در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
شاید آن روزی که هریت بیچر استو این رمان را مینوشت، نمیدانست چه تاثیری در تاریخ آمریکا میگذارد و شاید خوانندگان این رمان ندانند تازه، بعضی از بردههای سیاهپوست، بعدها شاکی شدند این رمان روایتگر احوال ما نیست و بیشتر کاریکاتوری از وضعیت ما را نشان میدهد! دیگر، ما خود باید بخوانیم حدیث مفصل از این مجمل... فارغ از اینها، سوال ما این است: رمان را بخوانیم یا فیلم اقتباسیاش را ببینیم؟
معیارشان فقط «هزار تا»ست برای بدن سالم، دندانهای سالم و جانی برای کار فراوان کردن. چرا؟ چون یکی سیاه است و دیگری سفید. چون یکی میتواند دیگری را به تصاحب درآورد و دیگری نه. وقتی حماقت دستهجمعی میشود، دیگر زشتیاش و حتی حماقت بودنش ناپدید میشود و این رنجی بوده که نیمه قرن نوزدهم مردمی در آمریکا با آن دست و پنجه نرم میکردند. آمریکاییها به چند دسته تقسیم میشدند؛ بعضی جرات اعتراض نداشتند، بعضی به نفع خود چشم بر رنج دیگران میبستند، بعضی افتخار رنج دادن دیگران را کسب میکردند و... دیگر چه فرقی میکند دیگران در چه دستهای قرار میگیرند؟ در آن روزگار، مهم این بود که مردان و زنان سیاهپوست با قیمتی نهچندان زیاد خرید و فروش میشدند و همین کالا به حساب آمدنشان، دیگر حق زندگی کردن برایشان باقی نمیگذاشت.
هریت بیچر استو، در همان نیمه قرن هجدهم، یعنی سال 1852 داستان رنج این مردمان و سلطه مردان دیگری که احتمالا لیاقتی هم برای سلطهگری نداشتند، نقل میکند. قصهاش چنان با آب و تاب بوده و تاثیرگذار، که عدهای به خودشان میآیند. سال 1861 آبراهام لینکلن، رئیسجمهور آمریکا میشود و به قانون بردهداری خاتمه میدهد و بعد از چند سال جنگ پی در پی دوباره مملکت را آرامش فرامیگیرد. آن موقع چه کسی فکر میکرد، هریت بیچر استو داستانی بنویسد که سرنوشت یک نژاد و البته، یک مملکت را تغییر دهد؟ مشهور است که آبراهام لینکلن هم در دیداری به هریت بیچر استو این را یادآور شده؛ زنی کوچک که جنگی بزرگ به راه انداخت...
شخصیتهای در سایه
شخصیتها در «کلبه عمو تام» انگار در حال رفت و آمدند؛ هیچکدام ماندنی نیستند، ولی عجیب این که بدجور در ذهن مینشینند. مثلا الیزا زن جوان زیبایی است که پسر کوچکی هم دارد و شوهرش جورج در مزرعه دیگری کار میکند. صاحب الیزا شخصی به نام شبلی است که به خاطر بدهیهایش مجبور شده پسر کوچکش را به هیلی بفروشد. الیزا از ترس این که بچهاش را بگیرند، حتی از ترس این که بگویند تو باید همسر مرد دیگری شوی، پا به فرار میگذارد و دقیقا همینجاست که یکی از موقعیتهای خاص رمان شکل میگیرد، فرار الیزا با کودکی در آغوش، از روی رودخانهای که سطح آن را تکههای یخ فرا گرفته است.
شخصیت دیگر این رمان، هیلی است؛ یک تاجر برده که انگار بویی از خوبی و دلرحمی نبرده. او دست از سر بردهها بر نمیدارد و از آنها بیگاری میکشد و سرش درد میکند برای پیگیری بردههایی مثل الیزا و پسرش تا همه را مطیع قوانین خود کند. چرا؟ یک دلیلش پول است و مزرعههای پنبهای که کارگرهای بیجیره و مواجب میخواهد.
عمو تام شخصیت مهم و اصلی رمان است؛ گرچه او هم گاهی هست و گاهی نیست. هریت بیچر استو انگار شخصیتها را در سایه خلق کرده، وقتی آفتاب راوی بر آنها میتابد، خودی نشان میدهند و بعد کمرنگ میشوند؛ گرچه هنوز حضور دارند. درست مثل زندگی سیاهپوستانی که بردگی سرنوشتشان شده بود. برای کار ارزان یا مفت باید حضور میداشتند، ولی هیچ قانونی برایشان وضع نشده که حقوقشان را بگیرند. اصلا مگر حقی هم داشتند؟ بردهای که حتی بر جان و جسمش تملکی نداشت...
تام بردهای است مومن به مسیحیت که گرچه او هم به هیلی فروخته میشود، اما هیچوقت به فکر فرار نمیافتد. وقتی پس از فروش مجددش سوار کشتی میشود، دختربچهای با نام اوا از او خوشش میآید و از پدرش میخواهد تام را بخرد. هیلی به این معامله راضی میشود و تازه مجال روایت قصه عمو تام فراهم شود...
حورا نژادصداقت
روزنامهنگار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: