مقطع حساس‌کنونی

گفت‌وگوی سقراط و مرد ناراحت

روزی سقراط پس از آن‌که حکمــــــــــــــت‌های بسیاری گفت و در قالب شرح‌عکس و فایل صوتی و ویدئوی کوتاه در صفحه شخصی‌اش در اینستاگرام گذاشت، خسته شد و به بیرون از دفتر کارش رفت تا زیر باران مقداری قدم بزند. ناگهان با مردی روبه‌رو شد که خیلی ناراحت بود.
کد خبر: ۱۱۷۶۴۳۰

او را صدا کرد و گفت: «ای مرد، چرا اینقدر ناراحتی؟»

مرد گفت: «در راه باجناقم را دیدم، سلام کردم، جواب نداد. و من رنجیدم.»

سقراط گفت: «نزدیکتر بیا تا در همین راستا به تو حکمتی بیاموزم.»

مرد نزدیکتر آمد. سقراط گفت: «به من بگو چرا از این اتفاق رنجیدی؟»

مرد گفت: «وا. شما خودت به باجناق اُسکلت سلام کنی و او جواب ندهد، نمیرنجی؟»

سقراط گفت: «هرگز».

مرد گفت: «چرا؟»

سقراط گفت: «اولا همسر من تکدختر است و اگرچه خودش به اندازه کافی اخلاقش نامناسب است، اما شکر خدا باجناق ندارم. گذشته از آن، تو اگر فردی را میدیدی که بیمار است و از درد زمین را گاز میزند، میرنجیدی؟»

مرد گفت: «نه.»

سقراط گفت: «چه میکردی؟»

مرد گفت: «با اورژانس تماس میگرفتم، یا میرفتم کمک میآوردم.»

سقراط گفت: «آفرین. پس بدان شخص بداخلاق نیز بیمار است، منتها بیمار روحی.»

مرد گفت: «شما به روح اعتقاد داری؟»

سقراط گفت: «بلی.»

مرد گفت: «پس با اورژانس تماس بگیر، یا برو برای باجناقم کمک بیاور.» سپس افزود: «برو بابا دلت خوشه...» و رفت تا از آخرین تحولات قیمتها کسب اطلاع کند.

امید مهدینژاد

طنزنویس

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها