در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گفت: «بله. اینکه شما میگی درسته. ولی قبلش باید مواظب جیب خودمون باشیم.» دندهای چاق کرد. دود اتوبوسی که جلوی ما داشت راه میرفت، آمیخت با باد و پیچید لای موهای من. گُمان کردم منظورش این است که همه باید مواظب باشیم تا کسی حقمان را زیر پا نگذارد. گفتم: «باید مواظب جیب خودمون باشیم. بله.» همانطور که داشت از اتوبوس سبقت میگرفت گفت: «آره داداش. نباید طوری باشه که جیب همه پرِ پول باشه، جیب ما خالی بمونه. ملتفتی که؟»
ملتفت نبودم. متوجه نشدم که چه میگوید. گفتم: «راهی وجود نداره که عزیز من. باید بسازیم با اوضاع. بالاخره ذره ذره بهتر میشه...» گفت: «نه داداش. هرچی بیشتر کوتاه بیایم وضعیت بدتر میشه. هی داریم هر روز فقیرتر میشیم. بالاخره باید کاری کرد دیگه...» گفتم: «خب راهی هم وجود داره؟ چی کار میخوای بکنی؟» خندید. صدای زهرخندهاش را شنیدم. شانههایش از خنده لرزید. گفت: «مثلا بریم جیب بزنیم. ها؟» سکوت کرد. تند رفته بود. تاملی کرد تا ببیند حرفش چقدر در من اثر کرده است. تعجب کرده بودم. پرسیدم: «جیب بزنیم؟ شوخی میکنی دیگه... ها؟» گفت: «نه. شوخی نمیکنم. جیب نزنیم. جیب زدن رو شوخی گفتم. ولی واقعا بریم کفزنی. کفزنی بلدی؟» تاملی کرد. گفت: «ببین، کفزنی اینطوریه که میریم کیف طرف رو میزنیم. من نشون میکنم، تو میری آمار طرف رو درمیاری، من میرم میزنم. هرچی هم درآوردیم، نصفنصف.»
همینطوری که ترک موتورش نشسته بودم، آینه را چرخاندم به طرف صورت خودم. طوری که صورتش را ببینم. من او را میدیدم و او من را. صورتش شبیه صورت یک پیک موتوری ساده بود. نه خطی روی صورتش داشت، نه چهرهای درشت و دیولاخ، نه گونههایی پهن که صورتش را شبیه صورت آدمهای مخوف کند. صورتی آفتابسوخته و لاغر داشت. با دندانهای زرد که از لای تاریکی صورتش مثل یک نوار زرد معلوم بود. از آینه نگاهم کرد. گفتم: «داداش به قیافه من نگاه کن. ببین من رو آخه؟ من قیافم شبیه کفزنهاست؟» گفت: «اتفاقا چون شبیه به کفزنها نیست گفتم. ببین، برنامه اینطوریه: میریم توی بانک. تو زاغسیاه ملت رو چوب میزنی. اگر کسی پولی توی کیفش گذاشت، تو به من گرا میدی. بقیه کارها با منه. میتونیم بریم میدون فردوسی، اونجا تو بری توی صرافیها. کسی زیاد دلار خریده بود، به من بگی. من خودم کیفش رو میزنم.» زدم روی شانهاش. گفتم: «عزیز من، این چه حرفیه که میزنی؟ داری دعوتم میکنی به دزدی؟ بابا تو دیوانهای!» به تلخی خندید. گفت: «آخه تو وضعیت من رو نمیدونی که. من قسط دارم، قرض دارم، بدهکارم. پول ندارم اجاره خونه بدم.» گفتم و گفت. من در مذمت دزدی گفتم، او در باب این گفت اینکه به دزدیدن نیاز دارد. از اینکه خرجش درنمیآید. از اینکه اگر دزدی نکند، زندگیاش نمیچرخد. پرسیدم: «سابقه داری؟» گفت: «یک بار. بهخاطر دعوا.» آهی کشید و خردههای آهش ریخت روی زمینِ خیابان: «مربوط به دوران جوونیمنه. دعوای ناموسی بود.» پرسیدم: «مصرف چی؟ مصرفکنندهای؟ مواد میزنی؟» گفت: «نه. فقط سیگار. فقط سیگار میکشم.»
وقتی به مقصد رسیدیم، دست کردم توی جیبم که کرایه را حساب کنم.15هزار تومن باید به او میدادم اما دو تا ده هزار تومانی داشتم. او هم پنج تومانی نداشت. خردهاش را بخشید. اصرار کردم که خردهاش را نبخشد و کرایه بیشتری بگیرد. در حالیکه دو تا اسکناس ده تومانی توی دستم بود، یکیش را بیشتر نمیپذیرفت. 5000 تومان را بخشید و رفت. همانطور که در افق خیابان دور میشد، همانطور که صدای ترتر موتورش دورتر و ضعیفتر میشد، دیدمش که سر خیابان، کیف زنی را از روی دوشش کشید و توی خیابان بعدی پیچید و محو شد. من مانده بودم و یک اسکناس ده تومانی توی دستم و صدای جیغهای زنی که کیفش روی دوشش نبود.
احسان حسینینسب
نویسنده و روزنامهنگار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: