انگار یک وصله ناجور بود، بر لباسِ مهمانی. بلندبالا بود. بلندبالا، اما با شانههایی افتاده. بلندبالا، اما با دندانهایی توی هم فرورفته و کبرهبسته. بلندبالا اما با گونههایی برجسته و چشمهایی گود افتاده. بلندبالا اما خسته، شکسته، فراموششده. وقتی عصرها توی کوچه راه میرفت، سایه کشدارش آسفالتِ کوچه را خراش میداد. صبحها وقتی راه میرفت، قد بلندش آسمان کوچه را میخراشید. کسی دوستش نداشت. یکنت فالش بود، توی سمفونی طولانی کوچه ما که هر روز بارها صدای لخلخ کفشهایش گوشها را میخراشید و بوی لجنِ ماسیده بر لباسش، مشام کوچه را.
صبح تا شب توی کوچه راه میرفت. صبح تا شب یا با یک تکه گچ روی دیوارها خط میکشید یا روی درخت چنار پیر وسط کوچه با تیزی پیچگوشتی کهنهای تنِ درخت را زخمی میکرد، یا سر به سر بچهها میگذاشت که توی کوچه گلکوچک بازی میکردند، یا به یاکریمها که نشسته بودند لبِ هره بام خانه عفتخانم سنگ پرت میکرد، یا کفِ جوی آبِ کنار کوچه مینشست و لای لجنهای تهجوی دنبال سکه میگشت. همیشه بوی لجن ته جوی آب میداد. دستهایش، با ناخنهای شکسته و چرک انباشتهشده زیر ناخنها، وقتی گوش بچهای را میگرفت و کتکش میزد، توی خاطر میماند. دستهایش بزرگ بود؛ بزرگ و چرک. مثل خودش که بلندبالا و چرک بود.
عصرها که بچهها توی کوچه گلکوچک بازی میکردند، از توی همان لجنها نگاهشان میکرد. اگر توپ بچهها میافتاد توی جوی آب، کنار دست او، بلند میشد. تکانی به خودش میداد و بوی لجن را با خودش میکشاند تا جایی که بچهها بازی میکنند. گوش یکیشان را میتاباند و بقیه فرار میکردند. توپشان را شوت میکرد و باز لخلخکنان برمیگشت سرِ جایش، توی جوی آب، وسط لجنها مینشست و با دستش کف جوی آب را به هوای پیدا کردن سکه میگشت. با خودش حرف میزد، برای خودش داستان میگفت. یکبار وقتی از روبهروی خانهشان رد میشدم شنیدم که از توی خانه گوشی آیفون را برداشته و پشتِ آیفون خانهشان دارد برای مردم قصه میگوید. قصهای که شنوندهای نداشت. همیشه وقتهایی که توی جوی آب نشسته بود و با دست ته لجنها را جستجو میکرد، برای خود قصه میگفت.
به او گفته بودند از کوچه بیرون نرود. مادرش این را به او گفته بود. به همسایهها گفته بود نگذارند از کوچه بیرون برود. همه میدانستند بیرون از کوچه برای آن نوجوانِ عقبافتاده ذهنی خطراتی دارد؛ شاید بپرد وسط خیابان و ماشین بزند به او. شاید پیچ کوچه را که پیچید، رفت توی کوچههای دیگر و بعد گم شد. شاید از خیابانها خوشش آمد و رفت توی خیابانها و آنقدر چرخید که دیگر دلش نخواست توی خانه بماند. هر بار که نزدیکیهای سر کوچه میدیدنش، نهیاش میکردند که از کوچه خارج نشود. سالها بود که از کوچه خارج نمیشد. توی کوچه بزرگ شده بود، اما از کوچه بیرون نرفته بود. عفت خانم خیلی وقتها با خیال راحت میتوانست حتی از خانه و از کوچه هم بیرون برود و خیالش راحت باشد که پسرِ عقبافتاده ذهنیاش از کوچه بیرون نمیرود.
یک روز هیچکسی پسر عفت خانم را توی کوچه ندید. نبود. توی خانه هم نبود. جای همیشگیاش توی لجنهای جوی آب خالی بود. از کوچه بیرون رفتیم. توی خیابان، سر ذوق آمده، نشسته بود لب جوی آبی و ماشینها را نگاه میکرد. دمپاییهایش را درآورده بود و پاهایش توی لجنهای کف جوی آب بود. دستهایش بیرون بود. دست میزد و ماشینها را تشویق میکرد. برایشان قصه میگفت. انگار توی استادیوم نشسته باشد، دستهایش را به هم میکوفت و میگفت: «هورا ماشین قرمز... بدو بدو تا چراغ قرمز نشده چهارراهو رد کنی. ماشالا، ماشالا. ماشین سفید! چرا یواش میری؟ بدو بدو... یالا بدو... دیر برسی، خدا قهرش میگیره.» زیر بغلش را گرفتیم. بلند نمیشد. سنگینی میکرد. میخواست توی خیابان بماند و ماشینها را نگاه کند. بلندش کردیم. آوردیمش توی کوچه. در خانه عفت خانم را زدیم و تحویل عفت خانم دادیمش. صدای گریهاش را شنیدیم که میگریست و میخواست به خیابان برگردد.
فردا صبح، همسایهها وقتی از خانه بیرون آمدند، او را دیدند. نشسته بود همانجای قبلی، توی جوی آب. روبهروی خانهشان. زیر درخت چنار وسط کوچه. در حالیکه دستش را توی لجنهای کف جوی آب میگرداند تا سکه پیدا کند.
احسان حسینینسب
نویسنده و روزنامهنگار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم