در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
این بهترین فرصت است که میتوانم او را ببینم و از او امضا بگیرم و با او یک عکس سلفی بیندازم و در حالیکه لبخندی حاکی از شادی بر لب داشت با پسرش خداحافظی کرد و رفت. چند ساعت بعد به خانه برگشت. پسر کوچولو از وی پرسید: آیا بازیگر مورد علاقهات را ملاقات کردی؟ آیا از او امضا گرفتی با او عکس سلفی انداختی؟ مادر با لحنی آکنده از خشم و خستگی گفت: من و جمعیت بسیاری از مردم شهر منتظر ماندیم، اما در نهایت به ما خبر دادند که او بدون دیدار با هواداران خود شهر را ترک کرده است. وی سپس آهی کشید و افزود: ایکاش خدا شهرت و محبوبیت را به ما میداد نه به این ایکبیری.
پسر کوچولو پس از شنیدن حرفهای مادر به او گفت: مادر، بیا با هم به جایی برویم که آرزویت برآورده شود. مادر بیاعتنا گفت: این شوخیها چیست، ژولیت بینوش چند ساعت است که شهر ما را ترک کرده است. پسر کوچولو گفت: مادر، خواهش میکنم به من اعتماد کن. مادر بهرغم میل باطنی تسلیم درخواست پسر کوچولو شد و هردو از خانه بیرون رفتند. وقتی به کلیسای بزرگ شهر رسیدند، پسر کوچولو گفت: رسیدیم. مادر گفت: به تو گفتم الان وقت شوخی نیست. پسر کوچولو گفت: مادر، تو گفتی ایکاش خدا شهرتی را که به ژولیت بینوش داده است به ما داده بود. آیا چه افتخاری از این بزرگتر که بهجای آنکه با کسی که شهرت و محبوبیت را دریافت کرده است، با کسی که شهرت و محبوبیت را داده است، دیدار و گفتوگو کنی؟ آیا سخن گفتن با خدا لذتبخشتر از سخن گفتن با بازیگر محبوب نیست؟ مادر که سر به زیر انداخته و به خود آمده بود به پسر کوچولو گفت: این حرفها را از کجا یاد گرفتهای؟ پسر کوچولو گفت: از شبکه اجتماعی. مادر گفت: دوباره آن را میگویی تا من آن را کپشن کنم؟ پسر کوچولو گفت: بلی. سپس مادر و پسر کوچولو یک سلفی با پسزمینه کلیسای بزرگ شهر گرفتند و مادر آن را بههمراه کپشن یادشده در شبکه اجتماعی منتشر کرد و لایکها و کامنتهای بسیاری گرفت و اشخاص بسیاری دوستان خود را زیر آن منشن کردند و خاموش شدند.
امید مهدینژاد
طنزنویس
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: