صدای جنگ در روزهای زندگی

نصرت اکبری 23 ساله بود که گویندگی را در رادیو اصفهان آغاز کرد. مدتی بعد به رادیو تهران آمد و جنگ که شروع شد به عنوان گوینده بارها به مرکز اهواز اعزام شد.
کد خبر: ۱۴۷۱۵۶

روز هشتم مهر 1360 اکبری آخرین کسی بود که با شهیدان جهان آرا ، فکوری ، فلاحی ، کلاهدوز و نامجو در یک مصاحبه تلویزیونی در اهواز گفتگو کرد و آخرین گفته هایشان را شنید. 26 سال پیش قرار بود ، اکبری همراه گروه شهید جهان آرا سوار آن هواپیمای C130 بشود و به تهران بیاید تا به خواستگاری برود اما سرنوشت زندگی را برای او طور دیگری رقم زده بود.
جهان آرا و همراهانش رفتند تا در خاطره ها بمانند و اکبری ها ماندند تا راوی خاطرات آنها باشند.


شما شبی که می خواستید به خواستگاری بروید ، قرار بود همسفر گروه شهید جهان آرا بشوید ، چطور شد منصرف شدید؛
آن موقع مسافرت هوایی از تهران به اهواز و بعکس با C130 امکان پذیر بود و با توجه به حجم زیاد مسافرت ها و مسافران و C130 که فقط برای 100 نفر جا داشت ، اگر کسی را با هواپیما می فرستادند ، خیلی مهم بود و بیشتر مردم با قطار رفت و آمد می کردند.

پارتی داشتید؛
پارتی نداشتم ، به من لطف داشتند. چون تهران هم برنامه داشتم. زمانی را که یادش می کنیم ، ماندن من در اهواز خیلی طولانی شده بود ، هوا بسیار گرم بود و من چند مرتبه مریض شدم. می خواستم بروم تهران ، برای خواستگاری ، رفتم استانداری و بلیت به من دادند و گفتند ساعت 7 بعداز ظهر فرودگاه باش . از آنجا رفتم صداوسیما که وسایلم را جمع کنم ، دیدم جهان آرا ، کلاهدوز ، فلاحی و نامجو آمدند مرکز اهواز که گفتگویی انجام بدهند و بعد هم بیایند تهران. گفتند عجله کنید ما باید ساعت 7 فرودگاه باشیم که برویم تهران . گفتم من هم بلیت همان هواپیما را دارم ، دوربین گذاشتند و نشستیم صحبت کردیم. خبرهای خوبی از موفقیت در عملیات داشتند. تمام که شد ، لحظه آخر با برادرم در اصفهان تماس گرفتم که با او درباره ازدواجم مشورت کنم ، گفت بیا اصفهان با هم برویم. دیدم اگر بخواهم بروم تهران و بعد از آنجا به اصفهان بروم خیلی سخت می شود بنابراین ، به برادرم گفتم ؛ من با قطار می روم قم ، تو هم بیا آنجا، خلاصه ساعت 7 شب گروه جهان آرا سوار هواپیما شدند و من بلیتم را پس دادم و همان ساعت با قطار حرکت کردم . قطار هم تا مسافت زیادی با چراغ خاموش و خیلی آرام حرکت می کرد. ساعت 7 صبح رسیدم قم و دیدم همه مردم اخبار ساعت 7صبح را گوش می کنند. شنیدم ، هواپیمای جهان آرا در کهریزک سقوط کرده است.

چه حالی داشتید؛
وا رفتم. اول فکر کردم ، مرده ام.

چکار کردید؛
به خانواده ام گفته بودم که با آن هواپیما می آیم. شوهر خواهرم در هواپیمایی کار می کرد از شب فهمیده بود چه اتفاقی افتاده است تا صبح دست دست کرده بود ولی سرانجام به خانواده ام گفته بود چه اتفاقی افتاده است. تا تلفن پیدا کردم و زنگ زدم دیدم آنها گریه هایشان را هم کرده اند.

از شنیدن خبر شهادت گروه جهان آرا چه حسی به شما دست داد با توجه به این که آخرین کسی بودید که با آنها گفتگو کردید.
حالم خیلی بد شد. متاثر شدم. به هر حال آخرین کسی بودم که راجع به آن عملیات با شهید جهان آرا و دوستانش حرف زدم . آنها با دست پر و خبرهای خوبی به تهران می رفتند. شاید بتوان گفت آنها بهترین تیم فعال دوران ابتدایی جنگ بودند. در کارشان تبحر و تخصص داشتند. کسانی که از نزدیک با این آدمها آشنایی داشتند ، می دانستند چگونه از جان و دل مبارزه می کردند.

بعد از آن باز هم به رادیو اهواز رفتید؛
بله در چند مورد عملیات هایی که صورت می گرفت ، رفتم مرکز اهواز.

چه دل و دماغی داشتید که خواستگاری هم رفتید. امید داشتید زنده برگردید؛
من این عروسی ها را که در لبنان می بینم ، همین فکر را می کنم. شما این فکر را نمی کنید؛

دارم از شما همین را می پرسم که وسط آتش و جنگ رفتید خواستگاری؛
اگر بخواهیم این طور فکر کنیم که باید بگوییم در 8 سال جنگ مردم چه حوصله ای داشتند زندگی می کردند. شما آن روزها را به یاد ندارید. من چند شب پیش در تهران به یکی از دوستانم می گفتم که ببین همه چراغها روشن است ، یاد سالهای بین 60 تا 67 افتاده بودم که چراغ خیابان ها که خاموش بود هیچ ، چراغ خانه ها و ماشین ها هم خاموش بود.

زندگی میان آتش و خون


اوایل انقلاب تلویزیون تعدادی خرید خارجی داشت و تعدادی هم تولید داخلی که هیچ کدام هم قابل پخش در تلویزیون انقلاب ، نبودند.
خبرهای تصویری هم خیلی دیر می رسید. برنامه های تلویزیون ساعت 4 یا 5 با تصاویر گمشده ها شروع می شد بعد هم برنامه کودک بود و خبر و تقریبا چیزی نداشت اما در رادیو از همان روز اول پیروزی انقلاب ، جمشید عدیلی گفت : این صدای راستین انقلاب ایران است.
رادیو در اطلاع رسانی به سرعت عمل می کرد و نفوذ زیادی داشت ، اگر می خواستی در جریان مسائل قرار بگیری باید رادیو گوش می کردی.
یادم است در مرکز اهواز برنامه ای داشتیم که میان شور و آتش جنگ با نوای نی و آرامش خاصی شروع می شد.
با این بیت : خواهم شوم چو نی همه سوز و گداز و درد/ خالی ز خویش و پر ز طنین نوای نی ، تفاوت همیشه می تواند زیبا باشد.
حتی زیبایی دو رنگ وقتی کنار هم قرار می گیرند و تفاوتشان معلوم می شود ، نمود پیدا می کند.
در تهران برنامه دیگری را آقای آتش افروز شروع کرد به نام «سلام صبح به خیر».
مردم هنوز در حال و هوای جنگ بودند. جواد آتش افروز می رفت پشت میکروفن می گفت : سلام صبح به خیر ، خورشید درآمده زندگی آغاز شده و.... در عین حال بیرون جنگ بود و ماشین ها به جبهه ها اعزام می شدند.
دائم تهران را می زدند. خاموشی بود. خیلی ها معترض بودند که آقای آتش افروز انگار صدایش از جای گرم در می آید ولی او حرف قشنگی می زد ، می گفت : همه اینها هست ولی زندگی هم هست.

باید پلاستیک می زدی برای این که نورت مهتابی شود تا هواپیمای دشمن نبیند و چقدر زندگی با آن شرایط سخت بود ، همه چیز کوپنی ، صفهای نفت ولی مردم عروسی می کردند. بچه دار می شدند. مطالعه و تحقیق می کردند. کشت و کارشان را داشتند.

مگر این کارها را نمی کردند؛
اولا کسی فکر نمی کرد به این زودیها جنگ تمام شود، دوما زندگی همیشه جریان دارد. باز همان کسی را مثال می زنم که داخل سنگرش سبزی و پیازچه می کاشت.

هیچ وقت فکر نکردید که به خاطر کارتان در معرض خطر هستید و بی خیالش شوید؛
به هر حال ما در مرکز اهواز 2 قدم عقب تر بودیم.

ولی به نسبت خیلی ها 2 قدم هم جلوتر بودید
آدم وقتی عقب تر از میدان باشد احساس شرمندگی هم می کند که چرا 2 قدم هم عقب تر از دیگران است. من این احساس را در برخورد با بچه های گزارشگر داشتم که می رفتند خط مقدم . مثل همین آقای اسکندر کوتی ، گزارشگر ورزشی رادیو. آدم وقتی در محیط است تحت تاثیر فضا قرار می گیرد خودش را موظف می داند که کاری بکند و بعد ممکن است باور نکند چه خطرهایی را از سر گذرانده است.

خط مقدم هم می رفتید؛
گاهی با بچه های گزارشگر می رفتم.

که گزارش بگیرید؛
نه همین طوری می رفتم. چون من حرفه ام گزارشگری نبود گوینده بودم ، اگرچه آن دوران مشاغل زیاد تقسیم بندی حرفه ای نشده بودند. هرکس هر کاری که می توانست می کرد.

موقع اجرای برنامه گریه هم می کردید؛
گریه کردن به معنی اشک ریختن؛

مگر از نظر شما فرقی هم می کند؛
من فکر می کنم گاهی اندوه یک نفر خیلی سنگین تر از درد کسی است که گریه می کند.

خوب این حس را داشتید؛
چطور ممکن است نداشته باشم !

شما احساساتی هستید؛
بله عاطفی هستم.

26 سال پیش هم بودید؛
بله بودم.

اگر شرایط جنگ اکنون هم پیش بیاید ، حاضرید باز هم به مرکز اهواز بروید و برنامه اجرا کنید؛
بله می روم. یک موقعی توی جنگ گفتند، می خواهند تهران را بمب شیمیایی بزنند ، چند تا گوینده بروند آموزش ببیند که اگر این اتفاق هم افتاد ، بیایند برنامه اجرا کنند. 2نفر برای آموزش رفتند ، من و علیرضا معینی در یکی از پایگاه ها آموزش دیدیم. اگر می خواستم جا بزنم که نمی رفتم آموزش ببینم. مرکز اهواز هم به اجبار نمی رفتم چون آن موقع به قول شما رسمی رادیو نبودم.

از مرگ نمی ترسیدید؛
نه شاید اقتضای سن و سالم بود.

الان چطور ، می ترسید؛
آره بیشتر از آن موقع. شاید چون وابستگی های عاطفی به دنیا بیشتر می شود. در جوانی آدم خیلی کارها می کند که بعدش نمی تواند نه به این دلیل که جسارتش کم شده باشد. شاید برای این است که ریشه ها زیاد می شوند. بچه ها ، نوه ها.

این روزها چکار می کنید؛
روزهای آخر کارم را در رادیو می گذرانم.

چرا؛
چون الان دارم با شما از 26 ، 27 سال پیش حرف می زنم . تقریبا باید دیگر بازنشسته شوم.

خوب فکر کردم شما هم مثل خیلی ها رسمی نیستید و باید همین طور 50 سال کار کنید.
نه خدا را شکر من بعد از چند سال که از شروع کارم گذشته بود ، رسمی شدم و اکنون در آستانه بازنشستگی هستم برای همین خیلی کم می روم رادیو ، فقط یک برنامه «راه شب» جمعه را اجرا می کنم.

با همان دختری که به خواستگاریش رفتید ، ازدواج کردید؛
بله و با همان هم دارم زندگی می کنم و ما 2 دختر و یک پسر هم داریم.

فاطمه رحیمی
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها