با بررسی این جایگاه متمایز در اثری که بهعنوان هویت ملی ایرانیان شناخته میشود، این سؤال پیش میآید که آیا فردوسی جامعهای ایدهال برای ایرانی را که تصور کرده است را به تصویر کشیده یا اینکه این جامعهای است که فردوسی خود از آن سر برآورده است.
حالا که ایران و ایرانیان دوباره در برابر آزمونی ایستادهاند تا ایستادگی خود را به جهانیان نشان دهند، موقعیتی پیش آمده تا به سؤال مطرحشده دقیقتر بپردازیم. پیش از آغاز جنگ رمضان، رهبر شهید در سخنرانیای که بهمناسبت چهلوهفتمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی داشتند، نکتهای موجز را بیان کردند: «بهتوفیق الهی، اگر چنانچه حادثهای برای کشور پیش بیاید، خدای متعال این مردم را مبعوث خواهد کرد برای مقابله با حوادث، و کار را مردم تمام خواهند کرد.» مفهومی که گویی نه درباره مردم این زمانه که درباره سرشت جمعی ایرانیان است. بههمین بهانه بنا داریم این مردم (جامعه) را در گذری از ساحت مهآلود اسطوره تا دیوار سخت واقعیت امروز، بررسی کنیم.
درفش کاویانی؛ فریاد دادخواهی از دل جامعه
برجستهترین، درخشانترین و نمادینترین حضور مستقیم مردم در شاهنامه، در داستان قیام علیه ضحاک ماردوش تجلی مییابد. در روزگاری که جمجمه جوانان، خوراک مارهای ستمگر میشود، جرقه انقلاب نه از کاخها، که از دل بازار و از دکان یک پیشهور زده میشود.
«کاوه آهنگر»، نه یک پهلوان نژاده است و نه از تبار شاهان؛ او نماینده طبقه زحمتکش و عامه مردمی است که از ستم بهستوه آمدهاند. هنگامی که او به دربار ضحاک میرود تا فرزندش را نجات دهد، با شجاعتی بینظیر طومار حاکم جائر را پاره میکند:
«خروشید و زد دست بر سر ز شاه / که شاها منم کاوهی دادخواه!»
پیشبند چرمی او که بهعنوان «درفش کاویانی» بر سر نیزه میرود، نشاندهنده آن است که هویت ملی، سیاسی و رهاییبخش ایران بر پایه یک جنبش اصیل مردمی استوار است. پیام صریح فردوسی این است که فریدون، با تمام فره و نژاد شاهانهاش، برای درهمشکستن استبداد هزارساله، نیازمند حمایت توده ملت و رهبری میدانی فردی از میان خود مردم است. این ظلمستیزی که در اسطوره کاوه دیده میشود، در طول تاریخ ایران تکرار شده و نشاندهنده روحیه استبدادستیز جامعه ایرانی است.
یکی از نمونههای عینی مبعوثشدن ایرانیان در مقابل حوادث که نهفقط در تاریخ معاصر که در طول تاریخ نمونههای آن را در مقابل حاکمان ظالم دیدهایم، ظالم ستیزی ایران بوده. از مقابله بابک خرمدین و یعقوب لیث صفاری گرفته تا پیروزی انقلاب اسلامی ایران، شاهد نمونههای متعدد آن بودهایم که پرداختن آنها مجال مفصلی میطلبد.
وجدان بیدار جامعه و دادگاه اخلاقی تاریخ
مردم در شاهنامه صرفا نیروی کار نیستند؛ آنها وجدان بیدار جامعه هستند. فردوسی نشان میدهد که خشم یا سوگواری عمومی، دقیقترین عیار برای سنجش درستی یا نادرستی کنش ها است.
بهعنوان مثال، در ماجرای «سوگ سیاوش»، پس از کشتهشدن مظلومانه این فرد پاکنهاد بهدست افراسیاب و گرسیوز، موجی از خشم، عزا و دادخواهی در میان مردم ایران برمیخیزد که ابعادی بسیار فراتر از معادلات درباری دارد. این واکنش خودجوش که به پیدایش آیین «سووشون» در فرهنگ ایرانی انجامید، نشاندهنده پیوند عمیق عاطفی و اخلاقی جامعه با نمادهای پاکی و عدالت است.
همچنین، در ماجرای قتل «ایرج» بهدست برادران کینهتوزش (سلم و تور)، واکنش مردم و انزجار عمومی از این برادرکشی، نشان میدهد که جامعه ایرانی در شاهنامه، ستم و تباهی را برنمیتابد. مردم منتظر میمانند تا منوچهر (نواده ایرج) قد علم کند و با حمایت قاطع خود، انتقام خونهای به ناحق ریخته را بگیرند. این حافظه تاریخی و دادخواهی جمعی، ستون فقرات اخلاقی جامعه در شاهنامه است.
در عصر حاضر، بهشهادترساندن رهبر شهید، دیگر عنصری بود که نشان داد جامعهای که در شاهنامه با آن روبهرو میشویم، همان جامعهای است که امروز در آن زندگی میکنیم و جزوی از آن هستیم. امروز بعد از گذشت بیش از چهل روز از شهادت رهبر شهید، شاهد همان خشم، دادخواهی و سوگ عمومی هستیم که همچنان به همان قوت روزهای نخستین این داغ ادامه دارد و خواهد داشت.
چرخهای اقتصاد و ستونهای تمدن
حکیم طوس با دقتی جامعهشناسانه، به طبقات مختلف اجتماعی و نقش آنها در آبادانی کشور اشاره میکند. در دوران پادشاهی جمشید و بعدها در بخشهای تاریخی شاهنامه، بهویژه در دوران پادشاهی اردشیر بابکان و انوشیروان، اهمیت کشاورزان، بازرگانان و پیشهوران بهعنوان زیربنای تمدن برجسته میشود. از منظر فردوسی، وظیفه اصلی و توجیهکننده وجود حکومت، تامین امنیت برای فعالیت طبقات مختلف و ایجاد رفاه است.
بدنه ارتش و فداکاریهای خاموش
در شاهنامه، هرچند نامهایی چون رستم، گودرز، طوس، گیو و بیژن زینتبخش صفحات نبرد در شاهنامهاند و این نخبگان نظامی فرماندهی را برعهده دارند اما فردوسی هرگز از یاد نمیبرد که بدنه اصلی این لشکریان را مردم عادی و سربازان گمنام تشکیل میدهند. او بارها در توصیف صفآراییها، به انبوه سپاهیانی اشاره میکند که از جان خود برای حفظ مرزهای میهن مایه میگذارند. پیروزیهای بزرگ در شاهنامه، تنها حاصل زور بازوی پهلوانان نیست، بلکه نتیجه پیوند ارگانیک و اعتماد متقابل میان پهلوان (بهعنوان نماد رهبری نظامی) و سپاه (بهعنوان توده مردم) است. ایرانیان همیشه نشان دادهاند اگر در درون با هم اختلاف داشته باشند، تنها ریسمانی که همه به آن چنگ میاندازند تا آنها را متحد کند، «ایران» و مفهوم «وطن» است. این فداکاریهای خاموش که سینهبهسینه و نسلبهنسل در برابر تهاجمات بیگانگان (از تورانیان و رومیان تا سایر مهاجمان تاریخی) تکرار شده، تضمینکننده بقای خاک ایران بوده است.
موضوعی که در جنگ ۱۲ روزه آن را شاهد بودیم و در جنگ رمضان نیز با روی دیگری از آن روبهرو شدهایم، از فداکاریهای خاموشی که در طول این دوران انجام شده است که شاید خبری از آن به گوش ما نرسد تا پویش جانفدای وطن که در پاسخ به تهدیدات دشمن شکل گرفت و مردم عادی نشان دادند که برای حفظ خاک حاضرند فدا شوند و تا به امروز بیش از بیست میلیون نفر این پویش ثبتنام کردند.
دهقانان؛ حافظان خرد جمعی و هویت ملی
نمیتوان از نقش جامعه در شاهنامه سخن گفت و به طبقه «دهقانان» اشاره نکرد؛ طبقهای که خود فردوسی نیز از میان آنان برخاسته بود. دهقانان در ایران باستان و سدههای نخستین اسلامی، تنها زمینداران و کشاورزان ساده نبودند، بلکه اشرافزادگان اصیلی محسوب میشدند که حافظان تاریخ، فرهنگ، خرد و سنتهای باستانی ایرانی بودند. آنها حلقه واسط میان توده مردم و حاکمیت محسوب میشدند. در روزگاری که تهاجمات بیگانگان کیان فرهنگی کشور را تهدید میکرد و زبان و فرهنگ در معرض نابودی بود، این طبقه از جامعه نقش حیاتی انتقال دانش و حفظ هویت ایرانی را بر دوش کشید. فردوسی در مقدمه شاهنامه به «شاهنامه ابومنصوری» اشاره میکند که به دستور ابومنصور محمد بن عبدالرزاق و با گردآوری موبدان و دهقانان سراسر خراسان تدوین شد. در حقیقت، منبع اصلی فردوسی برای سرایش شاهنامه، برآمده از خرد جمعی همین دهقانان بود:
«یکی نامه بود از گه باستان / فراوان بدو اندرون داستان
پراگنده در دست هر موبدی / از او بهرهای نزد هر بخردی.»