طناب قهوه ای - قسمت ششم

آنچه گذشت: یک روز پاییزی سال 1354، کارگران شهرداری هنگام باز کردن جوی آبی که گرفته بود، با جسدی در میان ملحفه در زیر پل روبه‌رو شدند و موضوع را به ژاندارمری اطلاع دادند.
کد خبر: ۱۱۷۸۸۲۸

سرگرد ترابی از کارآگاهان با تجربه پلیس آگاهی، مسؤول رسیدگی به این پرونده شد. در تحقیقات مشخص شد، لاله پرستار بیمارستان سینا قربانی این جنایت بوده است. با شناسایی پدر لاله، او به پزشکی قانونی رفت و توانست جسد دخترش را شناسایی کند. تحقیقات نشان داد، لاله بعد از فوت شوهرش در خانه ارثیهای او زندگی میکرد و ارتباط خوبی با خانواده اش داشت. با تحقیق از دوست صمیمی و همکار لاله، ردپای مرد جوانی به نام شاهرخ در این پرونده به دست آمد.شاهرخ پسر یکی از سناتورهای سرشناس بود که کارآگاه پس از پافشاری برای بازجویی از او، توانست حکم توقیف و بازجویی از شاهرخ را بگیرد. به همین خاطر سریع به خانه سناتور رفت.

و حالا ادامه داستان

کارآگاه روی صندلی فرانسوی داخل ایوان نشست و چند دقیقه بعد خدمتکار زن با سینی و سه فنجان چای آمد. سرگرد با دیدن سه فنجان چای فهمید سناتور فعلا قصد آمدن به ایوان را ندارد. به احتمال زیاد در حال رایزنی و تلاش بود تا حکم بازجویی از پسرش را لغو کند. سرگرد فنجان را از روی سینی برداشت و در حالی که کف دستانش را با گرمای فنجان گرم میکرد، شروع به قدم زدن در ایوان کرد.

نیم ساعت گذشت و این رفتار سناتور، او را بیشتر عصبانی کرد.

صدای بوق ماشینی از پشت در شنیده شد و نگهبان در را باز کرد. خودروی شورلت سبز رنگی وارد محوطه شد. پسر جوانی پشت فرمان بود که با دیدن سرگرد و دو همراهش یکه خورد.

سرگرد به سمت ماشین رفت و در را باز کرد. قبل از اینکه پسر جوان فرصت فکر کردن پیدا کند، گفت: آقا شاهرخ؟

- بله بفرمایید خودم هستم.

شما براساس این حکم دادستانی باید همراه ما به اداره آگاهی بیایید.

برای چی؟

رفتیم آنجا متوجه میشوی.

پس اجازه بدهید به پدرم اطلاع بدهم.

سناتور نیم ساعت وقت داشتند و نتوانستند برای شما کاری انجام دهند.

بعد به دستانش دستبند زد و از دو مامور همراهش خواست او را سوار ماشین آگاهی کنند. در همین لحظه سناتور خودش را به ایوان رساند و با حالتی عصبانی رو به سرگرد گفت: معلوم هست چکار میکنی؟

سرگرد براتی هم بی توجه به عصبانیت، در حالی که سوار ماشین میشد، جواب داد: با حکم دادستانی اقدام کردم و اگر مشکلی دارید با دادستان صحبت کنید.

در مسیر سکوت سنگینی در ماشین حاکم شده بود. به مقابل آگاهی که رسیدند چند خبرنگار و عکاس که از بازداشت پسر سناتور با خبر شده بودند، حضور داشتند سرگرد دستور داد سر شاهرخ را پایین بگیرند تا عکاسها نتوانند از او عکس بگیرند.

وقتی به اداره رسیدند، کارآگاه یکراست همراه شاهرخ به اتاق بازجویی رفت. میدانست سناتور به هر راهی میزند تا پسرش زودتر آزاد شود.

برگه بازجویی را مقابلش گذاشت و سؤال و جواب را آغاز کرد.

لاله کجاست؟

خندهای تمسخر آمیز روی لبهای شاهرخ نقش بست و در جواب گفت: این همه بگیر و ببند برای لاله است؟ بگذارید خیالتان را راحت کنم، او هرچه در مورد من گفته دروغ است و الان که رابطه تمام شده دنبال این است تا پولی از من تلکه کند.

سرگرد با عصبانیت روی میز کوبید و بعد دستی به سبیل هایش کشید و گفت.
ببین بچه ،من قبول دارم که پسر سناتور هستی اما اینجا برای من متهم هستی و شوخی و خنده و مسخره بازی نداریم. پس حواست را جمع کن و به سؤالها درست جواب بده. آخرین بار لاله را کی دیدی؟

دقیق یادم نیست. شاید یک ماه قبل بود. از من خواست برای آخرین بار همدیگر را ببینیم که قبول کردم. وسایلی را که برایش خریده بودم، پس داد.

چرا با هم اختلاف داشتید؟

چون من پسر سناتور بودم و او آبروی پدرم را درک نمیکرد و فکر میکرد زندگی
بچه بازی است.

در این مدت سراغ او را نگرفتی؟

نه. خودش خواست همه چیز تمام شود. من هم به خواستهاش احترام گذاشتم و الان به این نتیجه رسیدم که بهترین تصمیم زندگیام را گرفتم.

یکشنبه هفته پیش کجا بودی؟

تا عصر که میدانم دانشگاه بودم. بعدش هم اگر اشتباه نکنم با یکی از دوستانم رفتیم کلوپ.

خب، برویم بریم سر اصل ماجرا .تا اینجا خوب صحنه سازی کردی اما اصل ماجرا این است، تو به لاله علاقه داشتی و در این مدت به او وابسته شده بودی.

وقتی تصمیم به جدایی گرفته سعی کردی او را از تصمیمش منصرف کنی که نتوانستی، به همین خاطر تصمیم به انتقام گرفتی و او را کشتی...

شاهرخ که از شنیدن این داستان شوکه شده بود، شروع به گریه کرد. بعد از چند ثانیه رو کرد به سرگرد و گفت: فقط بگویید این داستان دروغ است و لاله زنده است!

تو که او را فراموش کرده بودی، حالا این رفتارت چیست؟

درست است که فراموش کردم، اما هنوز با گذشتهای که با هم داشتیم کنار نیامدم. من لاله را کنار گذاشتم برای احترام به خواسته خودش و پدرم. این وسط هم قربانی شدم، حالا شما فکر میکنید من لاله را کشتم؟

شواهد اینطور نشان میدهد.

چه شواهدی، اینکه من او را دوست داشتم، شده شواهد؟ برای لحظه لحظه زندگی ام در این چند روز شاهد دارم.

فرض کنیم حرف تو درست باشد، اگر لاله را نکشتی قاتل او کیست؟

شما باید به این سؤال جواب بدهید. اما اگر فکر میکنید من گزینهای به عنوان مظنون میشناسم باید بگویم، نه.

لاله با کسی رفت و آمد نداشت و دختر محتاطی بود. نه خانه کسی میرفت نه دوست و آشنایی را به خانهاش راه میداد.

در این هنگام ماموری وارد اتاق بازجویی شد و بعد از احترام نظامی، رو به سرگرد گفت: تلفن فوری دارید.

سرگرد از اتاق بیرون رفت و یک دقیقه بعد در حالی که صورتش از خشم سرخ شده بود، رو به شاهرخ کرد و گفت: پاشو برو خانهات پسر جان. مثل اینکه سمبه پدرت پر زورتر از من بود. فقط تا پایان تحقیقات از محدوده تهران خارج نشو.

ادامه دارد

محمد غمخوار

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها