این رابطه سالها میان مادرم با پدرش وجود داشت.
سالها بعد یک روز، مادرم در خانهاش نشسته بود و ناگهان کسی برایش پیغام آورد که: برادرت را کشتند، به داد پدرت برس! به منزل پدرش میرود و میبیند پدربزرگم لب پله نشسته است و داد میزند: پسر 50 سالهام را کشتند! نقل میکردند که هنگام دریافت این خبر، کاملا ازخود بیخود شده بود!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم