در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سردار باقری که بعدا پشت تریبون قرار گرفت، گفت که حاضران در جلسه جمعی از هنرمندان، فعالان فرهنگی و نویسندگان حوزه دفاع مقدس، رزمندگان و فرماندهان گردان به بالای دوران دفاع مقدس هستند. در بین جمعیت که سر بچرخانم از همه این اقشار نمونههایی را میبینم.
کی خسته اس؟ دشمن
از حاتمیکیا و ابوالقاسم طالبی و شهریار بحرانی که کارگردانهای دفاع مقدس هستند، تا گلعلی بابایی و مرتضی سرهنگی که از نویسندگان بنام این حوزهاند و فرماندهانی که با لباسهای یگانهای مختلف نظامی در مجلس هستند. افرادی با لباسهای محلی هم در جمعیت هستند. بعدتر که سردار سرخیلی به عنوان یکی از خاطرهگوها پشت تریبون قرار گرفت و انگار در میدان صبحگاه باشد فریاد کشید «کی خسته اس» و جمعیت صدا زدند «دشمن»، معلوم شد که هنوز هم دود از کنده بلند میشود و برنامه اگر پا بدهد، این رزمندههای سابق که دوران جوانی را در حمیدیه و شرهانی و سرپل ذهاب و... گذراندهاند، به طرفهالعینی میتوانند حسینیه امام خمینی(ره) در انتهای خیابان فلسطین را به حسینیه شهید همت در دوکوهه تبدیل کنند. از شوخیها و حرفزدنهایشان هم معلوم است که هنوز مراوداتشان بوی جبهه را دارد. همدیگر را حاجی و اخوی صدا میزنند. شوخیهای سنگری با هم میکنند و همانطور برادرانه و خالصانه سر به سر هم میگذارند.
تنها چهرهای که به نظر میرسد در جمع غریبه است مجری است: اسکندر کوتی! کسی که به گزارشگری فوتبال مشهور است. اما خودش توضیح میدهد که اتفاقا خیلی هم انتخاب بجایی است چون از ابتدای جنگ در رادیو اهواز بوده و در همین عملیات ثامنالائمه(ع) که مراسم دارد در شب سالگردش برگزار میشود، شرکت داشته. چه انتخاب خوب و جالبی.
تا قبل از اینکه آقا وارد حسینیه شوند، پیرمردی در هیبت حاجی بخشی خدابیامرز مجلس گردانی میکرد. بلند شده بود و شعر میخواند و صلوات میگرفت. آقا که آمد هنوز وقت مانده به نماز. تعدادی از جانبازها و نویسندهها داشتند با آقا صحبت میکردند. این طرف هم بقیه مشغول صلوات فرستادن بودند، اما تک و توک هم گله و شاید بهتر باشد بگویم حسرتشان را از اینکه دیدار از نزدیک آقا نصیبشان نشده ابراز میکردند. یک صفحه نمایش بزرگ در حسینیه نصب شده که بعدا کلیپها و اسامی خاطرهگوها را نشان میدهد. ای کاش این صفحه نمایش همین گفتوگو را هم نشان میداد. خاطرهگویی هم که شروع میشود، من و کناریها که سمت چپ حسینیهایم، اصلا تریبون را نمیبینیم و اینجا هم صفحه نمایش به کمک ما نمیآید؛ حیف است و عجیب!
حاج صادق پشت تریبون
بعد از نمازی که به امامت آقا اقامه میکنیم و لابهلای جمعیت برادران اهل سنت را هم میبینم، کلیپی پخش میشود با صدای حاج صادق آهنگران. وسطهای کلیپ یکدفعه حاج صادق پشت تریبون قرار میگیرد و بقیه شعر را زنده میخواند. غافلگیر میشویم. برای ما که تریبون را نمیبینیم شرایط غافلگیری مهیاتر است؛ این هم نیمه پر لیوان!
حاج صادق بعد از اینکه با شعرخوانی حال و هوای حسینیه را میبرد به روزهای جنگ و اشک جاماندههای قافله شهدا را درمیآورد. خنده و گریه بارها در طول مراسم با هم تلاقی میکند. مثلا وقتی خانم جوشی که در آن زمان مسؤول بسیج خواهران آبادان بوده خاطره تعریف میکند. او از عملیاتی میگوید که باعث میشود تعداد زیادی عراقی مجروح اسیر شوند و برای درمان به بیمارستان آبادان منتقل شوند. وقتی تعریف میکند که چطور دختران فعال در بیمارستان یکی از اسیرهای مغرور که افسر بلندمرتبه عراقی بوده را سر کار میگذارند تا زیادی منم منم نکند، جمعیت میخندند. و وقتی از وضعیت شهدا در یکی دیگر از بیمارستانهای آبادان میگوید که بهخاطر دو روز نیامدن ماشین انتقال شهدا، دخترها مجبور بودند روی پیکرهایشان یخ بگذارند تا فاسد نشوند، صدای هق هق جمعیت بالا میرود.
خاطرهگویی از مراحل ساخت پل بعثت یکی از بخشهای شگفتآور مراسم است. ساخت آن پل با آن امکانات و در آن شرایط شبیه به معجزه است. معجزهای که حتی ماهیهای لجنخوار اروند هم پای کارش میآیند تا درزهای بین لولهها را پر کنند. یکی دیگر خاطرهای میگوید از عملیات مرصاد و جملهای نقل میکند از زبان یکی از فرماندهان منافقین درباره خودش و همرزمش که از هلیکوپتر سقوط کرده جان به در بردهاند: «کسی نکشدشون، زنده میخوامشون، میخوام پوستشون رو بکنم!». فیلمی از پل ماهوت که نشان داده میشود حیرت میکنم. خود پل حیرتآور است؛ پلی باریک، طولانی و معلق روی یک دره عمیق. اما حیرت من بیشتر از آن رزمنده جوانی است که فیلم نشان میدهد. جوان در حالی که مچ دست چپش قطع شده و آن را با پارچه بسته است، خوشحال و خندان دارد از روی پل رد میشود. او جلوی دوربین میایستد ـ با همان دست قطع شده ـ و شعری میخواند درباره آنها که در جبههها دارند جانفشانی میکنند و آنها که در شهرها دنبال حواله پیکان و یخچال هستند. انگار یکی الان روی پل حافظ بایستد و درباره آنها که دنبال حواله ارز چهار و دویستی بودند و آنها که داشتند در کرمانشاه برای زلزلهزدهها خانه میساختند شعر بخواند. چقدر این دو گروه همیشه هستند!
پایان خاطره، آغاز سخن
ساعت 20 دقیقه به ده است که خاطرهگویی تمام میشود. حالا وقت صحبت کردن آقا است. آقا ساعت را از روی ساعت جیبیاش میبیند و اعلام میکند و میگوید که دیر شده و نمیخواهد خیلی اذیت کند حاضران را. آقا از شرایط نابرابر جنگ میگوید. از اینطرف که نمیتوانست سیم خاردار بخرد و آنطرف که مدرنترین تجهیزات نظامی را داشت. آقا میگوید که این تصویر باید ترسیم شود. باید همه بفهمند در جنگ چه خبر بود و بعد از پیام شهدا میگویند. پیامی که اگر به گوش آدمی برسد حزن و اندوه و ترس را از بین میبرد و جرات اقدام به او میدهد. پیامی که این روزها خیلی نیاز به شنیدنش داریم.
«به وقت شام» اروپا هم برود
ما در ادبیاتمان، در سینمایمان، در تئاترمان، در تلویزیونمان، در روزنامهنگاریمان، در فضای مجازیمان بسیاری از کارها را باید انجام بدهیم درباره دفاع مقدس که انجام ندادهایم؛ هر جا هم که انجام دادیم و متعهدانه انجام دادیم، ولو در حجم کم و نسبت به مجموع کاری که باید انجام بدهیم، اندک اما تأثیرگذار بوده. همین فیلم (به وقت شام) اخیر آقای حاتمیکیا در سوریه، در هر جایی که پخش شد، مورد استقبال قرارگرفت؛ چرا در اروپا پخش نشود؟ چرا در کشورهای آسیا پخش نشود؟ چرا مردم اندونزی و مالزی و پاکستان و هندوستان ندانند چه اتفاقی در این منطقه افتاده و ما با چه کسی طرف بودیم؟ این تازه مال این قضایای اخیر است؛ اهمیت و عمق و گسترش قضایای دوران دفاع مقدس بمراتب بیشتر از اینهاست. خود ما باید دست به کار شویم. برای قهرمانهایمان باید فیلم بسازیم. ما قهرمانهایی داریم: همت قهرمان است، باکری قهرمان است، خرازی قهرمان است؛ رؤسا و فرماندهان قهرمانند؛ بعضی از این زندهها قهرمانند. اینجور نیست که اخلاص و مجاهدت اینهایی که زنده ماندهاند، کمتر باشد از آن کسانی که رفتهاند؛ نه، خدای متعال اینها را ذخیره کرده، نگه داشته. خدا کار دارد با اینها؛ بسیاریشان اینجوری هستند. این چهرهها باید معرفی شوند، باید دنیا این چهرهها را بشناسد، عظمت اینها را بفهمد، بداند.
شکار تانک!
راه افتادیم با مرحوم چمران، سوار یک سی۱۳۰ شدیم و آمدیم طرف اهواز. اهواز تاریک محض بود! حالا من دیدم بعضیها که درباره منطقه جنگی رمان نوشتهاند و مطلب نوشتهاند ـ بنده خب منطقه جنگی را، یعنی اهواز را در همان روزهای اول جنگ از نزدیک دیدهام و مدتی هم آنجا بودهایم ـ بهکلی آنچه نوشتهاند، خلاف واقع است. یعنی این رماننویسهای محترم غیرانقلابی که خواستهاند راجع به جنگ مثلا یک گزارشی تهیه کنند و یک چیزی بنویسند، آنچه از اهواز نوشتهاند، خلاف واقع است و از بعضی جاهای دیگر هم همینجور؛ یکیشان هم از تهران نوشته، آن هم خلاف واقع است، یعنی نخواستهاند درست منعکس کنند. باید نویسندههای خودمان، رماننویسهای خودمان بیایند به میدان، این چیزها را بنویسند. ما که ننویسیم، دیگران جور دیگر مینویسند. غرض، اهواز تاریک بود؛ در تاریکی رفتیم به پادگان لشکر ۹۲ و آنجا بودیم و بعد هم رفتیم استانداری و دیگر [آنجا] بودیم. همان شب اولی که رسیدیم، مرحوم چمران، آن جماعتِ خودش را جمع کرد و گفت میرویم عملیات؛ گفتیم چه عملیاتی؟ گفت میرویم شکار تانک. بنده هم یک کلاشینکف داشتم، مال خودم بود ـ کلاشینکف شخصی داشتم که همراهم بود ـ گفتم من هم بیایم؟ گفت بله، چه عیب دارد، شما هم بیایید. من هم عمامه و عبا و قبا را گذاشتم کنار و یک دست لباس سربازی گَلهگشادِ منحوس به ما دادند پوشیدیم و شبانه با اینها رفتیم؛ درحالیکه بنده نه تمرین نظامی دیده بودم و نه سلاح مناسب داشتم، یعنی برای شکار تانک کسی با کلاشینکف نمیرفت. البته آنها هم آرپیجی و مانند اینها نداشتند؛ آنها هم همینطور با همین سلاح و مانند اینها [بودند]. رفتیم و شکار تانک هم نکردیم و برگشتیم!
محمد کوشکی
روزنامه نگار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: