افغانستان درگیر ساختار موزاییکی

الزامات استراتژیک ناشی از موقعیت «افغانستان» همواره عنصر مهمی در تصمیمگیری بازیگران منطقهای و فرامنطقهای در خاورمیانه بوده است. به همین دلیل میتوان گفت که «بازی بزرگ استراتژیک» کنونی در افغانستان، ترسیمکننده معادلات آینده امنیتی و استراتژیک منطقه و حتی مناطق اطراف آن در قرن 21 خواهد بود.
کد خبر: ۱۳۱۱۳۱

در سطح تحلیل کلان، استراتژی هژمونیک امریکا و متحدانش در منطقه، الزامات منافع ملی کشورهای همسایه در سطح میانی، تغییرات شکلی بویژه ماهوی در ساختار سیاسی افغانستان و در سطح خرد، جابهجایی متغیرهای تاثیرگذار بر ساختار سیاسی افغانستان نوین، ایجادکننده هنجارها و ساختارهای جدیدی در سیستم تابع منطقهای شده است. در سالهای اخیر مهمترین ویژگی ماهوی تحولات در افغانستان، فرآیندی با عنوان «دولت - ملتسازی» است.
مرکز پژوهشهای مجلس شورای اسلامی، در گزارش تفصیلی به چالشها، فرصتها و تهدیدهای روند دولت - ملتسازی در افغانستان پرداخته است که خلاصهای از آن از نظرتان میگذرد:
افغانستان از نظر جغرافیای تاریخی در منطقه حساس آسیای مرکزی قرار گرفته، از یکسو به شبه قاره هند، از سوی دیگر به آسیای مرکزی و چین و از سمت دیگر به آسیای غربی مرتبط است. سلسله جبال هندوکش که قسمت وسیعی از خاک کشور را پوشانده، همواره سدمحکمی در مقابل مهاجمان بوده است. این کشور در دو قرن گذشته حائلی میان امپراتوریهای شرق و غرب بوده است. جدایی این منطقه از ایران و پیدایش کشوری به نام «افغانستان» به همین منظور بود. مقصود آن بود که دیوار مستحکمی میان مرزهای شرق و غرب وجود داشته باشد.
این منطقه در قرن نوزدهم و نیمه اول قرن بیستم، حائلی میان متصرفات انگلیس و روسیه بود. در این مدت افغانستان بین مستملکات آن دو قدرت فاصله میانداخت و مانع از برخوردهای آنها میشد. حتی در منطقه شمال غربی افغانستان نیز تنگه واخان را ضمیمه خاک افغانستان نگاه داشتند تا بین هند که تحت استعمار انگلیس بود با آسیای مرکزی که در تصرف روسیه قرار گرفت، فاصله و جدایی بیندازد.
در نیمه دوم قرن بیستم نیز حائلی میان امریکا و شوروی بود. حکومتهای افغانستان برای مدتها نسبت به شرق و غرب حالت «بیطرفی» داشتند. این بیطرفی را شرق و غرب نیز پذیرفته بودند و دولتهای افغانستان هم آن را اجرا میکردند. زمانی که این بیطرفی از سوی اتحاد جماهیر شوروی (سابق) نقض شد، مشاجرات و درگیریهای سختی شروع شد و این کشور به یکی از کانونهای اصلی منازعه بلوک شرق و غرب تبدیل شد. اگر بخواهیم این گزاره کلی را به روابط افغانستان - امریکا تعمیم دهیم، 3 دوره مهم و اساسی در روابط این دو کشور قابل شناسایی است.
دوره اول - از سال 1357 تا سال 1371 را شامل میشود. در این دوره امریکا در چارچوب رقابتهای دوران جنگ سرد، نوعی «جنگ نیابتی» را از طریق نیروهای جهادی افغانستان علیه شوروی (سابق) و حکومت کمونیستی کابل شروع کرده بود.
در این دوره «اسلامگرایی» و «کاپیتالیسم» در کنار هم و علیه کمونیسم عمل میکردند.
دوره دوم - از سال 1371 با فروپاشی اتحاد شوروی و پایان جنگ سرد تا سال 1380 را شامل میشود. در این دوره امریکا محیط منازعهآمیز داخلی افغانستان را به حال خود رها میکند. به این صورت که افغانستان برای مدت حدود یک دهه ازمرکز توجه قدرتهای جهانی خارج شد و به محلی برای منازعات گروهها تبدیل شد. نتیجه این دوره رویارویی اسلامگرایان در مقابل هم بود که تا سال 1373 در شکلگیری میان گروههای جهادی و از سال 1373 تا سال 1381 در شکلگیری بین نیروهای جهادی ائتلاف شمال و طالبان تجلی یافت.
دوره سوم - از سال 1381 به بعد را شامل میشود که امریکا بهعنوان یک قدرت مداخلهگر وارد عمل میشود و پس از حوادث 11 سپتامبر (2001) - که فرصتی بنیادین را در اختیار امریکا قرار داد - در ائتلاف با جهادیها، علیه طالبان قرار میگیرد.
با آشکار شدن تهدیدات ناشی از گروه«القاعده» برای امنیت جهانی بویژه امنیت کشورهای غرب، این کشور بار دیگر در مرکز توجه بینالمللی قرار گرفت. این مداخله باعث سقوط طالبان در کابل شد؛ اما به فروپاشی این گروه منجر نشد، زیرا این گروه با وجود عقبنشینی فاحش اولیه- به سمت مرزهای جنوبی افغانستان- اکنون دوباره سازماندهی شده است و در قالب 3 گروه «القاعده»، «طالبان» و «حزب اسلامی حکمتیار» علیه امریکا و دولت مرکزی کابل عمل میکنند.
در مجموع، حمله امریکا به افغانستان و سقوط حکومت «طالبان» باعث آغاز روند نوین «دولت- ملتسازی» در این کشور شد. این روند با چالشها و موانعی روبهرو است که متاثر از عوامل مختلفی چون زمینه تاریخی ملتسازی، وضعیت جامعهشناسی سیاسی افغانستان بویژه شکافهای قومی- مذهبی و نقش بازیگران منطقهای و بینالمللی آن است.

ادوار تاریخی دولت- ملتسازی افغانستان

به طور کلی به لحاظ تاریخی، روند دولتسازی در افغانستان شامل 5 مرحله مهم است. مرحله اول، جدایی افغانستان از ایران و استقلال آن. مرحله دوم، تجاوز شوروی به افغانستان و تشکیل حکومت کمونیستی. مرحله سوم، خروج شوروی (سابق) از افغانستان و در پی آن تشکیل حکومت اسلامی مجاهدان است. مرحله چهارم، تشکیل حکومت به وسیله طالبان است و مرحله کنونی (پنجم) نیز تشکیل دولت به واسطه مداخله امریکا در این کشور است که میتوان بر آن «دموکراسی هدایتشده» نام نهاد.

تبیین وضعیت جامعهشناسی سیاسی

چندگانگیهای قومی، زبانی و مذهبی از عناصر اصلی مولفههای اصلی در افغانستان است. کارویژههای ناقص و پرورش نیافته این عناصر، زمینههای قوام و دوام روح مشترک ملی را کمرمق ساخته است. تاکید بر پایبندیهای قبیلهای، پافشاری بر ارزشها و خردهفرهنگهای تباری و مقدم شمردن پندارهای مذهبی بر آیینهای همبستگی دینی و تابو ساختن نمادهای عشیرهای به جای سمبلهای ملی، از جلوههای آشکار پرورشنیافتگی و نقصان روح ملی به شمار میرود که نمایههای ساختار موزاییکی را در واحد سیاسی افغانستان تبلور بخشیده است.
ساختار موزاییکی به بسته شدن شریانهای تعامل کلان در میان اجزا و ارکان عناصر ملی منجر شده است. خرد شدن اجزا به پارههای متفاوت و تقسیم شدن عناصر به پارچههای ناهمگون به تجزیه شدن هرچه بیشتر خصوصیت اقوام و ارکان تشکیلدهنده ساختار اجتماعی جامعه افغانستان کمک کرده است. فرآیند چنین تعاملی، برجستگی علائم و جلوههای فرهنگ و دلبستگیهای قومی- عشیرهای در این کشور بوده است. موضوعی که در نهایت فرصت بسترسازی تکثیر چندگانگیهای فرهنگی را بیشتر و فرصت جلوهگری و بازپروری، همگویی و همصدایی ملی را سد کرده است.
عوامل مهم و متعددی در تکوین و تثبیت این فراگرد نقش اساسی ایفا کرده است که از آن جمله، به 2 عامل اساسی انتشار فرهنگ فقر و دروندادههای فرهنگ قبیلهای میتوان اشاره کرد. فقر مداوم، باعث شده که پویایی و تحرک اجتماعی در حوزه تعامل اجتماعی کاهش پیدا کند و به صورت یک معضل فرهنگی، اجتماعی در عرصه روابط و ساختار ملی رخ نماید. این پدیده به شکل یک «خردهفرهنگ» در سازوکار زندگی اجتماعی درآمده و از نسلی به نسل دیگر منتقل شده است.

پدیده تحزب در افغانستان

از جمله تحولات مهم از منظر جامعهشناسی سیاسی در افغانستان طی 2 دهه اخیر، ظهور احزاب و تکثر حزبی بوده است. پدیده تحزب اگرچه موضوع بیپیشینه و تازهای در تاریخ افغانستان نبوده است؛ اما آنچه احزاب دوره 20 ساله را از احزاب و دستهجات سیاسی پیش از آن متمایز میکند، برآیند دو عامل مهم است: یکی پرشمار بودن احزاب این دوره و دیگری، تمایز و تفاوت در کارکردهاست.
احزاب در افغانستان سابقهای 60 ساله دارند؛ اما در مقطع 20 ساله اخیر، گونهای دیگر از «حزبسالاری» ترویج شد. احزاب سیاسی، پیش از این زمان، مبارزات سیاسی- فکری را در چارچوب گرایشها و شعارهای ایدئولوژیک پیگیری کرده و آرمان مبارزه خود را بر اصل «اصلاحات سیاسی» استوار میساختند؛ اما احزاب شکل گرفته در این دوره بیشتر برخوردار از خصلت سیاسی- نظامی هستند که سازنده تغییرات خشونتآمیز و مروج ویرانگری سیاسی اجتماعی بودهاند.
با شکلگیری نوع اخیر احزاب، موج شتابندهای از گرایشهای سیاسی به وجود آمد. کشانیدن تودهها به بازیهای سیاسی از پیامدهای عملی پدیده تحزب در این مقطع بوده است. سیاسی شدن تودهها، اولا ساختار ذهنی و تا حدودی سنتی مجموعههای قومی و طایفهای را متزلزل ساخت و ثانیا چارچوبهای مناسبات و تعاملات ملی و اجتماعی را در سطح ساخت سیاسی کشور برهم زد.

ویژگیهای افغانستان پیش از حمله امریکا

به طور کلی مهمترین ویژگیهای افغانستان از منظر جامعهشناختی سیاسی پیش از حمله امریکا را میتوان به شرح زیر برشمرد:
1- حاکم بودن وضعیت آنارشی بر افغانستان را میتوان اصلیترین ویژگی دانست. در واقع نبودن دولت مرکزی یا نبودن مشروعیت و پذیرش نداشتن حکومت کابل از سوی نیروهای مختلف، موجی از هرج و مرج و بینظمی را در افغانستان به وجود آورده بود. تحت این شرایط هر فرمانداری در قلمرو نظامی خود، حاکم مطلق بود به گونهای که همه فرامین در آن قلمرو خاص به وسیله فرمانده محلی صادر میشد و دستورات فرمانده عین قانون بود.
2- دومین شاخص که متاثر از خصوصیت یاد شده است «قاعده همه یا هیچ» بود. براساس این قاعده هر یک از بازیگران داخلی، افغانستان را برای خود میخواستند و سهمی برای دیگر گروهها در افغانستان قائل نبودند. در این دوره زمانی مذاکرات متعددی بین گروههای ذینفوذ در افغانستان صورت گرفت و به توافق های مهمی نیز منجر شد، اما در عمل هیچیک از این توافقها جنبه اجرایی به خود نگرفت.
3- سومین خصیصه حاکم بر افغانستان «قاعده حاصل جمع جبری صفر» بود. تحت این شرایط برد یکی، باخت دیگری محسوب میشد و بعکس. بنابراین هیچیک از بازیگران داخلی حاضر نبودند برد دیگری و باخت خود را بپذیرند. امکان برقراری موازنه قوا به بازیگران داخلی و خارجی این فرصت را میداد تا بلافاصله شکست خود را به پیروزی تبدیل کنند. همین امکان و تصور باعث مصالحه نکردن و در نتیجه تداوم تطویل بحران میشد.
4- چهارمین خصیصه آن بود که بازیگران داخلی تصور میکردند «قدرت فقط از لوله تفنگ بیرون میآید»، تنها چیزی که بیمعنا به نظر میرسید مذاکره و صلح بود. اگرچه مذاکراتی صورت میگرفت، اما صلح را به ارمغان نمیآورد. دسترسی آزاد به سلاح، انگیزههای اجتماعی قومی، پایین بودن سطح فرهنگی قومی و سیاسی و ... زمینه را برای اقدام نظامی و شبهنظامی فراهم میکرد. پس از اشغال افغانستان به وسیله امریکا تغییراتی در وضعیت جامعه شناختی سیاسی افغانستان ایجاد شد و مولفههای جدیدی در این خصوص بروز کرد که از مهمترین آنها میتوان به موارد زیر اشاره کرد.
الف) مهمترین خصوصیت این دوره، تغییر در جایگاه و نقش بازیگران بود. به این معنا که گروه طالبان و القاعده که پیش از آن مهمترین بازیگران داخلی بودند، برای مدتی از صحنه افغانستان حذف شدند یا حضور آنها بسیار کمرنگ شد. درخصوص، حضور «تکنوکراتهای غربگرا» در افغانستان رنگ و بوی بیشتری گرفت و نیروهای سیاسی موجود در افغانستان به 3 گروه: سکولار، جهادی و ملیگرا تبدیل شدند.
ب) دومین ویژگی افغانستان در این دوره، گرایش به حل مسالمتآمیز اختلافات به جای توسل به نیروی نظامی است. پس از مداخله امریکا، گروههای سیاسی و نظامی افغانستان مجبور شدند به پشت میز مذاکره بروند و اسلحههای خود را در قالب «پروسه خلع سلاح» تحویل دهند. تحت این شرایط از بازیگران خارجی نیز خواسته شد. از هر گونه همکاری نظامی با گروههای سیاسی نظامی افغانستان پرهیز کرده و با امریکا برای پیشبرد فرآیند صلح وارد عمل شوند. بنابراین در شرایط جدید تا حدودی قدرت از لوله تفنگ بیرون نمیآید؛ بلکه همراهی و همکاری با امریکا و نیز توسل به راههای مسالمتآمیز، عاملی اصلی کسب قدرت است.
ج) سومین ویژگی که مولفهای بسیار مهم است، استقرار یک دولت مرکزی در افغانستان بود. این دولت تا حد زیادی محصول مشترک همکاری گروههای رقیبی است که اکنون تحت سیطره امریکا مجبور به مشارکت سیاسی شدهاند. با استقرار دولت مرکزی، روابط بازیگران خارجی نیز نهادینه شد و اکنون کشورها به طور نسبی مجبورند در تعامل با افغانستان از طریق دولت مرکزی و نه گروهها عمل کنند.

ایران و افغانستان

به دلایل فرهنگی، نژادی، زبانی، تاریخی و مذهبی جمهوری اسلامی ایران دارای بیشترین و بهترین زمینههای روابط و همکاری با افغانستان بوده است. با این حال، روابط دو کشور از گستردگی کافی برخوردار نبوده است. مهمترین دلایل عدم گسترش روابط دو کشور را میتوان در رقابتهای شرق و غرب در گذشته برای محدود کردن نقش ایران در امور منطقهای و افغانستان بویژه پس از پیروزی انقلاب اسلامی و ناهمگونی اقتصادی ایران و افغانستان مورد توجه قرار داد.
روابط فرهنگی ایران و افغانستان نیز محدود بوده است. این محدودیتها در سابق به دلیل نفوذ انگلیس در افغانستان بوده و در دوران نفوذ شوروی نیز به دلیل سوابق روابط فرهنگی دو کشور گسترش نیافت، بویژه پس از انقلاب اسلامی ایران، نگرانیها و محدودیتهای آنها علیه ایران بیشتر شد.
روابط اقتصادی ایران و افغانستان در گذشته محدود بوده؛ ولی با توجه به شرایط جدید در منطقه تا حد زیادی میتواند گسترش یابد. در سال 1350 روابط اقتصادی ایران و افغانستان در حدود 100 هزار دلار بود و در سال 1355 به دلیل روابط جدید داوودخان به 6 میلیون دلار رسید. این روابط در 9 ماهه اول سال 1356 به یک میلیون دلار رسید و در سال 1357 با سقوط رژیمهای ایران و افغانستان (داوودخان)به پایان رسید و پس از آنها تا زمان سقوط رژیم نجیبالله (ابتدای 1371) مبادلات رسمی صورت نگرفت.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی، بین ایران و دولتهای کمونیستی افغانستان هیچگونه روابط اقتصادی و سیاسی و فرهنگی رسمی مهمی برقرار نشد. ایران هیچگاه رژیمهای کمونیستی حاکم بر افغانستان را به رسمیت نشناخت و با آنان مذاکره نکرد. ایران نخستین کشوری بود که تجاوز شوروی به افغانستان را محکوم کرد و با وجود آنکه خود درگیر جنگ تحمیلی بود، در حد توان از هر گونه کمک به نیروهای جهادی فروگذار نکرد. پس از پیروزی مجاهدین و تشکیل حکومت اسلامی در کابل، ایران جزو نخستین کشورهایی بود که حکومت اسلامی را به رسمیت شناخت و درصدد کمک و حمایت از آن برآمد.
پس از پایان جنگ ایران و عراق، مسوولان جمهوری اسلامی به طور نسبی فرصت یافتند تا با دید کارشناسانهتری به قضیه افغانستان بپردازند و توجه بیشتری نسبت به مساله افغانستان نشان دهند و دستگاه وزارت خارجه ایران که طی سالهای 1367 1360 در انفعال سیاسی و بینالمللی به سر میبرد، به دلیل حضور دولت کمونیستی کامل و حضور نداشتن مجاهدین از شرکت در مذاکرات سر باز زده و با قاطعیت آن را تحریم کرده بود. این در حالی بود که مصوبات «موافقتنامه ژنو» سرنوشت افغانستان را رقم زد و جمهوری اسلامی ایران کاملا در بیاطلاعی قرار داشت. از این رو، ایران ناچار تلاشهای جدیدی از طریق نزدیک کردن احزاب شیعی با مواضع نیروهای جهادی اهل سنت مستقر در پیشاور پاکستان را شروع کرد.
سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران در این سالها که از حالت انزوای نسبی بیرون آمده بود، یک سلسله اقدامات مقطعی دیپلماتیک را به انجام رسانید که از تاسیس حزب وحدت آغاز شد و به گسترش روابط با تاجیکها، ازبکها و شیعیان اسماعیلی که ادامه آن به ظهور ائتلاف شمال رسید و در نهایت به سقوط رژیم دستنشانده مارکسیستی و تصرف کابل به دست مجاهدین انجامید.
اندکی پس از روی کار آمدن دولت اسلامی به ریاست برهانالدین ربانی و احمدشاه مسعود، حکمتیار با حمایت همه جانبه پاکستانیها که مهمترین حافظ منافع ملی آنها تلقی میشد، در دو جبهه سیاسی در قالب شورای هماهنگی در کنار صاحب مجددی، دوستم و مزاری علیه دولت اسلامی فعال شد و از طرف دیگر از منطقه چار آسیاب به منظور جلوگیری از قوام و قیام دولت اسلامی، کابل را به راکت میبست.
بازیگران سیاست خارجی ایران که از یک طرف در بعد مسائل داخلی از حزب وحدت و شورای خارجی جانبداری و حمایت میکرد، از طرف دیگر حامی دولت همزبان خود در کابل بود و دولت ربانی را به رسمیت شناخته بود و کمکهایی را نیز در اختیارشان قرار میداد.
با روی کار آمدن طالبان در افغانستان، سیاست خارجی ایران وارد مرحله جدیدی شد. اما سرانجام «سقوط طالبان» باعث ایجاد فرصتهای جدیدی برای ایران در افغانستان شد و یکی از مهمترین تهدیدات امنیتی ایران در همسایگی آن حذف شد. پس از سقوط طالبان، ایران با شرکت در نشستهای سازمان ملل متحد در «ژنو، بن و لویه جرگه اضطراری» به نقش فعالتر خود ادامه داد. ایران با تشویق گروههای افغانی برای همکاری با یکدیگر و همکاری با سازمان ملل و نماینده ویژه دبیر کل و همچنین تشویق فرماندهان محلی برای ایفای نقش در سطح ملی و تقویت روابط آنان با دولت مرکزی از روند نوین تحولات دولتسازی افغانستان پشتیبانی کرد.
به علاوه ایران در بازسازی افغانستان مشارکت به نسبت فعالی کرد؛ «ارسال کمکهای بشردوستانه» به مناطق مختلف، شرکت در عملیات جادهسازی و برقرسانی به غرب و شمال غرب افغانستان، فعال کردن مسیر ترانزیت کالا به افغانستان از طریق بندر چابهار، افتتاح بیمارستان و مراکز درمانی در زرنج، کمک به دانشگاهها و استادان آنها، آموزش و تجهیز نیروهای پلیس شهری، احیای تئاتر و سینمای افغانستان از طریق سازمانهای غیردولتی، سوادآموزی کودکان بویژه دختران افغان به وسیله نهادهای دولتی و خصوصی، اعطای فرصت تحصیلی در رشتههای مختلف به جوانان مهاجر افغانی و... از جمله کمکهای جمهوری اسلامی ایران به افغانستان است.
ایران همچنین 600 میلیون دلار کمک بلاعوض برای بازسازی افغانستان به این کشور اعطا کرد که بیشتر از کمکهای ژاپن بود، سفر رئیسجمهوری ایران به افغانستان در 13 اوت 2002 که در واقع اولین سفر یک رئیس دولت خارجی پس از «نشست لویه جرگه اضطراری» بود، نشاندهنده حمایت ایران از دولت جدید افغانستان به ریاست «حامد کرزای» بود.
به طور کلی، سیاستهای راهبردی جمهوری اسلامی ایران در قبال افغانستان در دوره جدید بر 6 اصل استوار است: صلح و ثبات، تامین ارضی، حکومت متعادل (مبتنی بر الگوی ائتلاف منصفانه، مشابه وضعیت عراق نوین)، موازنه قدرت بین گروههای قومی، روابط دوستانه و همکاریهای اقتصادی. ایران 6 اصل یادشده را در یک مجموعه میبیند و میان آنها اولویتی قائل نیست و معتقد است که هر 6 اصل باید با هم و در یک مجموعه فراهم باشند.
در مجموع میتوان گفت که روند تحولات دولت در افغانستان طی 3 دهه گذشته بسیار متغیر بوده است. برخی از این دگرگونیها به جهت منافع جمهوری اسلامی ایران و موفقیت سیاست خارجی آن بوده و برخی دیگر نیز در جهت مخالف منافع امنیت ملی ایران بوده است و بیشتر ناکامیهایی برای سیاست خارجی تلقی میشود.

ملاحظات راهبردی ایران

در یک نگاه کلی میتوان گفت تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی در افغانستان تحت هر شرایطی شکل گیرد بر امنیت ملی جمهوری اسلامی ایران تاثیر مستقیم و غیرمستقیم بر جای خواهد گذاشت. علت آن است که افغانستان در حوزه فرهنگی  تمدنی ایران قرار دارد و دو کشور مرزهای طولانی باهم دارند. مرزهایی که به دلیل ویژگیهای جغرافیایی حفاظت از آنها دشوار و با هزینههای بسیار سنگینی هم به طور کامل عملی نخواهد شد. صلح و ثبات در افغانستان و تشکیل حکومت فراگیر متشکل از همه اقوام میتواند به تثبیت امنیت در ایران منجر شود.
ایران در مرزهای شرقی خود در چند دهه گذشته با مشکلات عدیدهای مواجه بوده است و بیثباتی و هرج و مرج داخلی در افغانستان از عوامل اصلی این مشکلات بوده است. روند دولتسازی نوین در افغانستان مسائلی متفاوت را در مرزهای شرقی ایران حاکم کرده است و برای ایران دارای تهدیدات و فرصتهای متعددی بوده است.
مهمترین فرصت ناشی از روند نوین دولتسازی در افغانستان برای جمهوری اسلامی ایران، «حذف تهدید گروه طالبان یا دستکم تضعیف شدید آن» است؛ ولی هنوز نشانههایی از قدرتگیری مجدد طالبان در افغانستان مشاهده میشود.
قدرتیابی موثر و فراگیر مجدد طالبان درخصوص مصالح امنیت ملی ایران نبوده و جمهوری اسلامی ایران باید اقدامات و سیاستهای لازم در این خصوص را مدنظر قرار دهد.
دومین فرصت دولتسازی نوین در افغانستان برای ایران، «افزایش امنیت مرزهای شرقی کشور» به عنوان یکی از ناامنترین مرزهای ایران در چند دهه گذشته بوده است. تولید و قاچاق مواد مخدر عامل اصلی این ناامنی به شمار میرود و مبارزه با قاچاق و تولید مواد مخدر از جمله مسائل و منافع مشترک دولت ایران و حکومت کابل محسوب میشود؛ چراکه مواد مخدر از پشتوانههای مالی طالبان و ناامنکننده مرزهای ایران به شمار میرود. همکاریهای دوجانبه دولت ایران و دولت افغانستان در این حوزه به افزایش امنیت مرزهای شرقی ایران منجر و این موضوع از پیامدهای مثبت دولتسازی نوین در افغانستان تلقی میشود.
سومین فرصت ناشی از دولتسازی در افغانستان برای جمهوری اسلامی ایران، افزایش نسبی ثبات سیاسی در افغانستان، در نتیجه شکلگیری اقتدار مرکزی و کاهش بینظمی و هرج و مرج داخلی در این کشور است. ثبات در افغانستان تاثیر مثبت و مستقیمی بر امنیت و ثبات در ایران خواهد داشت و بیثباتی به زیان ثبات و امنیت منطقه منجر میشود.
اقتدار مرکز در افغانستان باعث تسهیل برقراری رابطه، تقویت همکاریها و حل و فصل اختلافات و مسائل مشترک میشود و این موضوع در بلندمدت گام مهمی برای نهادینه کردن روابط و تعاملات دوجانبه و توسعه در سطح منطقهای تلقی میشود.
نکته دیگر فرصتهای ناشی از بازسازی افغانستان برای ایران و مشارکت اقتصادی ایران و توسعه اقتصادی این کشور است. ایران با توجه به مزیتهایی نظیر نزدیکی جغرافیایی، فرهنگی و پتانسیلهای اقتصادی و تکنولوژیک لازم دارای زمینههای مساعدی برای مشارکت در بازسازی افغانستان است و در این خصوص اقداماتی را نیز انجام داده است. گسترش تعاملات و همکاریهای اقتصادی بین دو کشور از یک سو دارای منافع اقتصادی خواهد بود و از سوی دیگر، باعث همگرایی در دیگر حوزهها  بویژه حوزههای امنیتی  میشود.
با وجود فرصتها و پیامدهای مثبت ناشی از روند نوین دولتسازی در افغانستان برای جمهوری اسلامی ایران، این روند منشاء و دربرگیرنده چالشها و تهدیدهایی نیز برای ایران است.
مهمترین تهدید در این خصوص، «حضور نظامی امریکا در جوار مرزهای جمهوری اسلامی ایران» است.
تهدید دیگر را میتوان کمرنگتر کردن نقش ایران در سطح (High Politics) یا سیاست اعلی و پررنگتر شدن و تداوم نقش آن در سطح (Low Politics) یا سیاست سفلی دانست. برخی بر این باورند که آینده تحولات افغانستان در مسیری قرار گرفته که به احتمال زیاد ایران را از یک بازیگر کانونی و مرکزی به یک بازیگر نیمه حاشیهای تبدیل خواهد کرد. بنابراین دستگاه تصمیمگیری جمهوری اسلامی ایران باید این روند را مورد توجه قرار دهد و با شناسایی دقیق متغیرهای دخیل و دستکاری این متغیرها از وقوع چنین وضعیتی جلوگیری کند.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها