مقطع حساس‌کنونی

حکایت چارلز جوان و وندال پیر

آرتــــــــور ونــــــــــــــــــدال، پاورقی‌نویس مشهور روزنامه‌های عصــــــــــر لندن، طرفــــــــــــــداران بسیاری داشت که علاقه‌مند به دیدار با او بودند؛ اما او علاقه‌ای به ارتبــــــــــــــــــــــــــــاط با طرفدارانش نداشت و نمی‌خواست خلوت و آرامش خود را به هم بزند.
کد خبر: ۱۱۹۱۶۳۷


یکی از طرفداران او جوانی به نام چارلز بود که او را عاشقانه دوست داشت و از دنبال‌کنندگان پاورقی‌های جذاب او در روزنامه‌ها بود.
وندال هر روز از ساعت 7 تا 8 صبح در پارک ملی ادینبورگ نرمش صبحگاهی می‌کرد ‌و چارلز جوان هر روز در همان ساعت به پارک می‌رفت و از دور به تماشای او می‌پرداخت؛ تا این‌که شدت علاقه موجب شد تصمیم بگیرد، نزد او برود و با او صحبت کند. برای همین لباس و کفشی کاملا مشابه لباس و کفش وندال خرید و یک‌روز صبح که وندال مثل همیشه مشغول نرمش بود، نزدیک او رفت و در فاصله چند متری او به تکرار نرمش‌های او مشغول شد.
وندال در ابتدا توجهی به او نکرد و مشغول کار خود شد، اما در ادامه او را صدا کرد و گفت: «ای جوان، نامت چیست؟»
چارلز گفت: «چارلز».
وندال گفت: «چرا خودت را شبیه من کرده‌ای و حرکات مرا تکرار می‌کنی؟»
چارلز گفت: «چون به شما خیلی علاقه دارم و دوست دارم مثل شما باشم.»
وندال گفت: «ای بدبخت، هیچ‌گاه سعی نکن شبیه کسی باشه، حتی اگر آن‌کس را بسیار دوست داری. همواره بکوش خودت باشی و آنچه را که در نهاد و گوهر توست بارور سازی.»
چارلز جوان با شنیدن این جمله تکان‌دهنده، تکان خورد و از همان لحظه تصمیم گرفت شبیه کسی نباشد و همواره بکوشد خودش باشد و آنچه را که در نهاد و گوهر خودش است بارور سازد.
او در نتیجه این تصمیم به نویسنده بزرگی تبدیل شد.
اکنون چارلز دیکنز، خالق الیور توئیست و دیوید کاپرفیلد را همه جهانیان می‌شناسند، اما آرتور وندال جز برای چهار نفر از اهل پژوهش که در حوزه مطالعات تاریخ مطبوعات انگلستان مطالعه دارند، برای هیچ‌کس آشنا نیست.

امید مهدی‌نژاد

طنزنویس

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها