مقطع حساس‌کنونی

داستان بی‌نمک حکیم و شاگردان و نمک

کد خبر: ۱۱۸۹۰۷۳

روزی حکیمی شاگردان خود را برای یک گردش علمی، تفریحی، فرهنگی، اجتماعی و متفرقه به کوهستان برد. بعد از یک پیاده‌روی طولانی، در حالی‌که ریق شاگردان درآمده بود و همگی بجز یک نفر در حالت آمادگی عرفانی برای پذیرش حکمت‌های نغز قرار داشتند به کنار چشمه‌ای رسیدند.
حکیم گفت: «بیایید اینجا بنشینیم و نفسی تازه کنیم.» پس همه با هم کنار چشمه نشستند. حکیم به شاگردان لیوانی یکبار مصرف داد که از آب پر کنند و وقتی پر کردند در هر لیوان مشتی نمک ریخت. بعد گفت: «حالا بخورید.»
شاگردان همگی از آب داخل لیوان خوردند. حکیم گفت: «خب»
شاگردان گفتند: «شور است استاد.»
حکیم سپس برخاست و مشتی نمک در آب چشمه ریخت و گفت: «حالا چی؟» شاگردان لیوان‌ها را از آب چشمه پر کردند و خوردند و گفتند: «به به، چه گوارا، استاد دمت گرم.» حکیم گفت: «هاااا، رنج‌های دنیا نمک است. بستگی دارد شما لیوان باشید یا چشمه.»
یکی از شاگردان، با تلفن همراه با پسرخاله‌اش که در کوهستان سفره‌خانه سنتی داشت تماس گرفت که فی‌الفور با یک گونی نمک به کنار چشمه بیاید. دقایقی بعد پسرخاله آمد و یک گونی نمک را در چشمه خالی کرد. شاگرد به استاد گفت: «حالا چی استاد؟ اگر ما چشمه بودیم و رنج‌ها یک گونی چطور؟»
استاد قدری سکوت کرد و گفت: «نمره نمادشناسی‌ات صفر، نمره انضباطت هم صفر. اما از مدیریت بحرانت خوشم آمد.» سپس افزود: «برو حذف کن. از من نمره نمی‌گیری.» و خاموش شد.

امید مهدی‌نژاد

طنزنویس

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها