دیشب بعد از افطار همانطور که فال فال طالبی شکرمال به دهان میگذاشتیم دیدیم خشایار به جد و جهد کاغذ و دوات برداشته و با یک چرتکه به حساب و کتاب مشغول است، فرمودیم خیر باشد، پول و پلهای به همی زدید میرزا خشایار خوان اشرف التجار؟
همانطور که عدد و رقم بلغور میکرد جوابمان را نداد. دوباره فرمودیم با توییم یابو! میگوییم حجره دار شدهای شب مینشینی به محاسبه؟ خبری شده؟ گنج یافتی؟ باز بی محلی کرد. یک پوست طالبی دم دستمان بود ول دادیم خورد توی پیشانیاش!
عارض شد چرا میزنید؟ فرمودیم باید اول جواب میدادی این نمیشد! عارض شد جانم بفرمایید! فرمودیم چه حساب کتاب میکنی؟ عارض شد حساب و کتاب نیست نظر سنجی است.
فرمودیم: چطور؟ گفت: مثل رئیسجمهور که گفته از منزل که میروم محل کار از توی ماشین مردم را نظرسنجی میکند و غمگین و خوشحال بودنشان را تشخیص میدهد. ما هم امروز رفتیم توی خیابان و یک مقداری نظرسنجی کردیم و مردم را آنالایز کردیم و برگشتیم، از صبح تا همین دم افطار که آمدیم عمارت، دویست و بیست نفر خیلی غمگین دیدهایم، چهل نفر افسرده، بیست نفر را به چشم خواهری نگاه کردیم، ده نفری هم خوشحالهای مشنگ رد داده، دیدیم که قابل توجه نبود. به گمانم غم اکثرشان هم معاش و نان بود. یک پس کله قایم به خشایار زدیم و وقتی که مرخص شد با خود اندیشیدیم، ارابه دودی با شیشه دودی نود و فلان در صد که از خط ویژه اتوبان هم میرود و به گاز هم میرود چگونه میتواند با رعیت گیوه سوخته چشم توی چشم شود؟ اگر هم جنابشان با این همه موانع باز چیزی میبینند و رصد و نظرسنجی میکنند و موفق به تماشا میشوند که باید قدرت بیناییشان را مرشدهای زورخانه زنگ بزنند. فقط ای کاش جنابشان به راننده خودروشان میگفت یک چرخی توی محلههای دیگر هم بروید بزنید. بعد بیایید گپ بزنیم، یا اینکه... اصلا به ما چه ما برویم طالبی شکرمالمان را بخوریم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم