قاسم صرافان شاعر آیینی در رابطه با تحولات شعر و ادبیات ایران در دوران جنگ گفتوگویی تفصیلی با جامجمآنلاین انجام داده است که ماحصل آن را در ادامه میخوانید:
*فعالیت شما در حوزه شعر و ادبیات با چه زمینهای آغاز شد؟
از همان ابتدای آغاز سرایش شعر در دوران نوجوانی، اولویت اصلی من شعر آیینی و بهویژه شعر اهل بیت(ع) بوده است. با این حال از همان ابتدا در کنار آن در حوزههای دیگری همچون اشعار عاشقانه، عاشقانههای عرفانی و نیز شعر طبیعت و موضوعات عمومی نیز تجربههایی داشتهام.
بهتدریج فعالیت من وارد عرصه ترانهسرایی نیز شد. ترانه بهدلیل ماهیت حرفهایتر خود دامنه موضوعی گستردهتری دارد بهگونهای که برخلاف شعرهای صرفا دلی که بیشتر براساس علاقه شخصی شکل میگیرند، در ترانهسرایی حرفهای علاوه بر ذوق فردی، سفارشها و نیازهای بیرونی نیز نقش تعیینکنندهای دارند. از همینرو موضوعات این حوزه بسیار متنوع است و طیفی از آثار آیینی، مذهبی، انقلابی و اجتماعی تا اشعار عاشقانه، تیتراژ سریالها و نیز سرودها را دربر میگیرد.
*در حوزه سرود با چه مضامینی با توجه به شرایط کنونی روبهرو هستیم؟
در حوزه سرود بخش قابل توجهی از آثار با مضامین امید به آینده، انگیزشی و توجه به مخاطب نوجوان و جوان تولید میشود. در واقع این حوزه بیش از هر چیز با مخاطب نوجوان و جوان ارتباط برقرار میکند و تلاش دارد انگیزه و امید را در آنان تقویت کند.
با وجود این تنوع من همچنان بیشتر بهعنوان یک شاعر آیینی شناخته میشوم. هرچند برخی با توجه به نوع آثار، مرا بیشتر با شعرهای عاشقانه میشناسند. گاهی حتی پیش آمده که مخاطبان از من درباره سرودن شعر آیینی سؤال کردهاند، که این خود نشاندهنده برداشتهای متفاوت از آثار یک شاعر است.
*غنای شعر آیینی در ادبیات ایران چگونه است و اصلا این نوع شعر چه جایگاهی دارد؟
این حوزه از پشتوانهای تاریخی و غنی برخوردار است. در دوران معاصر از نظر کمی رشد قابل توجهی در تعداد آثار مشاهده میشود. این افزایش کمیت بهطور طبیعی میتواند هم بر ارتقای کیفیت و هم بر افزایش آثار متوسط تاثیرگذار باشد، بهاینمعنا که در کنار حجم بالای تولید آثار امکان شکلگیری آثار برجسته و شاخص نیز بیشتر شده است.
ممکن است شاعری جوان در طول یک سال تعداد زیادی غزل یا شعر آیینی بسراید که در میان آنها چند اثر برجسته و متمایز نیز شکل بگیرد. در سالهای اخیر نگاههای تازهتر، عمیقتر و گاه لطیفتری به شعر اهل بیت و شعر آیینی افزوده شده که در ادبیات کلاسیک به این شکل کمتر مشاهده میشد.
در شعر آیینی معاصر نوعی گرایش به تصاویر ملموستر و زمینیتر نیز دیده میشود؛ به این معنا که این نوع شعر از فضای کاملا انتزاعی و آسمانی فاصله گرفته و به زیست و احساسات روزمره مردم نزدیکتر شده است. این تحول را نمیتوان کاهش ارزش دانست بلکه نوعی نزدیکشدن به ادراک و تجربه زیسته مخاطب است. همانگونه که در بیان مفاهیم معنوی نیز هرچه زبان و تصویر به فهم عمومی نزدیکتر باشد ارتباط مؤثرتر و عمیقتری با مخاطب برقرار میشود.
میتوان گفت شعر آیینی معاصر از یک سو با افزایش چشمگیر تولید مواجه بوده و از سوی دیگر با تغییر نگرش و سبک بیان به زندگی و درک مخاطب نزدیکتر شده است.
*آیا شرایط و تحولات اخیر کشور روی شعر شما تاثیر گذاشته است؟
بیتردید چنین تاثیری وجود دارد. هنرمندی که دغدغه مردمی دارد نمیتواند نسبت به تحولات عمیق اجتماعی بیتفاوت باشد. اینگونه رخدادها بهویژه زمانی که در سطح جامعه حالتی از برانگیختگی و تحول گسترده ایجاد میکنند، بهطور طبیعی بر نگاه و زبان هنرمند نیز اثر میگذارند. ما پیشتر شعرهایی را در جلسات شعر و محافل هیات میخواندیم اما فضای آن جلسات با توجه به آنچه اینروزها در میادین، اجتماعات و خیابانها چه در تهران و چه در شهرستانها شاهد هستیم، قابل مقایسه نیست. من شخصا این فضا را تجربه کرده و در آن حضور داشتهام و معتقدم این شرایط اثرگذاری و اقتضائات خاص خود را میطلبد.
در روزهای ابتدایی آغاز این تحولات و جنگ بسیاری از شاعران هنوز در حال تطبیق خود با شرایط بودند و شاید بهدرستی ابعاد جدی و متفاوت این فضا را درک نکرده بودند. ما نیز با همان اندوختههای قبلی چند روز نخست را پشتسر گذاشتیم اما بهسرعت هم من و هم سایر دوستان شاعر به این جمعبندی رسیدیم که نیاز به شعرهایی متناسبتر، تازهتر و هماهنگتر با این حجم از شور و حضور مردمی وجود دارد. هرچند بیان کامل این حجم از احساسات در قالب کلمات کار سادهای نیست.
در یکی از اشعارم نیز به این ناتوانی در بیان اشاره کردهام:
«با کدامین قلم از شور شما بنویسم
این همه غیرت را کجا بنویسم
من خیابان به خیابان شدم مست شما
پرچم از شوق بهرقص آمده در دست شما»
در اشعار جدیدی که در این ایام سرودهام حضور مردم بهعنوان محور اصلی کاملا پررنگ است. در بیتی دیگر نیز گفتهام:
«چه خبرهاست در آن قلب چراغانیتان؟
آی مردم! چهخبر از دل توفانیتان؟
آی مردم! که در این معرکه مبعوث شدید
ملت عشق! به یاریی که مبعوث شدید؟
خصم حیرانشده با این همه طوفان چه کند؟
با شما لشکر بیباک خیابان چه کند؟»
اینگونه مضامین در آثار من و بسیاری از شاعران دیگر نیز بازتاب یافته و در اجراها و محافل شعری تاثیر محسوسی داشته است. در گفتوگوهایی که با دیگر دوستان شاعر داشتیم همگی بر این نکته متفق بودیم که این دوره، بهنوعی یک نقطه عطف در ادبیات انقلاب اسلامی ایجاد کرده است.
بخشی از این تحول را میتوان در پیوند میان شعر، موسیقی و مداحی نیز مشاهده کرد. امروز مداحی صرفا یک اجرای سنتی در فضای هیات نیست بلکه بهواسطه ورود به عرصه تنظیم، ضبط و تولید حرفهای، به یک قالب شنیداری تاثیرگذار تبدیل شده است. این آثار حتی بهصورت مستقیم در استودیوها ضبط میشوند و به اثری موسیقایی با مخاطب گسترده تبدیل شدهاند بهگونهای که گاه اثرگذاری آنها از آثار موسیقی پاپ و جریانهای رایج نیز بیشتر بهنظر میرسد.
*قطعا ترانهسرایی هم متاثر از چنین فضایی تغییر میکند، اینطور نیست؟
ترانهسرایی و سرود نیز بهشدت تحت تاثیر فضای اجتماعی قرار گرفته است. در کارهایی که اینروزها در حال نگارش آنها هستم چه در قالب شعر، چه سرود و چه آثاری که قرار است توسط مداحان اجرا شود، بهوضوح میتوان دید که الهام اصلی از تصاویر، صحنهها و مفاهیمی میآید که در جامعه در حال وقوع است، از مقاومت و صبر گرفته تا امید در دل سختیها در کنار تجاربی همچون جنگ، خرابی و شهادت.
به باور من یکی از مهمترین اتفاقاتی که در این دوره رخ داده شکلگیری نوعی تجربه تاریخی زنده است، تجربهای که پیشتر آن را بیشتر در متون تاریخی مطالعه میکردیم. در آثار شاعران بزرگی چون فردوسی، سعدی، مولانا و حافظ نیز میتوان بهوضوح تاثیر شرایط تاریخی و اجتماعی زمانه را مشاهده کرد. حتی در اشعار عرفانی بهرغم ظاهر فراتاریخی آنها نوعی پیوند عمیق با واقعیتهای زمانه وجود دارد. حماسههایی که در آثار فردوسی یا دیگر بزرگان ادبیات فارسی دیده میشود همگی بازتاب نوعی آرمانگرایی و تصویرسازی از ارزشهای انسانی هستند، آرمانهایی که گاه دستنیافتنی بهنظر میرسند اما همواره الهامبخش بودهاند.
امروز نیز بسیاری از آن مفاهیم در قالب جدیدی در شعر معاصر تکرار میشوند، مفاهیمی که در آنها عشق، غیرت، صبر، تحمل و حماسه در هم تنیده شدهاند و به شکلی تازه در زبان شعر بازآفرینی میشوند.
مساله اصلی این است که چگونه این مفهوم، از یک فضای صرفا غنایی، انتزاعی و گاه غیرقابل لمس در برخی دورههای ادبیات به تجربهای ملموس و زیسته در زندگی مردم تبدیل میشود. در این برهه و در دل رخدادهای اخیر این معنا برای من بهوضوح قابل مشاهده شد، جایی که عشق در بالاترین سطح خود به گذشتن از جان برای یک «محبوب» معنا پیدا میکند.
این محبوب میتواند وطن باشد، میتواند یک عقیده و باور باشد یا میتواند انوار مقدس اهل بیت(ع) باشد و چهبسا ترکیبی از همه این مفاهیم در کنار یکدیگر. بهباور من، دقیقترین تعبیر نیز همین است که این عناصر را جدا از هم نبینیم بلکه آنها را در امتداد یک حقیقت واحد در نظر بگیریم. هنگامی که این مفهوم را در قالب شعر و تصویر شاعرانه بازنمایی میکنیم در واقع با نوعی تجسمیافتگی از عشق مواجه هستیم؛ تصویری که در مطالعه تاریخهای گوناگون، چه در داخل این سرزمین و چه در بیرون از آن، بهسختی میتوان نمونهای همسنگ برای آن یافت. آنچه در این دوره مشاهده میشود نوعی همدلی گسترده، ایثار جمعی، و نوعی درهمتنیدگی عمیق میان انسانهاست که در قالب یک تجربه مشترک اجتماعی و عاطفی ظهور کرده است.
این همان مفهومی است که در سنت عرفانی ما نیز ذیل ایده «وحدت» یا یکیشدن دلها و جانها با حقیقت هستی مطرح شده است، مفهومی که در نگاه عرفای این سرزمین در نهایت به توحید و یگانگی بازمیگردد. هرچند این مفاهیم در ظاهر رنگ و بوی کلامی و عرفانی دارند اما در جوهر خود ریشهای عمیقا عاشقانه دارند و از دل تجربه عشق برمیخیزند.
جوهره اصلی شعر نیز چیزی جز همین عشق نیست. هر شاعری در نقطه آغاز با نوعی دلبستگی و عشق به جهان، انسان یا حقیقتی متعالی به مسیر شعر وارد میشود. همانگونه که در برخی نگاهها نیز اشاره شده است، شعر از دل نوعی شیفتگی و کشش درونی نسبت به معنا زاده میشود.
در شرایط اخیر این پیوند میان شعر و واقعیت اجتماعی، بیشازپیش پررنگ شده است. بسیاری از شاعران و حتی افرادی که پیشتر در حوزههای کاملا متفاوتی فعالیت داشتند، بهصورت خودجوش و بدون هیچگونه سفارش یا جهتدهی بیرونی به خلق آثاری با مضامین اجتماعی و حماسی روی آوردهاند.
بهنظر میرسد این تغییر نه محصول دستور یا برنامهریزی بلکه نتیجه مستقیم فضای عمومی جامعه و تجربه جمعی مردم است، فضایی که بهصورت طبیعی بر زبان و ذهن هنرمند اثر گذاشته است. نوعی بازتعریف و بازآرایی در نگاهها هم شکل گرفته است، به این معنا که برخی از ابهامها و تردیدهای پیشین در مواجهه با مفاهیم اجتماعی و فرهنگی جای خود را به نوعی وضوح و تمایز بیشتر دادهاند.
شرایط بهگونهای پیشرفته که مرز میان دیدگاهها و نگرشها شفافتر شده و هر جریان فکری هویت خود را آشکارتر نشان میدهد.
در مواجهه با این تحولات آنچه برای من اهمیت دارد نه داوریهای شتابزده یا برچسبگذاریها بلکه درک عمیقتر از وضعیت انسان معاصر و نسبت او با مفاهیمی چون حقیقت، عدالت، عشق و مسئولیت است. در چنین شرایط آنچه بیش از هر چیز قابل تامل است، نقش انسان و انتخابهای او در مواجهه با این تجربه تاریخی و اجتماعی در ایران است، تجربهای که همچنان در حال شکلگیری و گسترش است.
شعر سفارشی اکنون وجود ندارد. این سفارش شعر متناسب با حال و هوای کشور خودبهخود از دل جامعه و از دل مردم و با توجه به فضای کنونی شکل میگیرد.
خیلیها که بهصورت خودش آمدند، افرادی بودند که اصلا زیر بار نوشتن و سرایش اشعار مناسبتی نمیرفتند اما الان اشعار متناسب با حالوهوای کشور بسیار زیاد است.
بههرحال اعتقاد دارم روشنشدن آتش جنگ در ایران با پرونده جفری اپستین بیارتباط نیست. این موضوع برای من بهعنوان یک شاعر بسیار قابل تامل است. شاعری که بنابهتعریف باید نکتهسنج و حساس نسبت به زمانه باشد و در واقع یکی از مهمترین وظایف او ـ اگر با نگاه دینی به موضوع بنگریم ـ همان مسئولیتی است که در آیه شریفه مرتبط با شعرا: «إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَذَکَرُوا الله کَثِیرًا وَانتَصَرُوا مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُوا» نیز به آن اشاره شده است؛ یعنی ایمان، عمل صالح، ذکر الهی و در نهایت «دادخواهی در مقابل ظلم».
بهنظر میرسد بخش چهارم این منظومه یعنی «انتصروا من بعد ما ظلموا» بهطور مستقیم با وظیفه شاعر پیوند دارد، یعنی فریادزدن در برابر ظلم پس از مشاهده آن. امروز این معنا بیش از هر زمان دیگری برای من روشن شده است. در گذشته شاید اینگونه تصور میشد که میتوان از کنار برخی واقعیتها عبور کرد یا صرفا با نگاهی کلی به مفاهیم انسانی بسنده نمود اما اکنون این مساله بسیار عینیتر و شفافتر شده است.
گاهی تعجب میکنم از برخی جریانهای فکری و حتی شاعرانی که پیشتر نشانههای این وضعیت در رفتار و آثارشان قابل مشاهده بود اما امروز در مواجهه با واقعیتهای اجتماعی یا دچار نوعی انفعال شدهاند یا درگیر نوعی روشنفکریگری فاصلهگرفته از متن جامعه هستند. درحالیکه در سنت ادبی ما از حافظ تا دیگر بزرگان، همواره بر کنارزدن «حجاب خودی» و عبور از خودمحوری تاکید شده است.
در عمل میبینیم که حتی در جلسات تخصصی و محافل ادبی که به حافظشناسی یا مولویپژوهی اختصاص دارد، گاهی در تشخیص مصادیق و تطبیق این مفاهیم با واقعیتهای امروز جامعه نوعی فاصله و ناتوانی دیده میشود. در برخی موارد حتی کسانی که در جایگاه استاد و راهنما قرار دارند، درگیر معیارهایی همچون دیدهشدن، پسند مخاطب و تحمیلات فضای مجازی هستند و همین امر بر استقلال فکری آنان تاثیر گذاشته است.
در واقع اعتقاد بر این است که هنرمند هرگز نباید وابسته به جریانهای فکری مختلف باشد و مستقل عمل کند.
در حالیکه یک هنرمند واقعی باید از این وابستگیها عبور کرده و به نوعی استقلال فکری و شخصیتی برسد، استقلالی که او را در برابر جریانهای بیرونی مقاوم کند و امکان واکنش صادقانه به واقعیتهای اجتماعی را برایش فراهم سازد.
بسیاری از هنرمندان و شاعران و حتی کسانی که الزاما در جریانهای انقلابی تعریف نمیشوند، بهصورت خودجوش نسبت به وقایع واکنش نشان دادهاند. این نکته نشان میدهد که مساله امروز دیگر صرفا تقسیمبندیهای ایدئولوژیک نیست بلکه نوعی مواجهه انسانی با واقعیتهای آشکار اجتماعی است، مواجههای که گریز از آن دشوار شده است.
در نگاه من یکی از عوامل مهمی که مانع واکنش صریح برخی افراد میشود، وابستگی بیش از حد به مخاطب و فضای مجازی و در نتیجه ازدسترفتن استقلال در تصمیمگیری و بیان است. این مساله باعث میشود هنرمند بهجای آنکه جریانساز باشد، در بسیاری موارد دنبالهرو خواست مخاطب یا جوسازیهای مرسوم شود.
اگر به تجربه تاریخی بازگردیم در دوران جنگ تحمیلی نیز شاهد واکنشهای جدی و ساختاری در شعر بودیم. در همان سالها شعر دفاعمقدس صرفا یک واکنش احساسی نبود بلکه موجب شکلگیری تغییراتی در قالبها و جریانهای شعری شد از جمله احیای قالبهایی مانند رباعی بهدلیل سرعت انتقال معنا یا بازگشت به برخی ساختارهای حماسی مانند مثنوی.
آثاری که در آن دوره توسط شاعرانی چون سید حسن حسینی و قیصر امینپور و دیگران خلق شد، نشاندهنده نوعی تغییر فضای شعری بود که میتوان آن را نوعی «شبهسبک» دانست، به این معنا که اگرچه قابل مقایسه دقیق با سبکهای کلاسیک مانند خراسانی، عراقی یا هندی نیست اما بهوضوح نوعی تغییر در لحن، زبان و نگاه شعری را نشان میدهد.
این تغییر را نمیتوان بهصورت کاملا فرمولبندیشده و نظاممند توضیح داد اما حضور آن کاملا قابل احساس است، گویی زبان شعر در آن دوره بهشکل دیگری سخن میگوید، بدون آنکه بتوان مرزهای دقیق و تعریفشدهای برای آن ترسیم کرد.
در شرایط امروز، بهنظر میرسد با نوعی وضعیت مشابه مواجه هستیم، وضعیتی که ممکن است در آینده، به تغییراتی در زبان، قالبها و حتی شیوه انتشار و تولید شعر منجر شود. این تغییرات هنوز در مرحله شکلگیری و تجربه قرار دارند و برای تحلیل قطعی آنها نیاز به گذر زمان بیشتری وجود دارد.
*حس حماسیبودن این رویه را چطور میتوان توصیف کرد؟
نحوه بیان، در زنجیره کلمات و دامنه واژگانی که انتخاب میشوند، تغییر در همان حس حماسی است و همچنین نوعی شفافیت. یعنی خروج از ابهام و روشنترشدن فضا و تفکیک صفوف. این روشنشدن فضا اجازه میدهد شاعر نیز بسیار صریحتر و روشنتر سخن بگوید.
البته این صراحت در فضایی که همراه با تنشها و سختیهاست قطعا نیازمند یک ادبیات خاص است، ادبیاتی که باید بتواند به تحمل این شرایط و رساندن آن به نتیجه کمک کند. بنابراین آن ادبیات، ادبیات حماسی است. حماسه در اینجا ژانر است یعنی نه سبک است و نهصرفا مضمون یا قالب. ژانر است یعنی در همان قالبها، بهویژه رباعی و مثنوی، پیرنگی متفاوت دارد.
از آنجا که این حماسه همراه با روشنگری نیز هست، بهنظر میرسد مثنوی بهتر میتواند از عهده بیان آن برآید. چون در مثنوی قافیه آزادتر و دست شاعر بازتر است. با توجه به اینکه ما نوعی بازگشت به حالوهوایی مشابه شعر دفاعمقدس را تجربه میکنیم، این است که یک پیرنگ یا تم از حماسه در این ادبیات شکل میگیرد.
این وضعیت شاید از آن حالت ملایمتری که حتی در ادبیات دفاعمقدس داشتیم فاصله بگیرد. اگر به زبان قیصر امینپور نگاه کنیم نوعی لطافت و ملایمت در آن دیده میشود اما پیشبینی من این است که این موج جدید یا روند تازه با توجه به نیازی که در جامعه وجود دارد و همانطور که در نحوه مداحیها و موسیقیها نیز دیده میشود، بهسمت نوعی حماسه برجستهتر، پرحرارتتر، تندتر و دقیقتر حرکت خواهد کرد.
یعنی ادبیاتی که هم به وجد میآورد و هم روشنگری میکند، ادبیاتی که توضیح میدهد چرا حق با ماست و چرا طرف مقابل باطل است و چرا باید این سختی، این مبارزه و این مجاهدت را با لذت و شوق، نه صرفا با رنج، پذیرفت. چون وظیفه است و کاملا روشن است که باید این اتفاق و این مقاومت رخ دهد. این ادبیات باید این فهم را به مردم منتقل کند.
بهنظر من این همان جهتی است که بهتدریج پررنگتر خواهد شد یعنی انتقال یک حماسه همراه با آگاهی به مردمی که باید در حساسترین برهه، شاید در انتهای یک تقابل تاریخی میان خیر و شر، ایستادگی کنند و معلوم نیست چه میزان سختی نیز در پیش داشته باشند. ادبیات در اینجا نیاز دارد که خود را با این فضا هماهنگ کند و از جنس آن شود.
پیشبینی من این است که این اتفاق ناگزیر رخ خواهد داد. البته اینکه این پیشبینی تاچهحد درست باشد، میان اهل ادب و منتقدان محل بحث است.
*آیا موافقید که ما اساسا در دل حادثه هستیم و واکنش اولیه هنرمندان به چنین حوادثی معمولا از نظر هنری و ادبی، آثار ماندگاری تولید نمیکند و نیاز به گذر زمان دارد تا تجربهها درونی شود و بعد آثار عمیقتر و هنرمندانهتر شکل بگیرد؟ یعنی این نگاه وجود دارد که واکنشهای اولیه بیشتر جنبه اجتماعی و هیجانی دارند، برای حفظ روحیه مردم، برای حضور در صحنه و برای جلوگیری از یأس. ممکن است این موج اولیه بعدا تهنشین شود و سپس در مرحلهای دیگر آثار عمیقتر و هنریتر خلق شوند. در آن مرحله شاعر شاید دیگر آن تعهد مستقیم به زیباییشناسی لحظهای را نداشته باشد و نگاهش بیشتر هنری و جمالشناسانه شود.
من شخصا نمیتوانم این گزاره را تایید یا رد قطعی نکنم چون نیازمند یک بررسی پژوهشی و تطبیقی است. باید مثلا به تجربه جنگ هشتساله نگاه کرد، آثار تولیدشده در زمان جنگ و پس از آن را فهرست کرد و دید کدام دوره آثار ماندگارتر داشته است.
در حال حاضر فقط در ذهنم این است که برخی آثار مربوط به همان دوره جنگ است اما برای نتیجهگیری قطعی نیاز به بررسی دقیقتر وجود دارد. در چنین موضوعاتی فرمول قطعی و از پیشتعیینشدهای وجود ندارد.
مگر اینکه بخواهیم با رویکردی پژوهشی وارد موضوع شویم و با استخراج دادهها و آمارها بررسی کنیم که آیا در طول تاریخ، پس از وقوع یک رخداد، تعداد آثار یا آثار درخشان در یک دوره زمانی خاص افزایش یافته است یا خیر. تجربه شخصی من نشان میدهد که ماندگاری یک اثر چندان تابع مستقیم هیجان یا آرامش پس از یک رویداد نیست.
بهنظر میرسد ماندگاری اثر حاصل همنشینی مجموعهای از مؤلفههاست که باید در کنار هم قرار بگیرند تا یک اثر به سطح ماندگاری برسد. این اتفاق میتواند بلافاصله پس از یک رخداد نیز رخ دهد. در آثار خودم نیز مشاهده میکنم که برخی از کارهایی که بیشتر مورد توجه مخاطبان قرار گرفتهاند، دقیقا در همان شرایط شکل گرفتهاند.
در برخی موارد نیز آثار پس از یک اتفاق تاریخی یا مذهبی و با فاصله زمانی و در شرایطی کاملا آرام و تأملی سروده شدهاند. گاهی نیز در اوج هیجان، مثلا در اثر حضور در هیات، مواجهه با یک رویداد یا حتی یک جرقه عاطفی، اثری خلق شده است. از این منظر من رابطه مستقیمی میان فاصله زمانی از رویداد و کیفیت اثر مشاهده نمیکنم.
در بررسی آثار دوستان نیز، همانطور که شما مطرح کردید ذهن من بهطور طبیعی به سمت مصداقها رفت. در بسیاری از آثاری که برای شهادت حاج قاسم سلیمانی، شهید نصرالله یا حتی برای مقام معظم رهبری سروده شده حجم بالایی از تولید وجود دارد. در چنین شرایطی معمولا ما بهصورت میانگینگیری به نتیجه میرسیم اما در هنر آنچه اهمیت دارد شناسایی نقاط اوج است.
اگر در یک دوره زمانی از میان هزاران اثر، ده اثر شاخص و ماندگار خلق شود، این خود یک اتفاق مهم است اما اگر همین تعداد آثار خوب را در کنار حجم عظیم تولیدات متوسط قرار دهیم میانگین کلی ممکن است پایین به نظر برسد. در حالیکه در هنر مسأله اصلی همین نقاط اوج هستند نه میانگین کلی آثار.
در چنین چارچوبی باید پرسید که آیا در یک دوره خاص، مثلا پس از یک رخداد مهم، این نسبت تغییر میکند یا خیر. پاسخ قطعی و سادهای برای این سؤال وجود ندارد و نیازمند پژوهش آماری و تطبیقی است. اگر به آثار خودم نگاه کنم میبینم که برخی از شعرهایی که با استقبال بیشتری مواجه شدهاند در لحظه و در شرایطی کاملا هیجانی شکل گرفتهاند. برخی آثار نیز پس از گذر زمان و با نوعی رسوب تجربه در ذهن و روح شاعر در شرایطی آرامتر و با تامل بیشتر سروده شدهاند. از جمله مثلا برخی اشعار میلاد عرفانپور درباره حاجقاسم نمونههایی وجود دارد که در همان روزهای نخست پس از شرایط سروده شده و بسیار مورد توجه قرار گرفته است اما اینکه در سالهای بعد نیز آثار مشابه یا حتی قویتر و پختهتری در همان موضوع خلق شده باشد یا نه نیازمند بررسی دقیقتری است و آمار من در این زمینه کامل نیست.
برایناساس، نظر شخصی من این است که یک رابطه مستقیمی و قطعی میان زمان وقوع یک حادثه و کیفیت آثار هنری وجود ندارد. در بسیاری از موارد ممکن است در مدت زمانی بسیار کوتاه، یک اثر بهواسطه همزمانی دقیق عناصر مختلف از جمله وزن، قافیه، مضمون، حالوهوا و زبان به یک اثر برجسته تبدیل شود.
دلیل ایجاد این شبهه یا سؤال بیشتر به حجم بالای تولید آثار در یک بازه زمانی خاص بازمیگردد. زمانی که مثلا با هزاران شعر مواجه هستیم طبیعی است که درصد آثار برجسته در میان آنها کمتر بهچشم بیاید. در حالیکه اگر در دورهای دیگر تولید آثار کاهش یابد همان تعداد محدود اثر خوب، برجستهتر به نظر میرسد.
بهنظر میرسد مساله بیشتر به نسبت حجم تولید و دیدهشدن آثار مربوط است تا وجود یک قانون قطعی درباره کیفیت آثار در زمان هیجان یا فاصله از رویداد.
*حضور اهل شعر و ادبیات در تجمعات شبانه را میتوان یک پدیده ادبی محسوب کرد؟
این پدیده از نظر من در ادبیات معاصر یک اتفاق ویژه محسوب میشود. البته اگر ادبیات را صرفا به ادبیات مکتوب و تاریخ ادبیات محدود کنیم شاید این موضوع کمتر دیده شود اما از نظر کاربرد شعر و اجرای زنده آن، بهویژه در نسبت مستقیم با مردم، این وضعیت قابل توجه است.
در گذشته نیز نمونههایی از این نوع حضور شاعر در میان مردم وجود داشته است؛ مثلا در دوران مشروطه یا حتی در جنگ تحمیلی شاعر در صحنه حاضر بوده و شعر بهعنوان ابزار هیجانبخشی و انتقال احساس به کار گرفته میشده است اما به نظر میرسد در این دوره وسعت، تداوم و ارتباط چهرهبهچهره شعر با مردم به شکل بیسابقهای افزایش یافته است.
در حال حاضر نزدیک به دو ماه است که شاعران تقریبا هر شب در میادین مختلف حضور دارند و گاهی یک شاعر در یک شب در چند میدان مختلف شعر اجرا میکند. این سطح از ارتباط مستقیم با مردم، هم در میان مردم و هم در میان شاعران، یک تجربه جدید محسوب میشود.
پیشتر چنین فضایی را بیشتر در برخی هیاتها مشاهده میکردم که طی سالها با آنها کار شده بود و مخاطب نیز نسبت به شعر و فضای آن آشنایی و همراهی بیشتری داشت. در آن فضا حتی یک بیت یا یک نکته شعری میتوانست واکنش جدی و عاطفی ایجاد کند. حاضران به وجد میآمدند و الان کف میدان و خیابان این اتفاق در حال رخدادن است. یعنی من وقتی به انتهای بیت میرسم خیلی وقتها مخاطبان قافیه را حدس میزنند و پیش از من، یا همراه من، آن را با صدای بلند تکرار میکنند و منتظرند که شعر را بشنوند. این موضوع بسیار مهمی است.
در این وضعیت شعرخوانی از یک محصول با تاثیری پایینتر در مقایسه با یک قطعه موسیقی، خودش به اتفاقی جذاب تبدیل شده است. این مساله به نظر من ارتباط مستقیمی با همان نکاتی دارد که در مقدمات صحبت عرض کردم، یعنی روشنشدن صفوف و از میان رفتن ابهام. من به چشم خود دیدهام که تعدادی از شاعرانی که صرفا اشعار عاشقانه میسرودند، در این شرایط به نوعی تکلیف خود را روشن دیدند. و این روزها شاهد آثار مردمی، میهنی و انقلابی از آنهاییم.
این جریانها اتفاقاتی را رقم زد که صفوف از هم جدا، افراد و مواضعشان از یکدیگر تفکیک و وضعیتها روشن شد.
برخی تلاش میکنند این وضعیت را با تعبیر «دوقطبیشدن» با نگاه منفی تحلیل کنند، درحالیکه بهنظر من این همان «غربالشدن» است و ناگزیر تاریخ است. این غربال و تفکیک امری اجتنابناپذیر در چنین شرایطی است.
در میان دوستانی که پیشتر بلاتکلیف بودند افراد زیادی را میبینم که امروز میگویند اگر قرار باشد وارد میدان شوند، همین حالا زمان آن است و اگر قرار باشد موضع خود را مشخص کنند باید در همین شرایط انجام شود. در غیر این صورت تاخیر در تصمیمگیری معنا ندارد.
در بسیاری از موارد وقتی با برخی افراد که تحلیلهای ضعیفتری دارند مواجه میشویم به جای ورود به بحثهای پیچیده سیاسی و اقتصادی میتوان از زاویه دیگری به موضوع نگاه کرد. مثلا به جای ورود به جزئیات گسترده درباره عملکردها و دلایل مشکلات، میتوان به این نکته توجه داد که چه کسانی این سخنان را بیان میکنند و چه کسانی در نقطه مقابل قرار دارند؛ و سپس به شخصیت، کاراکتر و جایگاه اجتماعی آنان توجه کرد.
