به زحمت به بیمارستان عسکری [همان نظامی] شهر رسیدیم. بیمارستان عسکری در قسمت به اصطلاح بالای شهر بود. البته این بالای شهر در مورد جغرافیاییاش درست نبود و از نظر جغرافیایی در نیمه غربی و شمالی شهر بود. بالای شهر بودنش به خاطر همسایگی به مراکز علمی و آموزشی بخصوص دانشگاه بزرگ حلب بود. در شهر حلب نزدیک به ۲۸ بیمارستان وجود دارد از بیمارستان تخصصی کودکان، زنان و حتی بیماریهای کلیوی و... که بیمارستان نظامی یا همان عسکری تقریبا یکی از بهترین آنهاست. در کنار ساختمان اورژانس بیمارستان عسکری یک ساختمان برای بیماریهای زنان وجود دارد که یک طبقه از آن مخصوص «اصدقا» است. حتی روی ورودی در آن طبقه هم نوشته شده: «قِسمُالاصدقا» پزشک سوری بعد از معاینات اولیه و گرفتن خون از من گفت، تب بالایی داری [سیونه و نیم درجه] علاوه بر تب باید منتظر نتیجه آزمایشات هم بمانیم.
حدود نیم ساعتی گذشت و بعد از آمدن نتیجه گفت باید امشب بستری باشی تا فردا یکی از فاکتورهای خونت را بررسی کنیم. گفته بودند یک پزشک ایرانی در بیمارستان مستقر است؛ اما وقتی من بستری شدم او به سطح شهر حلب رفته بود. با سرم کلرو سدیم شروع شد. اینجا سرمها در ظرفهای پلاستیکی نیست در پاکتهای بیرنگی شبیه به مشما فریزر ضخیم است و مشخصات دارو به زبان عربی و انگلیسی در دوطرفاش نوشته شده است. داروها عموما ساخت سوریه است. دکتر محمد حوالی ساعت ۳ عصر برگشت. من از حدود ده صبح که بستری شده بودم تا آن زمان خوابیده بودم. با صدای زنگ موبایلش از خواب بیدار شدم و دیدم روی تخت روبهرویام یک مرد با پیراهن سفید و شلوار خاکی نشسته و با لبخند نگاهم میکند. گفت: سلام علیکم برادر چطوری؟
سیدمجتبی مومنی
روزنامهنگار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم