در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
دیری نگذشت که پسر در اثر بیشعوری، شاعرمسلکی، لاابالیگری و فقدان عقل معاش، میراث پدر را به باد فنا داد و از همه آن اموال و املاک و مستغلات تنها یک کاپشن خارجی مارک که بر تن داشت، برایش ماند. روزی پسرِ بیشعورِ میراثبربادده در حالی که کاپشنش را تن کرده بود در شهر میگشت و به اطراف نگاه میکرد و شعر میسرود و باد هوا میخورد. ناگهان در گوشهای از خیابان به گلی برخورد کرد که پیش از بهار روییده بود. از آنجا که ضربالمثل «با یک گل بهار نمیشود» هنوز اختراع نشده بود، پسر بیشعور تصور کرد با یک گل بهار میشود و به نظرش رسید دیگر هوا گرم خواهد شد و به کاپشن نیازی نخواهد داشت. پس کاپشنش را از تن درآورد و برای فروش دست گرفت و یکی از مغازهداران منوچهری که جنسشناس بود، کاپشن را در ازای ده سکه نقره از او خرید. پسر بیشعور به سمت میدان فردوسی به راه افتاد، اما هنوز به میدان نرسیده بود که باد سردی وزید و پسر بیشعور احساس سرما کرد.
پس به منوچهری برگشت و نزد مغازهداری که کاپشنش را به او فروخته بود رفت و گفت: ببخشید، اگر ممکن است کاپشنم را پس بده. مغازهدار گفت: جنس خریداریشده پس داده نمیشود. پسر بیشعور گفت: هوا سرد است، حالا من چه کنم؟ مغازهدار گفت: میتوانم کاپشن را به تو بفروشم. پسر بیشعور ده سکه نقره را که در ازای کاپشن گرفته بود بههمراه دستش به سمت مغازهدار دراز کرد. مغازهدار گفت: اوه نه، ساعتی پیش که کاپشنت را فروختی، قیمت دلار در کانال 11هزار تومان بود، اما اکنون وارد کانال 12هزار تومان شده و معلوم نیست کی خارج شود. این کاپشن الان 16 سکه نقره قیمت دارد، اگر داری بده و کاپشن را بخر. پسر بیشعور گفت: ندارم. مغازهدار گفت: پس به مدت شش روز بهعنوان پادو در مغازه من کار کن. پسر بیشعور گفت: نمیشه پنج روز؟ مغازهدار گفت: باشه و به اینترتیب پسر بیشعور بدون نتیجه خاصی تا پایان عمر نزد مغازهدار پادویی کرد.
امید مهدی نژاد
طنزنویس
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: