در آن زمان مرحوم آیتا... شاهرودی، رئیس قوه قضاییه بودند و پنجشنبهها در دفترشان دیدار مردمی برای رسیدگی به مشکلات برگزار میکردند. من هم هر هفته برای تهیه گزارش به دفترشان میرفتم. یک روز غروب که در روزنامه در حال نوشتن گزارش بودم، زن و مرد سالخوردهای به دفتر روزنامه آمدند و مدعی شدند برای دخترشان حکم قصاص صادر شده اما دلایلی پیدا کردهاند که نشان میدهد او قاتل نیست.
دخترشان را میشناختم و خودم اعترافاتش را در دادگاه چاپ کرده بودم. روزنامهها به او لقب دختر هفت تیرکش داده بودند. خلاصه کلام مستندات آنها را گرفتم و گزارشی از دلایل پدر و مادر برای اثبات بیگناهی دخترشان نوشتم. پنجشنبه هم همراه مدارک و گزارش راهی دفتر رئیس قوه قضاییه شدم. درخواست رسیدگی دادم، اما گفتند حداقل یک ماه باید منتظر باشم. اما زمان برای دختر جوان حیاتی بود. تنها راه این بود وقتی مراجعهکنندهای از مقابل آیتا... شاهرودی بلند میشد سریع خود را به صندلی میرساندم و نامه را تحویلشان میدادم.
همین کار را کردم و با واکنش محافظان روبهرو شدم که با دستور رئیس وقت قوه قضاییه اجازه دادند حرفم را بزنم. موضوع را کامل توضیح دادم و آیتا... شاهرودی قول پیگیری دادند. حدود دو ماهی از ماجرا گذشت و اجرای حکم متوقف شد. یک روز در دفتر بودم که شمارهای ناشناس روی گوشی تلفنم نقش بست. وقتی جواب دادم، آنسوی خط دختر هفتتیرکش بود که خبر از آزادیش داد.
این اتفاق باعث شد با همه ناملایمات حوزه حوادث، همچنان عاشق خبرنگاری در این بخش باشم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم