کتابداران

ماجرای آن مسابقه کتابخوانی

چند روزی به آغاز امتحانات میان‌ترم مانده بود. با دوستم امید باید به کتابفروشی می‌رفتیم تا کتاب‌های درسی مورد نیازمان را تهیه کنیم یعنی چاره‌ای جز این نداشتیم. ترم دوم تحصیلی ما بود. هر دو در شهر یزد غریب بودیم و کسی را نداشتیم حتی خوابگاه هم به ما تعلق نگرفته بود. هر دو سعی می‌کردیم برای این‌که به خانواده سختی تحمیل نشود در خورد و خوراک و خرید دقت کنیم.
کد خبر: ۱۱۵۰۵۲۸

به کتابفروشی رسیدیم من کتابهایم را خریدم و فقط ده هزار تومان برایم باقی ماند که میبایست تا آخر هفته با آن زندگیام را میگذراندم، نوبت به امید رسید که قیمت کتابهایش را بپردازد، فروشنده گفت: «50 هزار تومان میشود.» هر دو تعجب کردیم، امید دست در جیبش کرد و پولهایش را بیرون آورد و شروع به شمارش کرد، اما... تنها 40 هزارتومان داشت و ده هزارتومان کم بود، هر دو مانده بودیم و نمیدانستیم چه باید کرد. با خودم حساب کردم، دیدم نمیشود پولم را به امید بدهم، آخر تا پایان هفته سه روز مانده بود، با خودم میگفتم اگر من ده هزار تومان را به امید بدهم چه بخوریم؟ با چه وسیلهای به دانشگاه برویم؟ میبایست زود تصمیم میگرفتم...

دستم را در جیبم کردم و با توکل بر خدا و گفتن این جمله که «خدا بزرگه» پول را به فروشنده دادم و از کتابفروشی بیرون آمدیم.

امید شرمگینانه از من تشکر کرد و با هم راهی کتابخانه شدیم. بعد از دو ساعت مطالعه تصمیم گرفتیم به خانه برگردیم. از سالن مطالعه خارج شدیم به سمت در خروجی کتابخانه رفتیم که کتابدار آهسته من را صدا کرد. بعد از احوالپرسی گفت: «میدانستم شما امروز هم به کتابخانه میآیید برای همین با شما تماس نگرفتم.» از حرفهای کتابدار تعجب کردم آخر برای چه با من تماس بگیرد؟ گفتم: «من این چند روز کتابی امانت نگرفتهام که تاخیر داشته باشد.» کتابدار لبخندی زد و گفت: «نه اینطور نیست. شما یادتان میاد که یک ماه پیش در مسابقه کتابخوانی شرکت کرده بودید؟» جواب دادم: «بله یادم هست.» او دستش را به طبقه پایین میز برد و یک بسته و یک کارت هدیه بیرون آورد و گفت: «شما در آن مسابقه برنده شدید.» خیلی تعجب کرده بودم. به امید نگاه کردم و با هم خندیدیم. امید گفت: «حالا هدیه چی هست؟» کتابدار گفت: «یک کارت هدیه به مبلغ صد هزار تومان و تعدادی کتاب.»

با شنیدن این جملات سر از پا نمیشناختیم. خیلی خوشحال بودیم. پس از امضای رسید و تحویل آن به کتابدار و تشکر از ایشان، با هدایا به خانه رفتیم.

در خانه کادوی کتابها را باز کردم؛ وای خدای من!

تعداد کتابها مرا متعجب کرد؛ کتابها ده عدد بود ناگهان یاد این آیه گهربار افتادم که: «خدا ده برابر عمل نیکوکاران، به آنها پاداش میدهد.»

با این اتفاق یقین پیدا کردم فضل و بخشش خدا خیلی زیاد است. من ده هزار تومان به امید داده بودم و الان ده برابرش را دریافت کرده بودم. امید با پول من یک کتاب خرید و حالا مقابلم ده کتاب بود و ده برابر پولی که بخشیده بودم هم پول (کارت هدیه صدهزارتومانی).

مهدی شادروان

کتابدار

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها