بابابزرگها میگفتند اینها که برایتان از فرنگ میگویند یادشان رفته که هنوز اینجا گرمابهها مهمترین جای شهرند و باید بروند لب خزینه بنشینند و دلاک چرک از تنشان بیرون بکشد. پرت هم نمیگفتند البت.
توی تهران هنوز گذر بابا نوروز علی پر از الوات بود و امنیه چی ها، رد دوسیه هر قاتل و دزدی را که میگرفتند میرسیدند به چاله میدان یا گذر بابا نوروز علی و قهوهخانههای چرکی که وقتی از کنارشان رد میشدی هرم دود تریاک و چپق و بخار سماور میدوید توی صورتت. توی همین سالها یکی از آنها که نه حرف بابابزرگها به خرجش میرفت و نه دلش برای به به و چه چه از فرنگ برگشتهها غنج میرفت محمدباقر میرزا خسروی کرمانشاهی بود.
محمدباقر فکر و ذکرش این بود که آدمهای ایرانی را بیاورد لابهلای آن کلمات و جملهها و بگذاردشان جای دافنه و ویرجیل و آرتور کتابهای فرنگی. دوست داشت یک ورسیون ایرانی از رمنسها بنویسد و این خوره ذهنش شده بود.
محمدباقر میرزا سال ۱۲۲۸ به دنیا آمده بود. یعنی سال قحطی ۲۱ سالش بود و همه آن فجایع را دیده بود. دلش نمیخواست بمیرد و ننویسد که چه اتفاقی بر سر این ملت آمده است. دوست نداشت که فقط تاریخنویسها بنشینند و شق و رق از قبله عالم و فتوحات و خدمات همایونی بنویسند. محمدباقر میرزا مفری پیدا کرده بود برای اینکه نمیرد و این داستانها را بگوید.
میرزا گرچه نوه فتحعلیشاه قاجار بود اما دلش پیش قبله عالم نبود. سفر به فارس و گشت زدن در دنیای شعر و گپ زدنهای روزانه او با عرفای شیرازی باعث شده بود که از جایگاه آقازادگیاش فاصله بگیرد و چشمهایش به روی درد مردم باز شود.
دست آخر هم سال 1287 یعنی دو سال بعد از آن که فرمان مشروطه امضا شد راهی یکی از مزرعههای ماهیدشت شد و بنا کرد به نوشتن شمس و طغری. اولین رمانی که به زبان فارسی و با شخصیتهای ایرانی نوشته میشد... نوشتن شمس و طغری دو سال طول کشید و سال 1289 بود که مردم درگیر مشروطه که مجلسشان به توپ بسته شده بود، شمس و طغری را مقابلشان دیدند.
کیوان امجدیان
نویسنده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم