از ساعت تخریب، از محل اصابت موشک، از خانوادههای زیر آوارمانده، از آنان که نجات یافتهاند، از خودش و تیمش، از آنهایی که مخالف همه چیز بودهاند یا هنوز هستند و از ... .
در جستوجوی امید
من اما آمده بودم تا دلی صفا دهم و اعضای گروه پند را بعد از مدتها دوری و استرس جنگ ببینم. من نویسنده نیستم که دنبال سوژه باشم؛ دنبال دیدن اساتیدم. چشم میدوانم و از دیدنشان و اینکه صحیح و سالمند، لبخند گرمی روی صورتم پهن میشود. نمیخواستم صحنههای دلخراش ببینم؛ در آن هوای بهاری و خنک، بیشتر دوست داشتم از امید و شکوفاییبشنوم.
نگاهم را از تخریبها برمیگرداندم و تاب دیدن زخمیها را نداشتم. از دیدن هیکل قوی جهادگر که استوار و محکم و با لبخند حرف میزد لذت میبردم و در دل میگفتم: «ماشاءالله به شیرزنی که مادر توست. ماشاءالله به غیرت مادری که دنبالت راه نیفتاده و از نبودنت در خانه بترسد؛ او تو را درست برای همین کارهای ابوالفضلعباسی پرورش داده است. مادرت عجب شیرزنی است مرد!»
به رنگ خاطرات دوکوهه
داخل خیمه شهید بروجردی میشویم؛ انگار وارد «دوکوهه» شدیم. همان حالوهوا و همان رنگوبو بود، حتی همان زاویه تابش نور. اینجا انگار درحالیکه اردیبهشت تهران است، همان اسفندماه اهواز شده است. کلمن آب جلوی در و تشکهای جمعشده در کنار خیمه برای آنهایی که جوانی را در جنگ گذراندهاند، آنها را به آن زمان پرتاب میکند.
جنگ، جنگ است؛ هر جا و هر زمان باشد، با آن یکجور برخورد میشود. آن زمان دوکوهه پایگاه اعزام نیرو بود و امروز خیمه شهید بروجردی در تهران.
حالا در این خیمه، آقاحمید بنا که هم از اهالی شهرک است و هم از اهالی قلم، بهعنوان میزبان سعی دارد از گروه خوب پذیرایی کند. جهادی است و بلد کار در روزهای نداری؛ روزهایی که میدانی اگر سینی نداشتی، چطور از یک شیء صاف و بزرگ مثل تختهشاسی برای گذاشتن کیک و شربت استفاده کنی. زرنگ است و همه چیز را با یک ایما و اشاره با رفقایش هماهنگ میکند و قرار میشود بعد از شنیدن صحبتهای حاجآقا وکیلپور، به سمت موقعیت شهید باقری برویم.
ایثار و اخلاق در میدان خدمت
حاجتقی یا همان حاجآقا وکیلپور از امدادرسانیهای مختلف میگفت؛ از خیمهزدن روی سر بانویی که زیر آوار مانده بود تا جلوگیری از آسیبدیدن او با سنگریزهها، تا سری که بعد از بمباران روی شانهاش آرام گرفته بود که برای چند ثانیه اشک بریزد و آن موج سنگین هیجان و درد را تخلیه کند. در نجاتدادن بانوان از زیر آوار، به غیر از رعایت نکات ایمنی برای جلوگیری از آسیب بیشتر، رعایت ادب در درآوردن کفشها برای پاگذاشتن به منزل کسی که سگ نگهداری میکرد و با خود بردن همسر از مسیری سخت (مثل یک نیمطبقه ویران و از روی تکه آهنی) برای آوردن لباس بانوی آسیبدیده که فقط لباسهای خودش را میخواست، همگی به مخالفان دوروبرشان ــ حتی آنهایی که گاه از سر کینه در حین عملیات کمک به آسیبدیدگان، عمامه از سرشان پرت کرده بودند ــ نشان میداد که آنها چه انسانهای شریفی هستند و برای وطن، اینگونه در میدان خدمت عرق میریزند و کار میکنند.
نظمی جهادی در دل آشوب
لحظه گرفتن عکس یادگاری رسید و چهره نورانی و باصفای حاجآقا منیری در چارچوب در نشست؛ چند عکس از تیم گرفت و نشست به صحبت از آنچه دیدند، انجام دادند و میخواهند. لباسشان خاکی و کثیف بود. آنقدر حجم کارشان بالا و متنوع بود که باید تندتند حرف میزدند؛ برای شروع هر مبحث جدید «بسمالله» میگفتند تا بفهمانند وارد موضوع جدیدی شدهاند.
کارگروههای مختلف با مسئولان مشخص، هرکدام علاوه بر انجام وظیفه خود، به سایر گروهها نیز کمک میکردند. یکی مسئول سرزدن به خانوادههای شهدای جنگ سوم بود؛ نه از این سرزدنهایی که فقط برای عکس یادگاری باشد، بلکه از آنهایی که با خود مداح میبرند و با هدیه و احترام میروند. اگر خانواده اجازه میدادند چند عکس میگرفتند و در هفتههای بعد مجددا به آنها سر میزدند و پیگیریهای لازم را انجام میدادند. حتی برای این کار سامانه تعریف کرده بودند تا همه چیز منظم و منسجم باشد.
گروه دیگر، مسئول ثبت خسارات و تنظیم کمکهای مردمی برای هزینه در این مسیر بود. گروهی مسئولیت انبار و ثبت و دستهبندی کمکهای مردمی را بر عهده داشت و برخی هم به آموزش کارهای فنی و حرفهای به جوانان میپرداختند و خودشان هم سخت مشغول کار: شیشهبری، PVC، نجاری، بنایی و ... . آنقدر درگیر بودند که مسئول بخش شیشهبری در یک تصادفی به کما رفت؛ برای سلامتیاش حمد و شفا قرائت کنید.
غذایی با عطر عشق
نگاهشان به اموال خیریه مردم، نگاهی است که انگار به جیب خودشان است؛ در استفاده از آن محتاط و از اسراف بیزارند. مرغ آورده بودند برای خوردن با تهمانده برنج غذای نیروهای جهادی؛ همان برنجهایی که با کمک خیرین خرید و در آشپزخانهها پخت شده بود. آنروز ظهر، غذای ما چلوخورشت کرفس بود به دستپخت همان جهادیها. طعم آن برای من چیزی شبیه غذای حضرتی بود؛ در هر غذا، پیمانهای محبت و نیکاندیشی داشت. طعمش گرهخورده با گفتار نیک و اذکار بود و پخته با عمل نیک؛ قاشققاشق عشق ابوالفضلعباسی بود که به جانمان مینشست. ظهر در مقر شهید باقری، روی فرشی که ۴۰سال روضه امامحسین(ع) به خود دیده بود و در کنار حاجآقای وکیلپور، قربانی و منیری، نمیشد نمازجماعت نخواند. دستان دعایمان از روی فرش روضه تا آسمان، با «یا الله، یا الله، یا الله» گره خورد و اجابت شد.
ماندگار کردن همدلیها
شور زندگی در صحبتهای جهادگران، همه را سر شوق آورده بود تا کاری در حد توان انجام دهند: خطاطی و دیوارنگاری، آموزش به بانوان آسیبدیده و پرکردن اوقاتفراغت آنها، ایستادن پای دیگ و همزدن غذا و ... .
و فصلالخطاب، حاجآقا قربانی که فرمود همه میتوانند در پختن دیگ قیمه کمک کنند، اما اکنون فصل «روایت» است؛ از تمام سوژههای اطراف توشه برگیرید و بنگارید، چراکه نگاشتن، این خدمتها و همدلیها را بهتر از هر فیلم و عکسی ماندگار میکند. حاجآقا پس از رسیدگی به مجروحان و تلاش برای بهبود زندگیشان، هم در تجمعات حاضر میشدند، هم اطلاعرسانی میکردند، هم کمکها را سامان میدادند و هم دست نیازمندان را میگرفتند. خدا در پناه امن خودش حفظشان کند.
من بهعنوان فعال در حوزه کتاب و کتابداری، خودم را در حد نوشتن نمیبینم، اما شرمنده بودم از اینکه هرکس هرآنچه در توان داشت انجام داده و من، حداقل دستانی دارم که پای لانچر از دست ندادهام و میتوانم روی دکمههای کیبورد تکان دهم و از اینهمه همت و جهادگری، گوشهای بنویسم.
روح بسیجی؛ پیوند نسلها
راستی، اگر شهیدان همت، بروجردی و باکری زنده بودند، اکنون در کدام بخش این میدان فرماندهی میکردند؟ نمیدانم این گروههایی که اینجا مشغول کار هستند چقدر کتاب دفاعمقدس خواندهاند، چقدر روایت از جنگ شنیدهاند و چند بار به راهیاننور رفتهاند، اما هرچه نگاه میکنم، همان روحیه را میبینم. انگار بسیجی واقعی همیشه یکجور رفتار میکند؛ چه ۷۰ ساله باشد، چه ۴۰ ساله و چه ۱۰ ساله.