تاکسـی نوشت

شاید این بار سهراب رستم را بکشد ...

خسته بودم. دستم هم سنگین بود . چک و چانه زدیم و به قیمت که رسیدیم نشستم توی ماشین. ماشینش یک جور خاصی شلوغ بود. یک فلاسک چای ... دوسه تا لیوان ... قندان، یک بالشت و یک پتوی نازک مسافرتی. گفتم: مسافرت بودین؟
کد خبر: ۱۱۶۰۱۷۰

گفت: نه!

گفتم: ماشین، حال و هوای سفر داره !

گفت: شبا توی ماشین میخوابم !

گفتم: از شهرستان اومدین؟

گفت: از ورامین اومدم.

گفتم: هنوز تهران خونه نگرفتین؟

گفت: ورامین خونه دارم. میترسم برم خونه بخوابم.

گفتم: چرا؟

گفت: هفده سال پیش با زنم دعوام شد. پسرم سه سالش بود. جلوی چشمش زنم رو هل دادم سرش خورد به پله آشپزخونه و مرد. قتل غیرعمد شناخته شد. پونزده سال حبس کشیدم. پسرم حالا بیست سالشه. یک بار هم ملاقاتم نیومد. هیشکی بالا سرش نبوده بچه شده یکه بزن محل. جقله بچه شش هفتا نوچه داره. آزاد که شدم رفتم خونهام توی ورامین، یک هفتهای که گذشت، پسرم بهمن گفت دست خودم نیست، مادرم رو کشتی یه هو دیدی شب بلند شدم یه تیزی کاشتم توی سینهات، توی خونه نخواب، کامل بیدار باش که بتونی فرار کنی. من هم دیدم امنیت ندارم. یک پولی قرض کردم این لگن رو خریدم که هم کار کنم و هم سر پناهم باشه.

از اینجای حرفهای مرد به بعد را نمیشنیدم. اصل مطلب را گفته بود و از این به بعد هرچه میگفت شاخ و برگ دادن و بزک دوزک کردن روایتش بود. شوکه شده بودم. دنیای غریبی است. اینکه یک مرد پنجاه و چند ساله شبها توی ماشین بخوابد از ترس مرگ. گفتم: زندان میماندی که آسایشت بیشتر بود.

گفت: بله به خدا، توی قفس بودم ولی امنیت داشتم. اینجا هر شب گربه میپره روی ماشین فکر میکنم پسرمه خودش یا نوچههاش اومدن کلکمرو بکنن و از خواب میپرم ... زندگی ندارم.

یک ماهی از قصه آن روز و حکایت غریب آن مرد مسافرکش میگذرد و حالا توی رزومه آدمهایی که دیدهام میتوانم بگویم من با یک قاتل حرف زدم که در عین حال یک مقتول بالقوه بود. خدا آخر وعاقبت همهمان را ختم بخیر کند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها