آفرینش درباره اصول اعتقادات شیعی میپردازد.
بیت:
نیابد بدو نیز اندیشه راه
که او برتر از نام و از جایگاه
آشکارا گویای اصل توحید مبتنی بر عبور از نام (اسماء) و مراتب ومقام موجوات شناختنی، در رأس همه، جایگاه اسماء است:
سخن هرچه از این گوهران بگذرد
نیابد بدو راه جان و خرد
هر قدر از جواهر اسما سخن گفته شود، جان و خرد که در هستی انسان جاندار دارای قوه عاقله، ستون ممیزه آدمی است به حقیقت خدا راه نیابد.
خردگر سخن بر گزیند همی
همان را گزیند که بیند همی
ستودن نداند کس او را چو هست
میان بندگی را ببایدت بست
خرد را و جان را همی سنجد او
در اندیشه سخته کی گنجد او؟
بدین آلت رأی و جان و روان
ستود آفریننده را کی توان؟
به هستیش باید که خستو شوی
ز گفتار بیکار یکسو شوی
پیام کامل و بیتردید شیعی فردوسی که تمام دیوان شاهنامه گسترش آن است، همین کلام توحید و معرفت شیعی است. رها کردن جدل عقلی و مدعای خطاآلود فهم در شناخت ذات و پیشهکردن بندگی که در حد الات و ابزارهای جسمی و روحی که انسان از آن آفریده شده شناخت ذات ممکن نیست و این شرک است. چون شناخت محصول احاطه وجود برتر بر موجود فروتر است؛ و شناخت ذات مستلزم مساوق ذات یا برتری بر ذات الهی است (نعوذ بالله) و مشمول اتحاد در مفهوم و مساوات در صدق میشود و این عین شرک است.
پس راهحل فردوسی همان راه حل قرآن و مولا علیهالسلام است. یعنی عبودیت ناب از سر معرفت به بیکرانی و قطعیت وجود نام ناپذیر و شناخت ناپذیر ذات که به آن همه گونه یقین داریم همه نشانها به آن بینشان دلالت میکند و نام نشان بینشان از اینجاست: میان بندگی را بباید بست و فقط عبودیت پیشه کرد و همه تلاش تدبر و معرفت و عقل و علم را در این راه خرج کرد: و به این رسید که حتی حمد او هم تنها از او ساخته است که ما قادر به حمد او با آلت و ابزار محدود رأی و جان و روان انسانی خود نیستیم و چنین، پرستنده محض باید باشیم و ژرف فرمانپذیر و دانای این علم خداشناسی که فردوسی پاکزاد به روانی آب زلال قرآن و حوض معرفت رسولالله و دانش مولا علی (ع)، به لبان تشنه میرساند که به هستیش اندیشه انسان راه ندارد و این ایمان در دل جا دارد و دل پی از آنجوان و رویان و بارور نعرفت و ایمان و بندگی است:
پرستنده باشی و جوینده راه
به فرمانها ژرف کردن نگاه
توانا بود هر که دانا بود
ز دانش دل پیر برنا بود
از این پرده برتر سخنگاه نیست
به هستیش اندیشه را راه نیست.
اندیشه اسیر سهگاه و چهارگاه است و پنجگاه معرفت قرآنی، عصمت معرفت خاندان است که میگوید: «به هستیش اندیشه را راه نیست».
پس از این آغاز که فقط عناوین دریافت خودم را بیان کردم، فردوسی به اسما و خلق اول میپردازد و ستایش خرد میآغازد و از آفرینش جهان سخنساز میکند و به آفرینش آدم، خورشید و ماه رسولالله و مولا علی و معصوم (ع) تا پایان شاهنامه و پس از مدح مرسوم آن زمان به آغاز داستان خداینامک (در میان ما به شاهنامه شهرت یافته) میپردازد.
فردوسی در همان آغاز پادشاهی اولین فرمانروا کیومرث، از فره ایزدی او و نور ولایت الهی سخن میگوید و به یکتاپرستی و باور ارتباط حکمرانی حاکم نیک و صالح و دادگر ک آبادگر با عالم غبب اشاره دارد و در برابرش حکمرانی اهریمتی دیوان و ضد توحیدی و قاتل سیامک فرزند کیومرث و رفتار فرمانروایی کافرانه را قرار میدهد؛ و بیان معارف گوناگون با داستانهای این شخصیتهای اسطورهای که در لابلایشان معارف تشیع را منتشر میسازد. شاهنامه رسانه مخفی کار و خردمند و بصیر و نگاه ژرف نگر ابلاغ پیام تشیع دوازده امامی در عصر غلبه مجدد شرک و نفاق بوده است و با هر داستان هوشنگ و طهمورث و جمشید و ضحاک و فریدون و شاه یمن و سلم و ایرج و منوچهر و سام و زال و رودابه و رستم و کاووس و سهراب و افراسیاب و سیاووش و اسفندیار و کیخسرو؛ و جلوهای از حکومت الهی یا ابلیسی را و گنحینههای لایزال حکمت و اخلاقیات ناب را لابلای داستان باستان و ارزشهای مانای ایرانی را و ضد ارزشهای کافرانه و نفسانی را به نمایش مینهد.
اکنون با چشمی دیگر به شاهنامه بنگریم.
تفاوت جنگ پدر و پسر و حق و باطل و رابطه اش با امروز ما این است که اگرچه در بخشی غربگرایی نشان نسل روکرده به احنبی است که هم با «پدر» و هم با «مادر» میجنگد، اما اسوه عالی شیعی بر ایران غلبه دارد. به یمن وجود تربیت الهی و شیعی امروز رستم زمان فرزندی و فرزندانی در مقام امام و امت، چون آقا سید مجتبی رهبر معظم و ملت ایران تربیت کرده که هر دو هم امت و هم امام وفادار به ارزشهای شیعی هستند؛ متحد در نابودی اجنبی کافر هستند و پیرو مولا و فرزندانش و و عاشق مرام برادرانه فرزندان علی (ع) هستند و با آن زندگی و همان را اجرا میکنند و با همان شهید میشوند و شاهد ابدی حقیقت وجود الهی هستند: پدری شهید و پسری شاهد!
باری! اکنون میتوان به نسبت شعر فارسی و حکمت شیعی و زبان فارسی با هویت ایرانی اسلامی و شعر فردوسی و ژرفنای حکمت قرآنی و تشیع بیاندیشیم. اردیبهشت ماه زبان فارسی و شعر است. با روز گرامیداشت ابو محمد مشرفالدین، مصلح بن عبدالله بن مشرف، متخلص به سعدی و مشهور به مصلح شروع میشود؛ با روز زبان فارسی و بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی ادامه مییابد و در پایان با یادمان حکیم عمر خیام شاعر رازآمیز و ریاضیدان بزرگ پایان میپذیرد.
ذکر اهمیت زبان فارسی کنونی، کلا و بهخصوص میراث شعری و حکمی آن طی تاریخ از قرن چهارم تا امروز، نیازمند آثار پژوهشی بزرگی است. زبان فارسی زبان استقامت ایرانی و تلاش برای حفظ کرامت انسانی و ایمان یکتاپرستانه اصیل اسلامی و نفی انحلال طلبی و علیه نژادگرایی، علیه تفرعن استکباری و علیه هویت زدایی ما از زمان سلوکیان تا اعراب اموی و مغولها و اروپاییها و انگلیسی هاست. ریشههای فارسی دری و فارسی جدید از قبل از اسلام چنین نقشی داشت. اهمیت امروزی آن صد چندان شده است. زبان معارف تشیع باز بهویژه از دوران صفویه به بعد و امروز زبان انقلاب اسلامی برای جهان، و خصوصا در ارتباط با آثارو سخنرانیهای دو امام رضوان الله تعالی علیهما درباره تشیع و انقلاب و ذکر بزرگینهگیهای حکمت مندرج در شعر شاعران بزرگ زبان فارسی، چون حافظ و فردوسی و سعدی و خیام و. اوراق مثنوی هفتادمن میخواهد.
