در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
متاسفانه شنیدن قصهها محدودیت داشت و هر پنجشنبهای که ما مهمان مادربزرگ بودیم، فقط شنیدن یک قصه آن هم موقع خواب مجاز بود و بعد حسابی در فکر فرو میرفتم. پلکهایم که سنگین میشد، به شوق سر زدن به شنل قرمزی از دنیای بزرگترها که هنوز پچپچ میکردند، دل میکندم.
مادربزرگ میگفت باسواد که شدم، میتوانم هر قدر دلم بخواهد کتاب بخوانم.
... و من هفت سالم بود که باسواد شدم. امتحانات ثلث سوم که تمام شد، من شاگرد اول کلاس بودم. جایزه مامان به من کتاب «مرغ ماهیخوار» بود. یادم میآید که سال بعد چقدر برای پاره شدن جلد کتابم گریه کردم. تابستان آن سال، مامان مرا به کتابخانه کانون برد. کتابخانه کانون چند چیز خوب داشت که حسابی من را شیفته کرده بود. اول از همه اینکه در مسیر کتابخانه، پارکی بود که تاب، سرسره و چرخوفلک داشت. نفهمیدم به خاطر کتابهای کانون بود که بچهها به پارک هم سر میزدند یا اینکه به خاطر پارک به کتابخانه هم میرفتند. در هر حال من که حاضر نبودم هیچکدام را از دست بدهم.
کتابخانهای که حالا دیگر به اعتبار کارت عضویتی که دستم بود برایم بخشی از خانه خودمان شده بود، چیزهای خوب دیگری هم داشت. میزهایی داشت، همقد کودکیهای من و چیدمان کتابهای مصور به قدری وسوسهانگیز بود که هر بار خاله با اصرار من برای به امانت گرفتن بیش از سه کتاب مواجه میشد. در دنیای کتابها آدمیزاد، عروسک، گرگ، شیر، ماهی و بره، همگی زبان هم را میدانستند. حالا به نظرم میآید که همین همزبانی بود که دنیای قصهها را دلنشین میکرد.
خالههای کتابخانه خاطرهساز بودند. از همبازی شدن با من و دوستانم لذت میبردند. نمیدانم ما کودکان شیرینزبانی بودیم یا آن روزها دغدغههای زندگی اینچنین پررنگ نبود! خالهها از ما میخواستند که نقاشی بکشیم و بهترین نقاشیهایی که رنگآمیزیشان از خط بیرون نزده بود، غیر از اینکه شانس قرار گرفتن روی کاغذهای رنگی چسبیده به دیوار را داشتند، جایزه هم میگرفتند.
... اینگونه بود که حالا دیگر هر پنجشنبه، ماهی رنگینکمان، گردوی هفتم، بگرد و پیدایم کن و بعدها، سیندرلا، علاءالدین و چراغ جادو، آلیس در سرزمین عجایب و... با من به مهمانی مادربزرگ میآمدند و من بیصبرانه در پی فرصتی که همراه مادربزرگ به دنیای کتابهای قصه سفر کنیم. اما در پی عقربههای ساعت، زمان میگذشت و تابستانی از پس تابستانی دیگر میآمد. سالهای نوجوانی، کتابخانه عمومی شهدای هفت تیر برایم خانهای پر از دوست بود. از دوستان مدرسه تا کتابدار و کتاب، همه با هم دوست بودیم. زمان همچنان میگذشت تا اینکه تابستان 1384 من به طرز غیرمنتظرهای کتابدار شدم. غیرمنتظره به این دلیل که این اتفاق نتیجه ثبت یک عدد به اشتباه در یکی از کدهای انتخاب رشته کنکور کارشناسیام بود.
اتفاق دور از انتظاری برایم بود؛ اما من تا امروز کتابدار ماندم. کتابدار ماندم، چرا که زندگی به من آموخت هرچند همه چیز از قصه آغاز میشود، اما هدایت آدمی، خاصه کودک، در مسیری صحیح که به شناخت درست وی از خویش و جهان پیرامون منجر شود، بسیار بااهمیت است. این امر در بعد کلان، تکامل بشریت را در پی خواهد داشت و آن زمان است که دنیا مکان بهتری برای زندگی میشود.
... و من کتابدار ماندم به این امید که دنیا را به مکان بهتری برای زندگی بدل
کنم.
شبنم رجبی
کتابدار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: