در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اصولا عبارت «سخن گفتن از راه طی شده» را میتوان به اکثر ساحتهای فعالیت حرفهای امیرخانی نسبت داد. چه زمانی که در قامت یک نویسنده نوپا در حسرت و جستجوی نمیدانم کجایی است که میداند اینجا نیست «ارمیا» را روانه بازار میکند؛ چه زمانی که در دولت هشتم و نهم احمدینژاد با تیغ تند انتقاد علیه رئیسجمهور وقت و سیاستهایش سخن میگوید و «نفحات نفت» را منتشر میکند و چه زمانی که در هروله بین هویت مدرن و سنتی ما و آدمهایی مثل ما «بیوتن» را روایت میکند و چه زمانی که در «جانستان کابلستان» آرزوی همافقی فرهنگی را با کشور دوست و برادر افغانستان، حسرت میکشد. او اما به خلق این آثار بسنده نکرده و همیشه بازخوردهای مخاطبانش را هم با دقت قوانین دقیق ریاضی دریافت میکند.
برونداد بیرونی شخصیت امیرخانی هیچگاه محدود به یک نویسنده یا رماننویس نبوده. او بیش و پیش از آنکه با چنین شخصیتی شناخته شود حالا در قامت یک روشنفکر یا مصلح اجتماعی شناخته میشود.
بودن و نبودن با سیاست
پربیراه هم نیست که مدعی شویم آقای نویسنده خودش هم بدش نمیآید در چنین لعابی شناخته شود. او هرچند حرف ناحساب سیاسی نمیزند، اما چندان هم دور از سیاست نبوده و با این حال سیاست هم هیچگاه وجه اصلی هویت حرفهای او نبوده است. امیرخانی در این مسیر نیمنگاهی به جلال آلاحمد دارد. او در جایی گفته بود ما نویسندگان، فرزندان زیادی جلالیم!
مخاطبان متوقع امیرخانی
در تمام این سالها وجه حرفهای ادبی امیرخانی بر دیگر وجوه او سایه انداخته بود. مخاطب امیرخانی فارغ از اینکه نویسنده مورد علاقهاش در باب موضوعات روز سیاسی و اجتماعی چه نظری دارد و له و علیه چه کسانی موضع میگیرد و حرف میزند اما همیشه توقع یک کار رو به جلوی ادبی را از او داشت فارغ از اینکه سفرنامه مینویسد یا مقاله در مذمت اقتصاد نفتی و دولتی یا رمان. راحتتر بخواهیم بگویم، امیرخانی توقع مخاطب را از خودش بالا برده. انگار که او نباید پایینتر از یک حد باشد. انگار که برای مخاطب هضمشدنی نیست که او نباید اثر بد داشته باشد.
رمان یا مانیفست سیاسی
همه اینها را بگذارید کنار هم تا متوجه شوید چرا به یکباره «رهش» میخورد توی ذوق مخاطب. مراد ما اینجا کسانی نیست که از مبدا سیاست با امیرخانی سخن میگویند و او را متر میکنند. عموم منتقدان عقیده دارند امیرخانی در اثر اخیر خودش بیش از آنکه یک اثر ادبی خلق کرده باشد، یک مانیفست سیاسی شبهادبی نوشته است. اینکه امیرخانی حق دارد مانیفست ادبی بنویسد یا نه، ربطی به منتقدان ندارد.
امیرخانی: تمایل به حرف زدن ندارم
اینکه موضع سیاسی امیرخانی در «رهش» به حق است یا ناحق هم موضوع این مقال نیست ولی اینکه آیا امیرخانی حرفهایش را با ادبیات و داستان و رمان زده یا نه حتما میتواند موضوع بحث باشد. ما در جامجم در چند ماه اخیر چند مرتبه کوشیدیم با امیرخانی به گفتوگو بنشینیم.
متاسفانه تا این لحظه جواب آقای نویسنده منفی بوده. راستش را بخواهید این برای کسانی که همیشه با مدعای گفتوگو از طرف آقای نویسنده روبهرو شدهاند، هضمشدنی نیست. اجازه بدهید سطرهای پایانی این گزارش را به نمودار گرافیکی آثار آقای نویسنده در شبکه اجتماعی کتاب(گودریز) اختصاص دهیم و امتیازاتی که آثار امیرخانی(به ترتیب سال انتشار) از کاربران کتابخوان این شبکه اجتماعی کسب کرده است.
بین خودمان بماند. «رهش» در میان آثار امیرخانی در قعر جدول قرار گرفته و در کنار «ناصر ارمنی» جزو ضعیفترین آثار آقای نویسنده است.
نمودار پایین صفحه را اگر یک متر برای ارزیابی رهش بدانیم شاید جایی برای ادعای منتقدان باز شود که میگویند «رهش» در جایگاه برنده بخش رمان جایزه جلال، در زمره ضعیفترین آثار آقای نویسنده است.
داستان یک شهر
بعد از پایان کتاب، چند بار نامش را زیر لب با خودم تکرار کردم؛ رهش. رهش. رهش... رهش همان شهر است. شهری که وقتی خسته از دود و ترافیک و انواع آلودگیهای صوتی و بصریاش به خانه میرسیم، دلمان میخواهد هر چیزی صدایش بزنیم جز شهر. اگر بخواهم راستش را بگویم جاهایی با لیا شخصیت زن داستان سخت کنار میآمدم. هی لیا میشدم و میدیدم ای بابا! این زن را یک مرد نوشته است و گاهی پیش رفتن با او دشوار میشد. این موضوع البته تنها در صفحات ابتدایی کتاب درگیرم کرده بود، از سی و چند صفحه که گذشتم باقی ماجرا نه زن بودن شخصیت مهم بود و نه مرد بودن نویسنده. باقی ماجرا شهر بود، شهر بهعنوان یک هویت زنده و پویا که در ادبیات داستانی امروز ما کمتر به آن پرداخته شده یا بهتر بگویم کمتر با نگاهی متفاوت و واقعی و در عین حال تاثیرگذار به سمتش حرکت شده است. امیرخانی شهر را روایت میکند، اما در کنارش روایتی تاریخی را ـ که البته نمیدانم واقعیت تاریخی هم دارد یا نه ـ لایهبهلایه در میان داستان خودش پیش میبرد. همانطور که به پوستههای روایت تاریخی نزدیکتر میشویم، به پوستههای شهر هم نزدیکتر میشویم. با آدمهایش، اتفاق هایش و قاتلان و مقتولانش درگیر میشویم و آخرش هم در پایان غافلگیر کننده امیرخانی جایی میان زمین و آسمان به آخر خط میرسیم. اصلا به همین چند سطر تند و شتابزده نوشته شده هم نگاهی بیندازید، خواهید دید دلایل زیادی برای دوست داشتن «رهش» وجود دارد.
این را بگویم که «رهش» برای منِ پاموکخوان از برخی لحاظ شبیه رمانهای این نویسنده مشهور ترک است. البته به هیچوجه قصد ندارم بگویم امیرخانی از روی دست اورهان پاموکنوشته، چون هر دو نویسنده سبک و زبان خاص خود را دارند. اما درک اینکه میان و شیوه روایت امیرخانی و نویسنده محبوبم تشابهاتی وجود دارد، بسیار خرسندم کرد و امیدوار به اینکه ما هم بالاخره زبان و روایت داستانی که به جهانی شدن روایتهایمان نزدیکمان کند، خواهیم یافت.
محمدصادق علیزاده
فرهنگ و هنر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: