عزیزان رفقا، حسین گلگلاب در سال هزار و سیصد و سی و دو وقتی که جسارت و بیاحترامی یک سرباز انگلیسی به یک افسر ایرانی را میبیند، دلش نخکش میشود. بغض میکند، دندان قروچه میکند و میرود پیش روحا... خالقی و به جای تفنگ، ساز و قلم و طبع را خشاب میکنند و غلامحسینخان بنان هم میآید پای کار و ای ایران ای مرز پرگهر متولد میشود. اثری که تا آفتاب بر پرچمش میتابد و خاکش گرم رشادتهای ستارخانها و کوچک جنگلیها و برونسیها و حججیهاست میشود زمزمهاش کرد و مصرع به مصرعش را با بغض با شکوهی زمزمه کرد. معجزه این اثر همین بس که در مایه دشتی ساخته شد و حماسه دارد، مایه دشتی و این همه حماسه؟ مگر داریم؟ بله که داریم. وقتی که بلدکار پای کار بنشیند و کار را بدهی به کاردان هر ناممکنی ممکن میشود.
دوستان، رفقا و عزیزان تصمیمگیر فرهنگی، شما که میخواستید یک کار ملی میهنی تولید کنید، شما که میخواستید هزینه کنید یک کمی بیشتر هزینه میکردید و میگفتید یک آهنگساز کاربلد یک ملودی هم برایتان میساخت واز زیر سایه سنگین این اثر بیرون میآمدید. حالا اگر به قوت و قدرت ای ایران هم نمیشد، اما حداقلش اثر مستقلی بود. یکبار تیم تبلیغاتی یک بنده خدایی برای کلیپهای انتخاباتی تبلیغاتیاش همین پلتیک را زد و روی اثر معروف یار دبستانی یک کاری ساخت که مثل توپ صدا کند. یک مصرعش را کسی یادش هست؟
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم