فرعون یک خوشه انگور از سینی میوه برداشت تا آن را بخورد. در این هنگام ابلیس در هیات جوانی زیبا بر او ظاهر شد. فرعون گفت: «کیستی؟»
ابلیس گفت: «من ابلیسم که در هیات جوانی زیبا بر تو ظاهر گشتهام.»
فرعون گفت: «وقتی قرار است خودت را معرفی کنی، دیگر چرا پوشش و استتار کردهای؟» ابلیس گفت: «حالا آن را ولش کن. امروز اعصاب معصاب ندارم. بگو به نظرت کسی میتواند این خوشه انگور را تبدیل به یک خوشه مروارید کند؟»
فرعون گفت: «بعید میدانم.»
ابلیس چوب سحر خود را بیرون آورد و به ته انگور زد و آن را به یک خوشه مروارید تبدیل کرد.
فرعون گفت: «واهاهای، دمت گرم استاد!» سپس افزود: «بگذار بگویم بقیه انگورها را بیاورند تا آنها را هم به مروارید تبدیل کنی و پولدارتر شویم.»
ابلیس که از این پاسخ جا خورده بود، برخاست و با لگد به صورت فرعون کوبید و گفت: «مردک کاسب. من به نزد تو آمدم تا بگویم مرا با اینهمه استادی به بندگی قبول نکردند، آن وقت تو فلان فلان شده دعوی خدایی میکنی، بعد تو میخواهی با من هم کاسبی کنی؟»
فرعون که دردش آمده بود، گفت: «حالا چرا میزنی؟»
ابلیس گفت: «حقش بود آویزانت میکردم.» سپس یک پسگردنی محکم به او زد و در سینی میوههای فرعون نیز تف کرد و از کادر خارج شد.
امید مهدینژاد
طنزنویس
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم