روزی مرد اول به مرد دوم گفت: آه چه زندگی کسالتباری.
مرد دوم گفت: اما در بیرون از اینجا زندگی جریان دارد.
مرد اول گفت: خب به ما چه.
مرد دوم گفت: زندگی از پنجره پیداست و سپس شروع به توصیف بیرون کرد و گفت که در بیرون پارک است و دریاچه و کودکان مشغول بازیاند و پرندگان بر روی درختها چهچه میزنند و لکه ابری در آسمان پیداست و گربهها مشغولند.
مرد اول گفت: آه، اینها را در خیال خود تصور کردم و حالم خوب شد، دمت گرم.
فردای آن روز مرد دوم در اثر ایست قلبی درگذشت. وقتی جسدش را از اتاق بیرون بردند، مرد اول گفت: تخت مرا به کنار پنجره ببرید. در آنجا مشاهده کرد که پنجره رو به دیوار است و اساسا منظرهای وجود ندارد. ماجرا را به پرستار گفت. پرستار گفت: واقعا عجب مرحومی. آن مرحوم اساسا نابینا بود و حتی دیوار را هم نمیدید. مرد اول که از آن همه مثبتاندیشی و روحیهبخشی آن مرحوم تحتتاثیر قرار گرفته بود، آماده شد تا به افق خیره شود، اما از آنجا که فقط دیوار بود، به دیوار خیره شد و به چک کردن نوسانات نرخ ارز پرداخت.
امید مهدینژاد
طنزنویس
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم