۱۰روز از اردیبهشت سال ۱۳۷۷ گذشته بود و در آستانه ماه خرداد، هرم گرمای کویر به سرزمین اردستان قدم میگذاشت. دختری از سلاله سادات شهر نذر گلاب را بجا آورد، شیشه گلاب را به آب روان قناتهای اردستان سپرد و زیر لب دعا کرد بار شیشهاش نظرکرده حق باشد.
ولادت در شامگاه خرداد
روز یکشنبه ۱۰خرداد به شامگاه پا ننهاد که صدیقهسادات پسری ماهرو و چشممشکی به دنیا آورد. اولین اذان و اقامه زندگی پسر فرارسید و نامش شد سیدامید؛ سیدامید مظلوم. پسری از دیار کهن اردستان، سرزمین مردان غیور. شهری که در باور عامه آن را به زادگاه پدر پهلوان رستم، یعنی سام نسبت میدهند و تاریخ آن به دوران اشکانیان و اردوان چهارم بنیانگذار سلسله ساسانی میرسد. زمزمههای ایستادگی در برابر حمله مغول زیاد است. دیار مردمان اصیل آریایی و شهر آتشکدههای کهن؛ جایی که شکوه تاریخ با جستوخیز آهوان و قوچهای وحشی در طبیعت کویر پیوند خورده است.
پرورش در سایه ذکر و مناجات
و سیدامید در همین مکان، یعنی قلب تپنده ایران رشد کرد. مادر برایش لالایی میخواند و سیدامید به آن گوش میسپرد. مادر از کودک دیگرش مراقبت میکرد و سیدامید کناردستش به لبهای در حال ذکر مادر چشم میدوخت، و او هم سوره توحید را زیر لب میخواند. روزهای گرم و خشک طولانی اردستان که به تاریکی غروب میرسید، امید راهی مسجد محله میشد. اولین اللهاکبر نماز خفتن را با همان شور و شوق کودکی اقامه میکرد: «اللهاکبر، اللهاکبر، اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمدا رسولالله» و آخرین صلوات بعد از نماز، مصادف میشد با اولین اللهاکبر نماز مغرب و عشای امید.
از کوچههای اردستان تا دانشگاه یاسوج
امید کنار کوچهپسکوچههای سنتی اردستان قد میکشید. با بوی نان خشکپزیهایی که در خیابانها ردیف شده بودند آشنا شد. شبهای طولانی، پر از شور و حرارت زادگاهش را با یک لیوان خاکشیر و تخمشربتی و ذکر «سلام بر حسین» به پایان برد. همان سالهای درسخواندنش منتهی شد به قبولی در رشته گیاهپزشکی در دانشگاه شهر یاسوج. از کنار سردر هلالی و هندسی دانشگاه یاسوج که گذشت، نخستین روز ثبتنامش را با عضویت در بسیج به پایان رساند؛ جوانی زبر و زرنگ که چالاکیاش فراتر از ۱۹ ــ ۱۸ سالگیاش مینمود.
مشق عشق در فکه و خوزستان
مسئول اردوی راهیاننور شد. همین کافی بود که یک بار گلولای خوزستان به کفشش بچسبد و نمکگیر شود، باد جنگ و جنون سرزمین به صورت گرد و مهتابیاش بوزد و زیر لب زمزمه کند: «باید به خود جرأت داد.»
امید نفسی عمیق کشید و به رد پاهای مانده بر خاکریزها چشمدوخت. در میان سنگرهای تکنفره فکه قدم زد و سرانجام، نمازی به افق شهادت اقامه کرد. کفشهایش را از پا کند و روی خاک رس و ماسههای نرم فکه قدم گذاشت، نشست، مشتی خاک را در مشت فشرد و گفت: «هیچ ایرانستیزی روی این خاک قدم نخواهد گذاشت.» دیدن مناطق جنگی برای نسل سیدامید بیشتر معنای خودباوری و تابآوری داشت.
بازوان توانمند در اردوهای جهادی
دانشگاه کتاب دارد، درس دارد، جزوه دارد؛ اما دیدن مهم است.دیدنی به وسعت جایجای مناطق ایران. امید همراه اردوهای جهادی به دل روستاهای مناطق محروم و به دیار اهل روستاهای یاسوج شتافت. ساختن پل روی رودخانه فصلی در روستاهای دوردست سرزمین یاسوج کار او بود؛ پل برای تسهیل رفتوآمد دانشآموزان منطقه. امید همولایتی مردم روستا شد. او با دستان ۲۰سالهاش، زبری آجرها را لمس کرد، آنها رایکییکی روی هم چید وتا پایان ساخت پل،پابهپای مردم ماند.
از قطعه شهدا تا بستنشینی در مشهد
پای امید به گلزار شهدای تهران رسید؛ مزار سیداحمد پلارک، بوی خوش نسیم،بوی آشنا، بوی آرام، بوی زندگی. دبه آب را ریخت روی سنگ مزار خیس سید. چشمانش را بست،دست راستش را روی گوشش گذاشت،اذانی را به افق شهید و به وقت شهادت اقامه کرد.همان روزها وهمان لحظههایی بود که همراه بچههای دانشگاه به اردوی آبعلی رفت وآخرسر، سر از حرم امامرضا(ع) درآورد.امید به ایوان اسماعیلطلا زل زد. از سقاخانه لیوان آب خنک را نوشید وبه صدای نقاره حضرت گوش سپرد. همین کافی بود که امید دو هفته تمام رابست وبستنشین حرم امامرضا(ع) شود،آنجا را ببوید، بجوید، بپوید و برگردد.
پوشیدن خلعت سبز پاسداری
فارغالــتحصیلیاش بــا پوشــیدن لباس سبز سپاه مصادف شد. پس از گذراندن دورههای سخت نظامی در تهران و مشق رزم، با سربلندی به اردستان بازگشت؛ به همان شهری که ریشه در غیرت و ایستادگی داشت. به قول اردستانیها با آن لهجه اوستایی کهن و باستانی، ایران به شغال زرد خاورمیانه باج نمیدهد. هرچقدر اسرائیل المشنگه راه بیندازد، سردار ترور کند، فرمانده بزند و نیمهشب به تهران حمله کند، فایدهای ندارد.
هجوم نابرابر و ایستادگی وطن
خبر جنگ در سرزمین ایران پیچید؛ اینبار نه شنیدنی، که لمسکردنی بود. حملههای متعدد به شهرها و مناطق نظامی و غیرنظامی را مردم میدیدند. اسرائیل آش شلمشوربایی پخته بود که فقط خودش باید مزهاش را میچشید.سیدامید روز دوشنبه، چهارمین روز جنگ، از سر کار به خانه برگشت.حالت آمادهباش درجنگ چیزعجیبی نبود.رو به مادرش، صدیقهسادات کرد و گفت: «یک لیوان آب خنک دست پسرت میدی؟» و صدیقهسادات که چند روزی بود مدام زیر لب سوره فتح را برای سربازان وطن میخواند، به آب خنک دمید و لیوان را داد دست پسرش و گفت: «خدا به همراهت.» خنکی و سردی و نرمی آب به جگر امید نشست.
اذان شهادت در آسمان اردستان
راهی مقر سپاه شهر اردستان شد. هواپیماهای جنگنده اسرائیل یک روز تبریز را زدند، یک روز تهران، یک روز اصفهان. و نظامیان ایران دستهدسته موشک راهی تلآویو کردند. چه باک برای مردان سرزمین ایران. چه اردستان باشد، چه اردکان، چه اردبیل؛ مقاومت هرجایی که نام «ارد» و «ایران» باشد زنده است. اردستان مردانی دارد از جنس مقاومت. عصر روز ۲۷خرداد ۱۴۰۴ صدای مهیبی آسمان شهر اردستان را لرزاند. گویی خبری در راه است. پرتابههای موشک اسرائیل به مقر سپاه اردستان اصابت کرد. سیدامید و چند تن از همکارانش غروب دوشنبه را با اذان به افق شهادت سپری کردند. نماز آن روز، نماز خفتن شهر اردستان، همراه سلام شهادت سیدامید مظلومی شد.