گزارش کپسولی

«خواب باران» در دستان رهبری

روز نشست رونمایی از تقریظ رهبری بر کتاب فرنگیس اولین باری بود که توفیق حضور در بیت رهبری را پیدا کردم. بعد از نماز هم آقا سرپایی چند کلامی با فرنگیس و نویسنده کتاب صحبت کردند و رفتند و سهم ما فقط دیداری کوتاه سرشار از شعف و شادمانی بود. همین هم برای‌مان کافی بود. همین که در فاصله کمتر از نیم متر بایستی و ولی‌امر مسلمین جهان و حضرت آقایی که یک‌تنه دارد کشتی انقلاب را در امواج متلاطم و سهمگین و توفانی روزگار هدایت می‌کند، ببینی؛ برای‌مان مثل خواب بود. از سرمان هم زیاد بود.
کد خبر: ۱۱۷۰۰۸۷

آن روز شش نفر از دوستان خوب و مجریان توانمند تلویزیون هم در برنامه حضور داشتند و قرعه به نیکبختی ایشان افتاد و هرکدام انگشتری از آقا هدیه گرفتند.

در مسیر برگشت با دوستان میگفتیم به نماز ظهر که نرسیدیم، فرصت حرف زدن و شنیدن صحبتهای آقا که دست نداد، لااقل کاش به ما هم انگشتری میرسید... که نرسید و آن روز تمام شد و ما به خانه برگشتیم. اما حلاوت و لذت همان دیدار کوتاه که مثل نسیمی زودگذر وزید و گذشت و تمام شد، با ما ماند.

تا چند روز قبل که گوشی همراهم زنگ خورد. از حوزه هنری بود. دعوت میشدم تا همراه جمع محدودی از دوستان نویسنده، در نشستی خصوصی با رهبری شرکت کنم. باور کردنی نبود. دو دیدار در عرض کمتر از دو هفته... آن هم بعد از همه این سالها که حسرتش به دلم مانده بود... پنجشنبه برخلاف روز رونمایی کتاب فرنگیس، از جمعی حدود سی نویسنده منتخب، فقط چهار خانم نویسنده بودیم که وارد گیت بازرسی شدیم.

بعد از نماز همه در یک اتاق جمع شدیم و دور تا دور نشستیم. آقای علیمحمد مودب یک به یک دوستان نویسنده را معرفی کرد. سریع و موجز وخلاصه. چون فرصت کم بود، قرار شد فقط بعضی از دوستان صحبت کنند و از دغدغهها، مشکلات و پیشنهادهایشان درحوزه کتاب، ادبیات، چاپ و نشر بگویند.

خانم تجار به عنوان بانوی پیشکسوت شروع کردند. داشتم با خودم فکر میکردم چطور میتوانیم از آن انگشترها از آقا هدیه بگیریم؟ چطور باید عنوان کنیم؟ گفتنش سخت بود. خیلی هم سخت. اما اگر نمیگفتیم هم، از دستمان میرفت و دیگر معلوم نبود کی و کجا و چطور بتوانیم به دیدار آقا بیاییم و اصلا بشود یا نشود و قرعه به ناممان بیفتد یا نیفتد و...

در همین جنگ و جدلها با خودم بودم که یک دفعه آقای مودب اسم من را برد. با تعجب نگاهشان کردم. یکی از آقایان فیلمبردار بسرعت میکروفن پایهدار را مقابلم تنظیم کرد. اصلا فکرش را نمیکردم فرصت به صحبت کردن من هم برسد. آمادگیاش را نداشتم. از قبل کسی چیزی به ما نگفته بود. فقط میدانستیم از جمع خانمها قرار است خانم تجار صحبت کنند.

حتما مکثم طولانی شده بود که آقای مودب دوباره صدایم کردند.

شروع کردم و هرطوری بود نکاتی که به ذهنم میرسید بیان کردم. دست آخر هم دلم را به دریا زدم و گفتم که از روز رونمایی کتاب فرنگیس و انگشترهای اهداییشان به دوستان رسانهای، این حسرت به دلمان مانده.

آقا خندهای کردند و گفتند انشاءا...

در فضایی کاملا دوستانه و صمیمی، تقریبا نیمی از دوستان نویسنده فرصت پیدا کردند تا از دغدغهها، گلایهها و مشکلات شان بگویند و بشنوند. آقا هم بادقت به همه حرفها گوش میدادند و هر جا لازم بود، نکاتی را میگفتند. دست آخر هم نیمساعتی برایمان صحبت کردند.

کمی بعد انگشترهایمان را آوردند. خوشحال بودیم، اما هنوز یک چیزی کم بود. جلسه که تمام شد، انگشترها را بردیم پیش آقا و گفتیم این طور قبول نیست، ما میخواستیم از خودتان هدیه بگیریم!

آقا باز هم خندیدند و گفتند اشکالی ندارد. انگشترها را گرفتند و دعایی خواندند و به ما برگرداندند. ما هم کتابهایمان را به رسم یادبود به ایشان هدیه دادیم و کتاب «خواب باران»م در دستان حضرت آقا نشست.

وجیهه سامانی

نویسنده و کارشناس ادبی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها