داستان پر ماجرای هابیت ها

: 2 سال پیش در همین اوقات بود که نشریه نیچر آماده می شد تا مهمترین کشفیات سال 2004 میلادی را انتخاب کند. در بالای فهرست کوتاه آنها یک رویداد دیرینه شناسی قرار داشت.
کد خبر: ۱۲۰۰۳۲

کشف بقایایی از گونه ای جدیدی از انسان های راست قامت که تا آن زمان ناشناخته مانده بودند. گونه ای که به نام محل کشف شان هومو فلورسنس نام گرفتند ، اما بیشتر به نام هابیت ها شناخته می شدند. در آن زمان یکبار دیگر داستان معروف تالکین با نام ارباب حلقه ها به واسطه نسخه سینمایی آن مطرح شده بود و مردم به موجوداتی با نام هابیت آشنایی داشتند ، موجودات کوتوله ارباب حلقه ها. هابیت های واقعی اندامی کوچک و قدی کوتاه در حد یک متر داشتند و از همه مهمتر ابعاد مغز آنها در حدود اندازه مغز یک شامپانزه بود. از آن زمان تاکنون بارها بر سر این کشف چالشهای جدی ایجاد شده است.
پروفسور کالین گراوز ، انسان شناس استرالیایی یکی از چهره های معتبر این رشته است که چندی پیش در مقاله ویژه ای به بررسی دقیق این گونه پرداخت و کشف ریچارد رابرتس و همکارانش در شرق آسیا را مورد تایید قرار داد. در پی انتشار مقاله تاییدی جدید پروفسور گراوز با او تماس گرفتیم و در مصاحبه ای که می خوانید به بحث درخصوص این گونه جدید و جایگاه آن میان این رشته پرداختیم.

کشف LB1 سرو صدای زیادی در جهان علم به وجود آورد. شما برای اولین بار چه زمانی از کشف بقایای این گونه جدید مطلع شدید و نخستین برخورد شما با آن چگونه بود؛
نیمه های ماه مارس سال 2004 میلادی بود که پیتر براون که خودش در این کشف مشارکت داشت و یکی از انسان شناسان فیزیکی است چند مورد از عکسهای این کشف را برای من فرستاد و ما مدتی در این خصوص باهم بحث کردیم. اولین واکنش من این بود که این بقایا شبیه استرالوپیتسین (australopithecine) است.
اصطلاح استرالوپیتسین به هر نوعی از خانواده انسان هایی اطلاق می شود که مغزی کوچک و پاهایی بلند و شکل خاصی از لگن خاصره دارند. گمان می رود که اکثر چنین موجوداتی بیش از 2.5 میلیون سال پیش از روی زمین محو شده اند و از آن زمان نوادگان آنها که به نام هابیلینس (habilines) شناخته می شوند و یکی از معروف ترین نمونه های گونه هومو هابیلس (Homo Habilis) به شمار می روند ، شروع به ادامه فرآیند تکامل کرده اند.
هر دوی استرالوپیتسین و هابیلینس ها تنها در آفریقا شناخته شده اند و نخستین گونه ای از خانواده انسان نماها که در بیرون آفریقا نیز شناخته شده است ، هومو اراکتوس ها هستند که توانستند از آفریقا خارج شوند. این گونه حدود 1.8 تا 1.6 میلیون سال پیش در منطقه جاوه حضور داشته اند و احتمالا از گونه دیگری به نام هومو ارگاستر منشعب شده و تکامل یافته اند که خود این گونه هم از نوادگان هومو هابیلس ها هستند.

طی 2 سالی که از کشف این بقایا در غار لیانگ بائو می گذرد ما شاهد بروز رویکردهای گوناگونی نسبت به آن هستیم. از سویی گروهی از دانشمندان با قطعیت آن را به نام گونه ای کاملا جدید رده بندی کرده اند و گروه دیگری آن را نمونه ناقصی از گونه های قبلا شناخته شده می دانند که نباید در رده مستقلی قرار گیرد. ریشه این چالشها در کجاست؛
در حقیقت ما با 2 دسته از چالشها مواجه ایم. رده اول نظراتی است که می گوید نمونه یافت شده مربوط به انسان مدرن است که دچار کوتولگی است و گروه دوم کسانی که معتقدند با یک آسیب منحصر بفرد مواجهیم. درباره رده اول ما به ظاهر با شواهد زیادی مواجه هستیم. درست است که هم اکنون در منطقه فلورس ما شاهد حضور مردمان کوتاه قامتی هستیم اما به یاد داشته باشید این که آنها را دچار کوتولگی بنامیم یا نه بیشتر یک بحث معنی شناسی خواهد بود ؛ هیچیک از آنها به اندازه LB1 کوچک نیستند و هیچ کدام اندازه مغزشان به کوچکی مغز بقایای یافت شده نیست و از نظر دیگر مشخصات نیز هیچ گونه هماهنگی و تشابهی میان آنها و بقایای به دست آمده وجود ندارد.
در مقابل این نظر ، دیدگاه گروه دوم قرار دارد که نمی توان به این سادگی با آن برخورد کرد و البته بسیار هم عجیب تر از ادعای گروه اول است. آنها نخستین آسیبی را که مطرح می کنند عارضه میکروسفالی (microcephaly) است که به معنی عارضه کوچک مغزی است. میانگین حجم مغز انسان مدرن در حدود 1300 سی سی است و این مقدار در افراد سالم بین 1000 تا 2000 سی سی می تواند متغیر باشد ؛ اما برخی افراد با آسیب موسوم به میکروسفالی وجود دارند که بنا بر برخی دلایل ، رشد مغزی آنها متوقف می شود.
براساس تعریف رسمی این آسیب می تواند حجم مغز را به زیر 750 سی سی برساند ، اما در برخی از موارد حجم 400 سی سی نیز مشاهده شده که این عدد قابل مقایسه با حجم مغز نمونه کشف شده یا همان LB1 است. البته حجم کوچک مغز تنها مشخصه ممتاز LB1 نیست ، بنابراین برای توجیه این قضیه باید موارد متعددی از آسیبهای دیگر را که برخی از آنها تاکنون ناشناخته است در کنار آسیب فوق قرار دهیم تا بتواند ساختار LB1 را توجیه کند و جمع شدن تصادفی این همه مشخصه در یک نفر فقط ما را به حوزه حدسیات متعدد می برد و چندان توجیه پذیر نیست.

شما و همکارانتان بررسی کاملی درخصوص این گونه انجام داده اید که نتیجه آن در مجله تکامل انسان منتشر شده است. در این مقاله شما از نظریه گونه جدید حمایت کرده اید تحقیقات شما شامل چه بخشهایی می شد و نتایج آن دقیقا چه بود؛
ما پیش از هر چیز به بررسی این نظریه پرداختیم که آیا ممکن است با پدیده میکروسفالی مواجه باشیم یا نه ؛ ما به بررسی 2 نمونه از جمجمه هایی که به این عارضه مواجه شده بودند پرداختیم و نمودارها و تصاویر دیگری را که مربوط به موارد انسان های میکروسفالیک بود مورد بررسی قرار دادیم.
بیشتر این افراد کودکان بودند ، چون افرادی که به این بیماری مبتلا می شوند نمی توانند مدت طولانی به زندگی خود ادامه دهند. مشخصات این بیماران با دیگر اعضای گونه هومو ساپین ها (انسان دانا یا گونه انسان امروزی) هماهنگ بود و تنها مورد اختلاف به اندازه جمجمه مربوط می شد. همین طور هم اجزای صورت ساختارهای مشابهی با انسان های معمولی داشتند و اگر هم مواردی شاهد بزرگ شدگی برخی از اعضا در صورت بودیم احتمالا از اندازه کوچک جمجمه نشات می گرفت و همین موضوع باعث می شد مثلا چون استخوان های حمایت کننده جمجمه ضعیف تر و کوچکتر از حالت عادی است ، لبها به عقب کشیده شود و حالتی شبیه منقار بوجود می آورد.
به همین دلیل در گذشته به این عارضه کوتولگی کله مرغی می گفتند. مابقی ساختارهای استخوانی و اسکلتی پیدا شده در غار لیانگ بائو نظیر لگن خارج از ابعاد قابل قبول برای هومو ساپین ها بود و بعلاوه تعدادی استخوان مستقل و پراکنده در همان ناحیه حفاری در غار لیانگ بائو به دست آمده بود که احتمالا بین 80 هزار تا 13 هزار سال پیش در آنجا پراکنده شده بودند و بررسی آنها نشان از آن داشت که همه اینها با مورد LB1 ارتباط داشتند و بنابراین می توان حدس زد که جمعیتی از هومو فلورسنس ها در آن حوالی و حدود 70 هزار سال پیش زندگی می کردند.
پس از آن ما به بقایای فسیلهای دیگرگونه ها و مقایسه آن با مورد جدید پرداختیم و نتیجه این شد که متوجه شدیم اسکلت LB1 بیش از هر مورد دیگری به هابیلنس ها شباهت دارد. اگرچه در برخی از موارد و بویژه درخصوص مغز کوچک آنها ، بدوی تر به نظر می آمدند. همچنین متوجه شدیم وضع مقیاس های مربوط به لگن بیشتر با استرالوپتیسنس همخوانی دارد ، اگرچه آنها تفاوت های جدی نیز داشتند، مثلا ضخامت استخوانی آنها کاملا متفاوت بود.
بدین ترتیب ما به این نتیجه رسیدیم که آنها باید متعلق به یک ناحیه میانی باشند که میان australopithecines ها و هابیلنس ها قرار دارد ؛ اما به هر حال برخی ویژگی های اختصاصی آنها بخوبی آشکار است و به همین دلیل بود که ما در نهایت از طبقه بندی آنها زیر عنوان یک گونه جدید و مستقل حمایت کردیم.

به هر حال تحقیق شما نشان داد ما توانسته ایم گونه جدیدی را در حدود 18 هزار سال قبل شناسایی کنیم. فکر می کنید مهمترین سوالاتی که در پی این کشف بروز کرده است و هنوز هم مطرحند کدامها هستند؛
هم اکنون چنین سوالهای جدی در این خصوص وجود دارد. آیا ما می توانیم بقایایی از این گونه را در نقاط دیگری از آسیای شرقی پیدا کنیم؛ تقریبا می توان گفت تنها عضو دیگری از خانواده انسان (human) که در شرق آسیا شناخته شده مربوط به جزیره جاوه است و به عبارتی هرچه که در این منطقه می دانیم از سایتهایی در جاوه به دست آمده است. هم اکنون متوجه شده ایم بخشهایی از چند دندان و بخشهایی از فک یک گونه که مدتها پیش از جاوه به دست آمده بود متعلق به هومو اراکتوس هاست. توجه کنید اهمیت این موضوع به آن برمی گرد که بدانیم این آثار از زمینی به دست آمده است که ما هیچ نشانه ای از زندگی هیچ موجود زنده دیگری در آن نداریم. سوال اینجا است آیا ممکن است آنها در حقیقت اجداد هومو فلوریسنس ها باشند؛

حال که بحث به اینجا رسید ، فکر می کنید بهترین فرضیه برای منشا هومو فلورسنس ها کدام باشد؛
من فکر می کنم اجداد این موجوداتی که بین australopithecine و هابیلنس ها قرار گرفته اند بعد از خروج از آفریقا شروع به گسترش کرده اند و همین طور در آسیا زمانی که به سوی مناطق شرقی و جزیره فلورس راه خود را کج کردند. در حال حاضر فلورس و جزایر اقماری اطرافش از جزایر دوردست تر غربی اندونزی کاملا جدا افتاده اند و توسط یک نوار باریک ولی بسیار عمیق از هم جدا می شوند. بنابراین اگر حتی بپذیریم که در گذشته سطح آب بسیار پایین تر از الان بوده است (مانند وضعیت نواحی معتدل در عصر یخبندان) بازهم آب در این تنگه وجود داشته و دریا میان این جزایر فاصله افکنده بوده است. سوال اینجاست که عمق این آبراهه میانی چقدر بوده است؛ ما نمی دانیم که این افراد چگونه توانسته اند از این آبراهه گذر کنند. آیا پل بزرگی زده شده بود؛ آیا از گیاهانی که روی دریا رشد می کنند استفاده کرده اند یا این که شنا کرده اند؛ برای این که بتوانیم پاسخ درستی به منشا این گونه بدهیم باید چیزهای زیادی درباره جغرافیای باستانی این ناحیه بدانیم.
به هر حال این منطقه به شدت از نظر زمین شناختی فعال است و ممکن است تغییرات گسلهای این ناحیه باعث تغییرات زیادی در وضع این ناحیه شده باشد.

برای یک غیرمتخصص علاقه مند که داستان این کشف را دنبال می کند به نظر می آید این موجودات گونه بسیار تنها و تک افتاده ای بوده اند. آنها را در جزیره ای دوردست اما در مسیر مهاجرت بزرگ انسان ها یافتیم و بنابر برخی از نظرات آنها از هومو اراکتوس ها جدا شده و در اثر شرایط محیطی خود را تطبیق داده و به این شکل درآمده اند. آیا اصلا با این ایده جدا شدن آنها و تحول مستقلشان (از هومو اراکتوس ها) موافقید. و فکر می کنید آیا می توان بقایای این گونه را در جای دیگری غیر از فلورس نیز یافت؛
من فکر نمی کنم آنها از هومو اراکتوس جدا شده باشند. این ایده درخشانی بود که از سوی پیتر براون و همکارانش اعلام شد. اما خود آنها هم الان دیگر این موضوع را قبول ندارند.
به عنوان گونه ای مستقل با مشخصات ویژه و خاص خود (بخصوص با توجه به ضخامت قطر استخوان های لگن آنها) من گمان می کنم تحول آنها با ورود به فلورس آغاز شده و ادامه پیدا کرده است.
بنابراین انتظار ندارم در جای دیگری از جهان بتوانید هومو فلورسنس ها را پیدا کنید. اما کاملا واضح و مقبول است که انتظار داشته باشیم بتوانیم اجداد آنهارا پیدا کنیم .در نواحی وسیعی از جهان هنوز بقایایی از فسیلهای متعلق به دوره اواخر پلیوسن (Pliocene) و اوایل دوره پلیستوسن (Pleistocene) را پیدا نکرده ایم ، ولی بسیار دور از ذهن به نظر می رسد که نتوانیم رد اجداد آنها را در محلی که احتمالا انشعاب صورت گرفته و آنها به سوی مسیر نهایی خود مهاجرت کرده اند پیدا نکنیم. نواحی ای مانند عربستان ، ایران ، جنوب آسیا و جنوب شرقی آسیا در این مسیر قرار دارند. زمانی که شروع به مطالعات انسان شناسی کهن در این نواحی بکنیم ، تازه می توانیم درباره آنچه به دست خواهد آمد اظهارنظر کنیم. واقعا پیش بینی آن که چه می یابیم دشوار است.
برای مثال به فسیل انسان گونه ای که در گرجستان به دست آمد نگاه کنید ، به هیچ وجه با هیچ یک از انتظارات قبلی سازگاری نداشت.

درباره پایان دوران آنها چطور ، آیا می توانیم در خصوص انقراض و نابودی آنها نظریه قابل قبولی ارائه کنیم؛
بررسی ناحیه لیانگ بائو نشان از آن دارد که این ناحیه را گدازه های آتشفشانی و رسوبات آن در بر گرفته اند. یک احتمال نابود شدن آنها در اثر فوران های آتشفشانی این ناحیه است و ممکن است برخورد آنها با هومو ساپینس هایی که از این مسیر عبور می کردند هم توضیح دیگری برای نابودی آنها باشد.

نکته جالبی که درخصوص این گونه وجود دارد ، به این واقعیت بازمی گردد که این موجودات علی رغم حجم مغزی بسیار کوچک و تنها حدود 380 میلی لیتر بعضی از ابزار را ساخته و احتمالا وسیله نقلیه ای را طراحی کرده اند که خود را از طریق آب به فلورس برسانند چگونه مغزی به این کوچکی توانسته است چنین رفتار پیچیده ای از خود نشان دهد. آیا موارد مشابهی از این رویداد در تکامل دیده شده است؛
البته بقایایی از ابزارهای سنگی در محوطه باز فلورس پیدا شده که قدمت آنها به حدود 800 هزار سال پیش بازمی گردد و بنابر نتایج تحقیقات آدام برام (باستان شناس) آنها مشابه و منطبق با ابزارهایی هستند که در لیانگ بائو یافت شده است. در واقع باید بپذیریم که این ابزارها که گاهی گفته می شود پیشرفته یا پیچیده نیستند. می دانیم که هومو هابیلس ها می توانستند ابزارهای سنگی ساده ای را طراحی کنند و بسازند.
همین طور یافته های جدید نشان می دهد شامپانزه های مدرن و امروزی در شرایط طبیعی زیست خود برخی ابزارهای ساده را می سازند در حالی که ابعاد مغزی آنها معادل ابعاد مغزی هومو فلورسنس هاست. آنها از عصاهای کوچک و شاخه های درختان استفاده می کنند و برخی از جمعیت های آنها از سنگ برای بریدن و شکستن هسته میوه ها استفاده می کنند و در همان حال از سنگ دیگری به عنوان سندان برای شکستن این مغز میوه بهره می گیرند.
البته آنها این ابزارهای سنگی را نمی سازند بلکه از آنها استفاده می کنند و به همین دلیل نمی توانیم آنها را ابزارساز بنامیم ، بلکه استفاده کننده از ابزار هستند. از لحاظ مفهومی تفاوت و شکاف بزرگی میان دو پدیده ساخت ابزاری مانند عصا و ساخت ابزارهای سنگی وجود ندارد و برای همین ، چندان این موضوع خاص و ویژه نیست.

در مطالب اولیه عنوان شده بود که این گونه همزمان با هوموساپینس ها در این جزیره در یک مکان زندگی می کرده است. اگر این گونه باشد اتفاق جالبی است. نظر شما در این باره چیست؛
ما به طور مستقیم مدارکی دال بر حضور هوموساپینس ها در جزیره فلورس دقیقا در همان زمان نداریم. مدارک مربوط به اواخر پلیستوسن (عصر چهارم زمین شناسی) در جایی که امروزه جزایر جنوب شرق آسیاست (و البته در آن زمان اغلب نواحی مستقل پراکنده ای در نواحی شرقی مانند جاوه و برونئی بوده اند) حاوی اطلاعات بسیار جالبی هستند.هوموسولونسیس (Homo Soloensis) یکی از نوادگان اندکی تغییر کرده است و هومو اراکتوس ها حدود 30 هزار تا 50 هزار سال قبل در جاوه زندگی می کرده اند.
فرضیه من این است که تحت تاثیر تغییرات جوی که در منطقه ساوند لند رخ داده بود هوموساپینس ها به مهاجرت در کناره ساحل پرداختند و به همین دلیل در قسمت شمالی ساوندلند گیر افتادند و مجبور شدند از دریا بگذرند تا به سولاوس و از آنجا به مولاکاس و گینه جدید برسند که در آن زمان ، از طریق یک خشکی به نام ساحول به استرالیا متصل بوده است. به این ترتیب ما هوموساپینس ها را در شمال کمربند جنگلهای بارانی و جدا افتاده در جهت شرقی داشتیم ، هوموسولونس ها و هومو فلورسنس ها هم در جنوب بودند اما آنها به وسیله آب از بقیه جدا مانده بودند.
هر کدام از این گروهها احتمالا از وجود دیگری خبری نداشتند تا زمانی که هومو ساپینس ها از جهت شمالی بار دیگر از استرالیا به این ناحیه برگشتند.از این که در این گفتگو شرکت کردید، سپاسگزارم.

پوریا ناظمی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها