چشم به راه مهر ورزی زهرا عرب

چقدر دوست داشت پدر، کیف کوله ای قرمزی را که پشت ویترین مغازه دیده بود، برایش بخرد. دیگر از این که کتابهایش را درون کیسه پلاستیکی بگذارد و در سرمای زمستان دستان کوچولوی یخ زده اش نتوانند آن را با خود حمل کنند، بدش می آمد.داشتن مداد رنگی های رنگارنگ با یک جامدادی قشنگ که بتواند با آن آرزوهای کوچک و دست نیافتنی اش را ترسیم کند، برایش یک رویا می نمود.
کد خبر: ۱۴۱۲۰
آن روز پدر قول داده بود که بعدازظهر او را برای خرید لوازم التحریر با خود بیرون ببرد. غروب آفتاب فرا رسید و او چشم انتظار گامهای خسته پدر در حیاط کوچک خانه چمباتمه زده بود... بالاخره پدر با چهره ای رنگ پریده رسید. اشک در چشمانش حلقه زد و موجی از شرمندگی را در جان دخترک ریخت . امروز هم خبری از کار نبود، تا فردا... دخترک مغموم و افسرده به گوشه ای خزید ؛ اما یکباره جرقه ای از امید در چشمانش نشست . به خاطر آورد همین چند سال گذشته بود که زنی مهربان کوبه در را به صدا درآورده بود و با انبوهی از هدایایی با کاغذ رنگی های براق ، شادی را میهمان خانه دلش کرده بود. به سوی پدر دوید. دستان مهربان و چروکیده او را فشرد و خندید: می دانم ، امسال هم می آیند. می دانم ...
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها