از جاده اسلامآباد تا تنگه چهارزبر
وقتی پدر را ببینی تا آخر ماجرا خواهی رفت. سردار نورعلی شوشتری روزگاری بزرگترین سرمایه انسانی یعنی جانش را برای حفظ یکپارچگی و امنیت سرزمینی به نام ایران فدا کرد. بیسیمهای جنگ ایران و عراق، روزهای عملیات مرصاد را بهیاد دارند؛ فریاد «یاعلی» فرماندهان را نورعلی شوشتری زمزمه میکرد. روزی که منافقین مرز خسروی را رد کردند و تنگه چهارزبر را زیر هجوم بردند، نورعلی در جاده باریک اسلامآباد ایستاد، مقاومت کرد، فتح کرد و منافقین را به عقب راند. «وطن» جنسی فروشی نیست که سر هر چهارراه چوب حراج بخورد.
تکاپوی رزم در کوچهباغهای نیشابور
سردار نورعلی شوشتری در نزدیکیهای تپههای سرسبز روستای ینگجه سرولایت شهرستان نیشابور به دنیا آمد. ینگجه مردانی دارد که چالاکی و زبر و زرنگی بر عضلات ورزیدهشان میچربد؛ مردانی که کودکی را در کوچهباغهای پر از بوی کاهگل گذراندهاند. مادری که او را تا آستانه زیارت حرم امام رضا(ع) میبرد تا به صدای عصرگاهی نقارهخانه آن حضرت دل بسپارد. نورعلی روزی که صدام به مرزهای ایران حمله کرد، راهی جنگ شد و مثل همه کسانی که لباس دفاع از وطن پوشیدند بند پوتینش را محکم بست. انگشت سبابهاش با ماشه اسلحه آشنا بود و چشمانش با دوربین شناسایی.
پاسداری از ریگهای روان بیابان
نورعلی ماند تا جنگ به سرانجام برسد و حتی یک وجب از خاک ایران به تاراج نرود. ماند تا قطعنامه ۵۹۸ امضا شد. ماند تا جلوی خائن را بگیرد. ماند تا عملیات مرصاد را به کمینگاهی برای دشمن مبدل کند. او رسم خدمت به ایران را به عرصههای دیگر کشاند. سالها در بلوچستان کنار مردمان بلوچ ایستاد. مرزهای بلوچستان قدمهای مردی را به یاد دارند که روی ریگهای روان و تفتیده بیابان پاسبانی مرز و بوم را میکرد. کنار درختچههای گز به کمین مینشست و مرز را پاسبانی میکرد. آموزش سربازان را بر خود واجب میدانست و مشق دویدن، تلاش کردن و آموزش را استادی میکرد. کنار تختهسنگها و سنگلاخهای مرز مشغول بود.
میراثدار پیادهروی اربعین
بر جرگه جریده تاریخ ثبت است که مردان شجاع، پسرانی خواهند داشت از جنس پاسداری از میهن. فرجالله شوشتری فرزند سردار نورعلی شوشتری سالها در مشهد زیست ودرکارهای فرهنگی ومذهبی مشارکت کرد.پایش به زیارت اربعین باز شد. کنار عمودی نشست، نفسش را پارهپاره بیرون فرستاد ویاد پدرشهیدش راقدم به قدم از بین عمود ۱۰۱ تا ۱۱۰ زنده نگهداشت؛ زیارتی پر ازعرق ریختن، دویدن، طلب شدن وطلبیدن و به یاد پدربودن. به آستان حرم امام حسین(ع)که رسید دیگر نتوانست قدم ازقدم بردارد.هجوم جمعیت را به جان خرید، گوشهای نشست و سلام بر ارباب را زیر لب زمزمه کرد.
تکرار تاریخ در کوچههای شهر خورشید
خرداد۱۴۰۴که اسرائیل زنجیر پاره کرد،خشمش دامن سرزمین ایران را گرفت.هر روزخبر شهادت سربازان وطن بهگوش میرسید. هر روز خبر شهادت غیرنظامیان و کودک و زن و بچهها دهان به دهان میگشت. فرجالله شوشتری تشییع به تشییع پیکرها را در شهر مشهد میرفت. انگار پدرش دوباره شهید شده باشد، انگار همرزمان پدر از مرزها خوب محافظت کردهاند، انگار فرجالله هم زیر لب چیزی از خدا طلبیده باشد. ماجراهای اسرائیل تمامی نداشت و جنگ به روز سیزدهم کشیده شد. شعلههای آتش آشوب و شور و شیون بالا گرفت. اعتراض به وضعیت اقتصادی حق مردم ایران بود و مشهد هم مانند همه شهرهای ایران طعم اعتراض آنها را چشید. شامگاه ۱۸دی عدهای این طرف و عدهای آن طرف ایستاده بودند و چند نیروی آموزشدیده نیز دسیسه چیدند این وسط.
آخرین هدایت در غبار و آتش
فرجالله ازسمت خیابان کلاهدوزان بهسمت فلکه احمدآباد رفت.درختان بید وچنار گوشه خیابان در شعلههای آتش میسوختند. تاریکی شب بوی دود و باروت گرفته بود. دود حاصل از سوختن تایرها نفس کشیدن را برای همه تنگ کرده بود. خیابان در شلوغی و بینظمی بهسر میبرد. صدای بوق ماشینها و فریاد و هیاهو برخاست. فرجالله شروع به هدایت لاین شلوغ خیابان کرد. دستهایش را در آسمان تکان میداد: «برو راست، فرمان را بپیچ».هنوز ماشینها نظم نگرفته بودند که هجوم جمعیت بیشتر شد. فرجالله فریاد زد: «دور شو، برو عقب، فاصله بگیر». خطر بیخ گوشش نشست. صدای مهیب انفجار کوکتل مولوتف آمد. آسفالت خیابان تکهتکه شد.فرجالله سکندری خورد.زخم کهنه زانویش سر بازکرد.زمین خورد. شعلههای آتش و صدای انفجار بیشتر شد. دویدن و هجوم جمعیت بهسمتی و ضرباتی که به تن فرجالله اصابت کرد.
پیوستن به جریده شهیدان
شعلههای آتش از ساختمانها بالا رفت و صدای فریاد در تاریکی شب بالا گرفت. گاز اشکآور در خیابانها جلودار کسی و چیزی نبود. فرجالله در حال تلاش برای خواباندن غائله بود. تیر و گلوله از این میدان به آن میدان میرفت. آتش و فریاد بود که شهر را در نیمهشب بیدار نگهداشت. تنها لرزیدند، مادران شیون کردند.نیمهشب به اذان صبح نرسیدکه فرجالله شوشتری چشمانش را درشهر امام رضا(ع)بست و به پدر شهیدش پیوست. بهقول ابوالفضل بیهقی: قضا در کمین بود و کار خویش میکرد.
میثاق خونین در نخلستانهای پیشین
روز یکشنبه ۲۶مهر ۸۸ در تدارک برنامهریزی برای گردهمایی اهل سنت و برادران شیعه استان بود. به شهر کوچک «پیشین» در نزدیکی مرز پاکستان رفت تا عهد برادری را تازه کند. گروهک جندالله با انفجار بمبی قوی وارد ماجرا شد. نخلستانها لرزیدند. شعله و دود از چادر تشریفات به آسمان رفت. صدای مهیب انفجار، ستون گرد و خاک را به آسمان کشاند و سردار نورعلی شوشتری همراه ۴۰نفر از برادران اهل سنت در حملهای تروریستی چشمانش را روی آسمان بست و شانه به شانه شهادت ایستاد. اعتقاد داشت خون بلوچ پاک است، بلوچ ایرانی است و ایرانی نجیب است.