حالا فکر کن کسی بیاید و آرامآرام شروع کند به کندن آجرهای دیوار خانه و آن را خراب کند؛ اول شاید چیزی معلوم نباشد اما وقتی دیوار بریزد، کمکم بادهای سرد میآیند، صداهای غریبه بلندتر میشوند و دیگر خانه، همان خانه امن قبل نمیشود. تمامیتارضی کشور هم دقیقا عین همان دیوار خانه است؛ چرا که کشور، خانه بزرگ ماست. هر شهرش یک اتاق است، هر روستایش یک پنجره و هر مرزش یک دیوار.
این خانه فقط متعلق به ما نیست؛ قبل از ما هم در آن زندگی جریان داشته است. رد دستهایی که دیوارهایش را ساختند، هنوز هم نمایان است. اگر این دیوار را رها کنیم، انگار که زحمت آنها را هم نادیده گرفتیم و شدهایم وارثانی که شایستگی حراست از ارثیهشان را نداشتند و برای کسانی که بعد ما هستند هم خانهای نگذاشتهایم. خاک این وطن به ارث رسیده مثل خاک کف خانه؛ روی آن زمین خوردیم، بلند شدیم، خندیدیم و قد کشیدیم.
وقتی این خانه امن باشد، چراغها روشن میمانند، صداها آشنا هستند و آینده قابل تصور و ساختن است. اما اگر نباشد، امید و آرزوهایمان میشوند همان آجرهای فروریخته. خانه، ادبیات مشترک ماست. ما به رسم همخانه بودن و به آیین همخانواده بودن، باید این ادبیات مشترکرا پاس بداریم و دیوارش را محافظت کنیم که اگر جز این باشد، خانهای نیست و اگر بماند، دیگر امن نیست.