این نیز به نظر من یکی از نشانههای روشن شدن فضاست که بسیاری از دوستان به یک جمعبندی و یقین رسیدهاند. معتقدم این حرکت کاملا خودجوش بوده است، یعنی در هیچ مقطعی مشاهده نکردم که کسی به اجبار یا دستور وارد این فضا شده باشد.
البته ممکن است در برخی موارد پیشنهادهایی برای جمعآوری شعر یا تولید مجموعهای از آثار مطرح شده باشد اما در مجموع، در این جریان خاص، شاعران بهصورت مستقیم و خودجوش وارد میدان شدند.
این مساله ارزشمند است و کاملاً خودجوش رخ داده است.
اگر اجازه دهید دو اثر را بهعنوان نمونه میخوانم. یکی از آنها مثنویای است که پیشتر در قالب ترانهای میهنی نیز از تلویزیون پخش شده و با نام «ایرانِ جان» شناخته میشود.
«ایران وطنم جان و تنم، خاک رهایی
مهد هنری، مامن مردان خدایی
تیری به تنت تا نخورد هست تن من
جان و تن من هر دو فدای وطن من
روزی پدری رفت که تو زنده بمانی
روزی پسری تا که تو پاینده بمانی
با یار بمانم من و با یار بمیرم
در عشق تو یکبار نه صد بار بمیرم
سر میدهم اما سر تسلیم ندارم
من آرشم از تیر کسی بیم ندارم
بر خاک بیفتم که تو آزاد بمانی
از پای نیفتم که تو آباد بمانی
سلمانم و با عشق درآمیخته کیشم
دلبسته یاران خراسانی خویشم»
مصرع آخر این مثنوی در واقع برگرفته از غزل ماندگار حضرت آقای شهیدمان بود با تخلص «امین» که در آن سروده بودند:
«هر چند امین بسته دنیا نیم اما
دلبسته یاران خراسانی خویشم»
در ادامه چند اثر دیگر نیز وجود دارد که با توجه به همین فضای میدانی و رخدادها سروده شده است. یکی از آنها مربوط به شب چهلم شهادت آقاست که ساختار آن در دو بخش تنظیم شده است، بخشی درباره خود واقعه و بخشی درباره مردم و فضای حماسی این روزهای سرزمین شور و شعر:
«رمضان گشت محرم به عزای دیگر
شد حسینیه خودش کرببلایی دیگر
تشنهلب در دل میدان چه حسینی رفتی
چه سرافراز به دیدار خمینی رفتی
لحظهای نام تو، یاد تو فراموش نشد
«دشمنت کشت ولی نور تو خاموش نشد»
دید دنیا چقدر عاشق ایران بودی
تا دم آخر فرمانده میدان بودی
مهربان یار، علمدار، یل بیمانند
فکر کردند که با کشتن تو میمانند؟
کور خواندند، خروش تو صدایت زنده است
زندهای خامنهای تا که خدایت زنده است
رفتنت، مثل حضورت چقدر توفانی است
آن حسینیهات اکنون دل هر ایرانی است
با نگاهی که در آن وسعت دریا داری
تا ابد رهبر ما در دل ما جا داری
باز از عشق سخن روشن و بیپرده بگو
با همان مشت، همان مشت گرهکرده بگو
لشکرت بهر ستم، بعد تو کابوس شدند،
بنِگر مردم ایران تو مبعوث شدند»
در ادامه نیز بخشی دیگری از این مثنوی، خطاب به این مردم غیور است:
«چه خبرهاست در آن قلب چراغانیتان
آی مردم چه خبر از دل توفانیتان
آی مردم که در این معرکه مبعوث شدید
ملت عشق به یاری که مبعوث شدید؟
خصم، حیران شده با این همه طوفان چه کند؟
با شما لشکر بیباک خیابان چه کند؟
شیرمردید به مولا زن و مرد ای مردم
عزمتان در دل این رزم چه کرد ای مردم
شد خیابان به خیابان همه طوفان، همه عشق
کوی و میدان همه میدان شد و ایران، همه عشق
من خیابان به خیابان شدهام مست شما
پرچم از شوق به رقص آمده در دست شما
با کدامین قلم از شور شما بنویسم؟
این همه غیرت را آه کجا بنویسم؟
هموطن کوه بمان، کوه، ظفر نزدیک است
امتحان است قوی باش، سحر نزدیک است
با علمدار بمان، خندق و خیبر مانده است
صبر کن، عهد بخوان، پرده آخر مانده است
با توکل به خدایی که همه عالم از اوست
«دل قوی دار که بنیاد بقا محکم از اوست»
هموطن غیرت تو، داغ دل بیوطن است
بیوطن گوش کن این حرف تمام وطن است:
خاک و میدان بسپاریم به شیطان؟ هرگز
غیر جمهوری اسلامی ایران، هرگز»
«جامجم» در گفتوگو با معاون گردشگری وزارت میراث فرهنگی بررسی کرد