راستش را بخواهید وقتی بعد از جنگ ۱۲روزه، بنرهای تبریک و تسلیت شهید علیرضا صمدی را در محله دیدم، با خودم گفتم معلوم نیست جوان مردم در کدام نقطه تهران، غافلگیر شده و خانوادهای را داغدار کرده، تا اینکه یک شب با مادرش در مسجد امیرالمومنین(ع) قرار مصاحبه گذاشتم. بعد از این گفتوگو فهمیدم که زود قضاوت کردهام و شهادت، اتفاقی نیست و تازهداماد محله ما، آنچنان به یقین و مرگآگاهی رسیده بود که ساعتی قبل از شهادت، پیشانی تمام رفقایش را میبوسد و میگوید: «شاید امروز روز شهادت من باشد.» و همین هم میشود. پیکر شهید در آرامستان امامزاده آقاسیدخلیل سیاهکل به خاک سپرده شده، اما قهرمان اصلی این روایت، مادری است که در اوج قله صبر و توکل، مقام «راضیه مرضیه» را معنا کرده است. شیرزنی غیور و نستوه که ایستادگیاش تحسینبرانگیز است؛ ماشاءالله به این مادر.
مادرجان، برایمان از خودتان بگویید. چند فرزند دارید؟
من تا سالها بعد از ازدواج بچهدار نمیشدم و علیرضا را از توسل به گهواره حضرت علیاصغر(ع) دارم. بعد از علیرضا خدا به ما یک دختر هم داد که الان ۱۶ساله است.
شغل پسرتان چه بود؟
علیرضا در بخش مانیتورینگ صنایع دفاع، در محله نوبنیاد تهران مشغول به کار بود. ۲۶ساله داشت و فقط دو سال از ازدواجش میگذشت.
از کودکیاش برایمان بگویید.
پدرش خیلی به حلال و حرام اهمیت میداد. علیرضا هم از همان بچگی جا پای او گذاشت. در کل علیرضای من از همان بچگی، خیلی در معرض بیماری و آسیب قرار داشت. کلاس پنجم بود که دکترها تشخیص دادند در معدهاش یک توده سرطانی جا خوش کرده است. هیچ چیز از گلویش پایین نمیرفت و حسابی لاغر شده بود. من و پدرش او را برای عمل جراحی در بیمارستان بقیهالله بستری کردیم و به کسی نگفتیم که دکترها ریسک این جراحی را خیلی بالا تشخیص دادهاند. آماده جراحی بود که پزشک معالجش به علت سفر، عمل را عقبانداخت. من هم با مسئولیت و رضایت خودم، او را به خانه بازگرداندم تا هفته بعد برای بستری مجدد و انجام عمل مراجعه کنیم. راستش را بخواهید، ماندن در بیمارستان برایم دشوار شده بود؛ از طرفی نذری داشتم که هیچسالی زمین نمیماند. عهد کرده بودم ایام فاطمیه را در خانه روضه بگیرم و همین نذر، مرا به خانه کشاند. آنشب با همسرم در حیاطخلوت مشغول پخت آش روضه شدیم و یادم هست که رختخواب علیرضا را زیر یکی از پرچمهای هیأت خانگیمان در اتاقی پهن کرده بودم. همانجا پای دیگ آش با حضرتزهرا(س) درددل میکردم و اشک میریختم که یکدفعه از دهانم درآمد و گفتم خانمجان من سالهاست کنیز شما هستم و در خانهام را برای مهمانان شما باز میکنم. حالا هم خانمجان اگر شفای پسرم را ندهید، من دیگر مجلس روضه برای شما نمیگیرم! باور کنید تا همین الان هم از حرف خودم پشیمان هستم. نزدیک ساعت ۴ صبح ناگهان علیرضا من و پدرش را صدا کرد. وقتی بالای سرش رسیدیم داشت پرچم را میبوسید و مدام میگفت: «من شفا گرفتم.» خواب دیده بود مردی او را به درون غاری برده که بانویی پوشیده در آن نشسته است. آن بانو شالی به او داد و فرمود: «به مادرت بگو ما به قول خود عمل کردیم، او هم سر عهدش بماند.» فردای آن روز وقتی برای چکاپ مجدد به بیمارستان رفتیم، هیچ اثری از توده سرطانی دیده نشد! از اینکه چنین شرطی برای خانم گذاشتم خیلی از خودم خجالت میکشم ولی به لطف خدا تا امروز ۲۵ سال است پای قول و قرارم ماندهام. علیرضا هم بعد از این ماجرا که واقعا معجزه بود، ارادت خاصی به خانم فاطمهزهرا(س) پیدا کرد. در طول سال پول توجیبیهایش را در قلکی جمع میکرد و در ایام فاطمیه تامین هزینه مداح را به عهده میگرفت.
بیشتر مشاغل که در ایام جنگ ۱۲روزه تعطیل بودند، چطور پسر شما هنوز سر کار میرفت؟
اتفاقا روز قبل از شهادت، به همسرش گفته بود که پنج نفر از همکارانش شهید شدهاند. همسرش نگران شده بود و هرچه اصرار کرد نرود، او قبول نکرد و رفت. پدر و خواهرش هم خیلی اصرار کردند اما فایده نداشت. او گفته بود شما بروید، من هنوز اینجا کار دارم و بعدا میآیم. حتی شب آخر چمدان همسرش را بست و گفت من احتمالا فردا شهید میشوم.
شما خبر دارید چگونه به شهادت رسید؟
همکارانش میگفتند نیمساعت مانده به شهادتش، پیشانی تکتک ما را در پناهگاه بوسید و گفت حلالم کنید؛ من امروز شهید میشوم. در پناهگاه بودند که محوطه محل کارش مورد اصابت قرار میگیرد.او میبیند چند نفر زخمی شدهاند و برای کمک به آنها از پناهگاه بیرون میرود. همکارش میگفت من صدایش کردم و گفتم علیرضا تو نباید بروی، تازه ازدواج کردهای، اما او لبخند زد و گفت: «همه را به خدا سپردهام.» خلاصه که او زخمیها را جمعوجور میکند و وقتی میخواهد به پناهگاه برگردد، دوباره حمله میشود. هنگام ورود به پناهگاه یک ترکش از پشت، به سرش اصابت کرد. همکارش میگفت وقتی سرش را در آغوش گرفتم با ذکر «یا فاطمهالزهرا(س)» چشمهایش را بست.
چگونه باخبر شدید؟
من شمال بودم که ازمحل کاربه باجناقش زنگ زدندوگفتند علیرضا زخمی شده ومیخواهد خانوادهاش راببیند.ما هم سراسیمه راه افتادیم. من اصلا تصورش را هم نمیکردم پسرم شهید شده باشد.همه مدام میگفتند زنده است.همسرش که هنوزدر تهران بود تا صبح به چند بیمارستان سر زد. ما ۴ صبح رسیدیم و دیدیم جلوی خانه پر ازمأمور است. بازهم فکر میکردم بهخاطر شرایط جنگی است اما وقتی در مسیر یک جا جلویمان را گرفتند، شنیدم باجناق پسرم به مامورها گفت ما خانواده شهید هستیم. آنجا بود که امیدم ناامید شد.
مادرجان بیتابی نکن!
از مادر شهید پرسیدیم، چطور توانستید بااین داغ کنار بیایید؟ گفت: فیلمهایش موجود است.وقتی درسردخانه او رانشانم دادند، از شدت نورانیت این بچه اصلا نمیتوانستم گریه کنم. بر سینه میزدم وبرای علیرضا روضه میخواندم. آخر او بارها به من گفته بود شما کنیز حضرتزهرا(س) هستید، باید مادرشهید هم بشوید. من جدی نمیگرفتم. بعد از چهلم علیرضا عروس و دخترم میخواستند برای اربعین به کربلا بروند. من هم سه روز مانده به سفرشان یکدفعه نیت کردم بروم. به همسرم گفتم بیا برای اولین بار همه با هم برویم. خلاصه همه چیز بهسرعت مهیا شد. آنجا از آقا امامحسین(ع) خواستم یکبار هم که شده خواب پسرم را ببینم. آنجا خوابش را دیدم. به آرامش الانم نگاه نکنید، خیلی بیتابی میکردم تا اینکه یک نفر در خواب او را دیده بود که میگوید به مادرم بگویید اینقدر بیتابی نکند، من پیش بقیه خجالت میکشم. بگویید مجالس روضهاش را از سر بگیرد. من این بچه را از قنداقه آقا علیاصغر(ع) گرفتم و به دستان حضرتزهرا(س) سپردم تا برایش مادری کنند.