اکنون میخواهم بگویم هر قدر زبان فارسی و ملت ایران، در نسبتی سزاوار بلندآوازگی با هم زیستند و پایداری و ایستادگی کردند و حیات سربلندی را پشتسر نهادند، ما ناسپاسانه، از رفتاری بایسته، با موجودیت محتشم و مقتدر زبان خود سرباز زدیم. مایلم از زاویه خاصی به ستم به اسوههای پر عظمت هنر و خرد و حکمت و میراث گرانبهایمان اشاره کنم. ستم تحجر به حکمت و شعر بیسابقه نیست. چه فقهای عظیمالشان و نوادر تفکر و حکمت که مورد تعدی و عتاب جهل قرار گرفتند و این امری متقابل بود. هم تکفیر بزرگانی مثل ملاصدرا و هم جنگ با سید موسی زرآبادی و ملا حسینقلی همدانیها و سید علی قاضیها و هم نسبت به علامه قزوینیها و سید مهدی آشتیانیها و الهیانها و حتی با آقا سید روح الله و آبنخوردن در لیوانی که ایشان یا فرزندشان آب مینوشیدند، جلوههای چندسویه دشمنی افراد جهل زده را با تنوع سلایق فکری و اجتهادی به سبب اختلاف رأی نشان میدهد. این تکفیر حتی به دوران حضرات کلینیها و صدوقها و شیخ مفیدها میرسد و تا دوران مشروطیت و تکفیر دردناک شیخ شهید، فضل الله و دعوای طرفداران آخوند خراسانی و سید کاظم یزدی و موافقان و مخالفان مشروطه ادامه مییابد. اولین درس و عبرت برای کسانی که خواهان پیشهکردن روش معقول مورد رضای خدایند، آن است که ظاهربینی و داوری خداواره خود را که اساسش جهل است، رها کنیم؛ و یکی از نمونههای تلخ برخورد جاهلانه، داوری از سر نادانستگی در خصوص حکیم ابوالقاسم فردوسی است.
امام (ره) با سرایش شعرهای حافظانه و علاقه به حافظ و و دیگر شاعران حکیم، و امام شهید نیز با سرایش شعر و شعر شناسی حرفهای و تخصصی و ارتباط گسترشدار با زبان فارسی و ادبیات فارسی و شناختی وسیعتر از صرف شناخت نظامی و ناصر خسرو و سنایی وسعدی و مولوی و حافظ سعدی و عراقی و صائب و بیدل و حزین، میخواستند میراث بزرگی را پاسداری کنند: زبان فارسی، گنجینه حکمت شیعی و شعر فارسی ذخیره بزرگ مفاهیم مذهب دوازده امامی است و بدون این زبان که اینک زبان معارف انقلاب اسلامی و عصر انتظار است، زبان تفکر درباره اسلام ناب، اسلام اهل البیتی (ع)، میراث عظیمی را از دست میدهد. معارف مجدد عصر امام خمینی (ره) و تکمله آن معارف استقامت و مردمسالاری و حکمرانی اسلامی ناب که در سخنرانیها و کتابهای امام شهید خامنهای مندرج و در انواع آثار و سخنرانیهای از قرن چهارم تا دوران صفویه و تا آثار دوران مشروطه و تا معارف و تفاسیر صدسال و پنجاه سال اخیر و آثار علمی بزرگان تفکر و تفقه و آثاری، چون تفاسیر شریف لاهیجی، علامه طباطبایی و علامه جوادی آملی و آثار و کتب استاد مطهری و؛ و آثار علمی بزرگ به زبان فارسی، بجا مانده است، بسیار ارزشمند است. قدر این فرهنگ عظیم شیعی در دوران انتظار و جهانیکردن این زبان را بدانیم و کوتاهی نکنیم. شعر فارسی همان گونه که رهبر شهید تاکید کردند، تنها شعر نیست، تفکر حکمت، نگاه به هستی و یک جهان میراث معصومانه و نجاتبخش است که با نشر همین شعر و تفسیر اشعار فردوسی و حافظ و مولوی و سعدی... میتوان یک جهان را به روشنایی حقیقت شیعی اسلامی دعوت کرد.