در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
آنقدر از همدلیها، سادگیها، مهربانیها، دلخوشیهای کوچک و آدمهای بزرگ آن روزها گفته که واژه جنگ برایم لطیف و نازک شده؛ شبیه یک تکه حریر بزرگ. مامان میگوید که آن وقت نفت سهمیهبندی بود. وسع هر خانوادهای به مصرف ماهانه هم نمیرسید. آن وقتها این همه بریز بپاش نبود، حتی در مصرف سوخت. لباسهای ضخیم و پتوهای پشمی معنا داشتند برای خودشان. اما برای شبهای بلند و سرد زمستان کافی نبودند. تعریف میکند که هر روز بعد از غروب تا اواخر شب جمع میشدهاند خانه یکی از همسایهها. یک شب خانه ممد نقاش، یک شب خانه اکبر آبادانی - که جنگ زده بود و چندسال بعد برگشت سر خانه و زندگیشان - یک شب خانه مادر نیره اینها. این طور به جای اینکه هر کدام خانه خودش را گرم کند، همه از یک بخاری نفتی استفاده میکردهاند.
چقدر دلم میخواست آنجا بودم. در یک شب سرد زمستانی، در خانههای بزرگ و دلباز آن وقتها، روی قالیهای دست بافت لاکی، کنار بخاری و چای و بوی شلغم. دلم از یاد آن زمان مالش میرود. از زمانی که ندیده و لمسش نکردهام. آن وقتها متولد دوران جنگ بودن، برایم برتری بهحساب میآمد. فضیلتی که نداشتمش. حتی وقتی خدا روح را گذاشت میان کالبدم، حضرت روحا... ۴۰ روز قبلش از اینجا رفته بود. به قول مامان، به ته دیگه جنگ هم نرسیدم.
کیست حاشا کند که ما همین حالا در جنگ هستیم؟ آنچیزی که ما را این روزها خوشحال نمیکند، آنکه جایش میان این روزها خالی است، آن که این جنگ را هموار نمیکند، چیست؟ مهربانیها، من و تو نداشتنها، باهم بودنها هنوز زنده هستند. باید از روی تاقچه و در صندوقچهها برشان داریم. خاکشان را تمیز کنیم و بگذاریمشان تنگ دلمان.
زهرا کاردانی
نویسنده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: