میدان هفتاد و دو تن خداحافظی کردیم و قرار گذاشتیم برای دو ساعت بعد در صحن حرم حضرت معصومه علیهالسلام. میدان هفتاد و دوتن تا مسجدی که باید میرفتم از روی نقشه هفده دقیقه راه بود. یک ماشین صدا کردم و مقصد را گفتم و قیمت را بستیم و نشستم، سر صحبت را واکردم، چهل و یکی دوساله میزد.
گفتم: مسافرکشی شغلتان است؟
گفت: نه درس میخوانم! گفتم: دانشجویید؟ گفت: نه طلبهام! گفتم: چه پایهای؟ گفت: درس خارج میخوانم!
تعجبآور بود، طلبه درس خارجخوانی که مسافرکشی میکند!
گفتم: شهریه کفافتان را نمیدهد؟ گفت: خیلی به خاطر پولش نیست !
گفتم: چطور؟ گفت: شهید بهشتی، معماری میخواندم، ارشدم را که گرفتم حس کردم چیزی اضافه نشد به من، دنبال چرایی بودم، چرایی نقش جهان، چرایی، ارگ بم، چرایی شهرسوخته، چرایی تخت جمشید.
گفتم: خب. گفت: همه مکاتب فلسفی اولین نمودشان در غرب روی معماری پیاده میشد. رنسانس، مینیمالیسم، مدرنیسم و پست مدرنیسم همه بروز و ظهورشان از اول روی بناها و معماریها اتفاق افتاد. از دانشکده معماری آمدم فلسفه دین بخوانم که خانههایی که قرار است بسازم فلسفهای پشتش باشد. مکعب نسازم بالابروم و بعد بروم سراغ مکعب بعدی.
بعد از طرح موزهای که به او پیشنهاد شده بود برای طراحیاش گفت و گفت: پشت موزه مذکور قبرستان است و جلویش پارک، این موزه بین مرگ و زندگی قرار دارد. مسافرکشی میکنم با مردم حرف میزنم و از لابهلای حرفهایشان به چیزی میرسم بعد یادداشتشان میکنم یک روزی یک جایی به کارم میآیند. دیگر به مقصد رسیده بودیم. پیاده شدم و کرایهاش را تقدیم کردم و حاج معمار ما لابهلای مکعبهای بیقواره شهر گم شد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم