jamejamnashriyat
کد خبر: ۱۱۷۷۵۸۷   ۰۱ آذر ۱۳۹۷  |  ۰۷:۰۲

پشت صحنه یک تفریح زمستانی

لبوها تو را می‌خوانند

«لبو داغ لبو»، «لبو داغو شیری»، «باقالی داغو تازه»، «باقالی با گل‌پرو سرکه»، «باقالی نمکیو فلفلی» و... کافی است این جملات وسوسه‌انگیز به گوش برسد و بعد از آن بخار گرم و دلپذیر گاری‌هایی که در دل خود سینی‌های بزرگ باقالی و لبوهای سرخ و آبدار را جای داده‌اند به چشم دید تا دیگر عنان از کف داد و هوس خوردن این خوراکی‌های گرم مخصوص فصل‌های سرد سال را در دل پروراند.

شکمگردی کمهزینه، خوشمزه و قابل دسترسی که کمتر کسی یافت میشود تا بگوید تجربه یکبار خوردن لبوی داغ و باقالی سرکهای در کنار گاریهای گوشه و کنار سطح شهر را نداشته باشد. تجربهای که قطعا بارها زمانی که بخار سرد پاییزی و زمستانی از دهانتان خارج میشود و دستهای سرد خود را به هم میمالید به یکدیگر پیشنهاد میدهید که با کمی خوردن باقالی و لبو گرم شوید. اما حکایت این گاریها چیست؟ از کجا میآیند؟ چطور از پس ماموران سد معبر برمیآیند و میتوانند ساعتها در گوشهای از پیادهرو و خیابان بایستند و مشتریهای خود را راه بیندازند؟ اصلا باقالی و لبوهایشان را از کجا تهیه میکنند؟ چطور آنها را آماده، پخته و برای فروش میآورند؟ قیمت هر گاری چقدر است؟ زمانی که فصل باقالی و لبو تمام میشود به چه کاری مشغولند؟

به میدان «هفت تیر»، یکی از مراکز پر رفت و آمد پایتخت رفتیم و سراغ چند گاری لبوفروش و باقالی فروشی که بازارشان در سردی سال حسابی گرم است و بخار سفید با بوی خوشایندی مردم رهگذر را به سمت خود میکشاند.

لبو مثل چراغ قرمز

گوشهای از خیابان ایستاده است و با ملاقهای بزرگ پشت گاریاش آب قرمز و داغ لبو را روی لبوهای بزرگی که روی هم به وسیله سیخهای بلند سوار هستند میریزد تا براقی آنها را بیشتر کند و جلوهاش چشم عابران پیاده را بگیرد. مگر برای دقایقی حرکت پاها سست شود و وسوسه خوردن لبوهای سرخ و خوشمزه آنها را از عبور کردن بازدارد. میگوید 12 ـ 10 سال است که با گاری کار میکند و این کار را از کارگری کردن بهتر میداند و در حالی که حواسش هست مشتری از دستش نرود میگوید: «کار روی گاری شغل چندساله من است. ما چند برادر هستیم که هر کدام یکگاری داریم و در اطرف هفت تیر پراکندهایم و مشغول کار. مدیریت تمام گاریها با برادر بزرگترم است. او ما برادرها و چند نفر دیگر را پای گاریها گذاشته و به ما حقوق میدهد.»

گاریهایی که چاقاله بادام، گردو، توت، لبو و باقالی میکشند

شغلشان برخلاف تصور فصلی نیست. گاریهای آنها براساس فصلهای مختلف بارهای گوناگون را در خود جای میدهد: «بهار که میشود نوبت نوبرانه چاقاله بادام است. بعد از آن فصل گردو میرسد و توت. زمستان هم که دیگر نوبت باقالی و لبو است.» حقوق آنها هم بسته به فروششان متفاوت است؛ اما در نهایت بین یک میلیون و 500 هزار تومان تا دو میلیون تومان میگیرند و فصل پررونقشان را زمانی میگوید که گردو میفروشند: «مردم خوب گردو میخرند. خوش خوراک است و چون شکستن آنها کار هر کسی نیست از گردو استقبال میکنند.» از فروش ماهیانه لبو و باقالی که میپرسیم میگوید: «خیلی بستگی به فروش روزانه دارد؛ اما معمولا بین یک تا سه میلیون تومان در ماه میشود.»

هفتهای 100 هزار تومان!

یکی از معضلات گاریهای لبو فروش ماموران سدمعبر هستند که مانع از فعالیت آنها میشود. البته در صورتی آنها مجبور میشوند بساطشان را جمع کنند که ناشناس باشند. لبو فروش هفت تیر میگوید: «در هفت تیر از هفت شب به بعد دستفروشی آزاد است و اکثر دستفروشها میتوانند بساط کنند. ما گاریهای لبو را از 4 بعدازظهر میآوریم تا 10 شب. برای این 3 ساعت اضافه هفتهای صدهزار تومان میدهیم.»

قرق گاریچیها

هر منطقه برای خود یک سردسته گاریها دارد و گاریهای دیگر بدون هماهنگی نمیتوانند وارد آن محدوده شوند: «ما همدیگر را میشناسیم و وارد محدوده یکدیگر نمیشویم. بیشتر از 20 سال میشود هفت تیر را برادرم در اختیار دارد و گاریها برای اوست ما هم حقوق‌‌بگیر او هستیم.» او درباره گاریها، لبو و باقالیهایی که برای فروش آماده میشود هم میگوید: «قیمت هرگاری سه میلیون تومان است و تمام وسایل مورد نیاز را برادرم تهیه میکند و در کارگاهی حوالی نظرآباد لبوها و باقالیها به وسیله کارگرهایی که در آنجا هستند پخته و آماده میشوند و ما برای فروش به اینجا میآوریم.»

همدانیها وارد میشوند

میگوید اکثر لبوفروشهای تهران، همدانی هستند و برخی از آنها از مشهد هم آمدهاند؛ اما اکثرا همدانی و مربوط به روستای امامزاده محسن میشوند. آنها بخوبی همدیگر را میشناسند و با مصالحه کنار یکدیگر کار میکنند. کار پرمنفعتی که البته سختیهای خودش را دارد: «همین که مجبور هستیم در سرما و گرما روی پا بایستیم، چشم انتظار مشتری باشیم، با ماموران شهرداری سر و کله و... بزنیم بسیار سخت است. اما خوب از کارهای دیگر بهتر است و من از همان ابتدا شغلم همین بوده و فعلا راضی هستم.»

آزاده باقری

خبرنگار

ارسال نظر
* نظر:
نام:
ایمیل:

یادداشت

بیشتر
شنبه ساعت 4 اتفاق افتاد

شنبه ساعت 4 اتفاق افتاد

ساعت چهار بار نواخت.../به مادرم گفتم: «دیگر تمام شد»/گفتم: «همیشه پیش از آن‌که فکر کنی اتفاق می‌افتد/باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم...»

محتوای موفق را در اوج تمام کنیم

محتوای موفق را در اوج تمام کنیم

موفق‌ترین محتواها را باید در اوج تمام کرد و نباید این‌طور باشد که آن‌قدر یک برنامه را ادامه دهند که بیننده یا شنونده، زده شود.

گفتگو

بیشتر

پیشنهاد سردبیر

بیشتر
وضعیت قرمز گیشه

سینما سال جدید را هم با بحران شروع کرده و ظاهرا مردم هنوز رغبتی به فیلم دیدن ندارند

وضعیت قرمز گیشه

پیشخوان

بیشتر