در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گذشت روزگار، فقط سیدخانم را پیر کرده، صورتش را چروک انداخته و سوی چشمهایش را کمتر کرده. اما حریف عشق این مادر به فرزندش نشده، همین است که سیدخانم، قطعه شهدای گمنام را رها نمیکند، همیشه اینجاست و بساط عشق و عاشقیاش برپا.
این رسم را او از همان 35 سال پیش، اینجا در این قطعه بنا گذاشت، اینکه یک دیگ آش بزرگ، سهم او باشد برای بیان دلتنگیاش، سهم او باشد برای چشم انتظاری اش، برای همه آشهایی که باید در این سالها برای پسرش میپخت و فرصت نشد. حالا این رسم هنوز بعد از این همه سال پابرجاست. او مادر شهیدی است که هر هفته هر پنجشنبه نزدیک قطعه شهدای گمنام آش میپزد.
سیدخانم هم مثل خیلی از مادران انتظار، مثل خیلی از مادران شهدای جاویدالاثر، دلش یک سنگ مزار میخواسته، مزاری که یک تکه استخوان هم که شده از جوان رعنایش، در آغوش داشته باشد.
محمدرضای سیدخانم اما تا سال 71مزار نداشته. تنها دلخوشی این زن در آن 9 سال یک قبر نمادین بوده، سنگ یادبودی که برای تسکین دلش، اسم محمدرضا را رویش نوشته بودند اما تسکینش نمیداده.
محمدرضا اما بالاخره بعد از 9 سال چشم انتظاری، به آغوش مادر برگشته، یک روز بارانی اردیبهشتی که به سید خانم خبر داده بودند پیکر محمدرضا تفحص شده؛ روزی که تابوت پرچم پوش پسرش را به دستش رسانده بودند. محمدرضا که چند تکه استخوان بوده، از همان موقع در مزار نمادینش، جاگیر شده است و حالا خیلی از مادران شهدای جاویدالاثر که قصه برگشتن محمدرضا را شنیدهاند، وقتی به سیدخانم میرسند از او میخواهند دعا کند، دعا کند که عزیز آنها هم برگردد همانطور که محمدرضا برگشت.
آنها حتی اگر دلتنگی شان را به زبان هم نیاورند، سیدخانم حرف دلشان را میفهمد، بیتابیشان را میبیند و آنها را پیش خودش مینشاند. یک کاسه آش دستبهدست به آنها میرساند و امیدوارشان میکند به تازه شدن دیدارها، به روزی که شهید آنها هم تفحص شود و برگردد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: