همسرش گفت: وای. حالا چهکار کنیم؟ مرد صاحبخانه گفت: سلاح من در آنیکی اتاق است. اما فکری کردهام. زن گفت: چه فکری؟ مرد گفت: من خودم را به خواب میزنم و تو با حالتی طبیعی از من بپرس که اینهمه مال و اموال را از کجا آوردهام. سپس خود را به خواب زد. زن وی را صدا کرد و گفت: ای همسر، به طور طبیعی به من بگو اینهمه مال و اموال را از کجا آوردهای؟
صاحبخانه گفت: حالو ایموقه؟ زن گفت: حالا بگو. مرد گفت: ول کن. این یک راز است. زن گفت: ای بابا، بگو دیگر. مرد گفت: میترسم کسی بشنود و دردسر شود. زن گفت: الان که کسی اینجا نیست. مرد گفت: باشد، میگویم، ولی به کسی نگو. وی افزود: من این اموال و املاک و مستغلات را از راه دزدی به دست آوردهام. زن گفت: چطوری؟ مرد گفت: من وردی جادویی بلد بودم. خانه اعیان و اشراف را پیدا میکردم و دم در میایستادم و سهبار میگفتم جاکارتا و نامرئی میشدم. سپس وارد خانه میشدم و هر چیز قیمتی را که میدیدم به آن نگاه میکردم و سهبار میگفتم جاکارتا و آن چیز همان لحظه به وانتم که دم در پارک بود منتقل میشد. سپس سه بار میگفتم جاکارتا و غیب میشدم.
در این لحظه صدای دزد به گوش رسید که سه بار گفت جاکارتا. مرد به همسرش گفت: الان این فکر میکند نامرئی شده است. وقتش است که بروم و سلاح را بردارم. سپس از اتاق بیرون رفت و دزد را دید که در وسط پذیرایی ایستاده است و به تابلوفرشهای دستباف نگاه میکند و میگوید جاکارتا.
مرد به روی خودش نیاورد که او را دیده است و به اتاق دیگر رفت و سلاحش را برداشت و دزد را گرفت و گفت: ای دزد، خاک بر سرت. من این اموال را نه از طریق دزدی از خانههای دیگران که از طریق تحصیل مال نامشروع به دست آوردهام. حالا تو آمدهای که از من دزدی کنی؟ سپس تیری در پای او شلیک کرد. دزد که جانش را در خطر میدید، سه بار با خلوص نیت گفت جاکارتا و ناگهان غیب شد. مرد صاحبخانه که داستان جاکارتا را از خودش درآورده بود بسیار تعجب کرد، اما از آنجا که خیلی خوابش میآمد، در خانه را سهقفله کرد و به همسرش شببخیر گفت و به خوابی عمیق فرو رفت.
امید مهدینژاد
طنزنویس
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم