روایت فاطمه ساجدی‌اصل از همسر شهیدش علی منیعات

گاهی ماندن جایز نیست ،باید رفت

فاطمه ساجدی‌اصل هستم و متولد 1362. از طریق خواهر شهید منیعات که زن‌دایی من بودند، با ایشان آشنا و ازدواج کردیم.
کد خبر: ۱۱۴۳۶۷۲

علی باوجود آنکه دو سال از من کوچکتر بود، اما بسیار باتجربه و پخته به نظر میرسید و با ایمان و صادق و بسیار متواضع بود. سال 1386 ازدواج و زندگی ساده و بیآلایش ما آغاز شد و زینب هدیه پرودگار به ما بود. مهمترین ویژگی او که طی 9 سال زندگی شاهدش بودم، این بود که هرگز ناراحت نمیشد و در اوج ناراحتی لبخند میزد و البته این یکی از بارزترین ویژگیهای اخلاقی شهید بود.

علی از همان دوران کودکی علاقهای خاص به قرآن داشت، طوری که سال 1375 که مردم جنگزده خرمشهری به خانههایشان باز میگشتند، علی بچهها را جمع میکرد و به آنها قرآن آموزش میداد. مدتی بعد هیاتی به نام علیاکبر(ع) را پایهگذاری کرد. فعالیتهای فرهنگی او بسیاری را جذب هیات کرده بود. هیچ دلبستگیای در این دنیا او را خوشحال نمیکرد. در هر پست و مقام و موقعیتی که بود، دلبسته نمیشد. حتی موقعیت شغلی خوبی که در شرکت نفت و گاز اروندان داشت، در نظرش ارزشی نداشت و باعث خوشحالی اش نبود. زمانی که زمزمه تجاوز و تعدی تروریستها به خاک اسلام پیش آمد، کمکم حرفهایی از جنس رفتن از زبان علی میشنیدم. ابتدا باور نکردم که میخواهد راهی شود، اما او ثبتنام کرده بود. درجواب اعتراضم که گفتم تو کار و زندگیداری، صبر داشته باش اگر به خاک ما و به سرزمین ما تعدی کردند آنوقت برو، با قاطعیت گفت: من دلم آنجاست. مردانگی و غیرت اجازه نمیدهد که بمانم. نمیتوانم منتظر بمانم که در کشور خودم جنگ پیش بیاید. در نهایت با تلاش و پیگیریهایش توانست بهعنوان یک نیروی مردمی به عراق برود. دو روز بعد از ماه مبارک رمضان رفت. ابتدا هم برای رهایی مردم جفر السخر بسیار تلاش میکنند و بعد از پیروزیهای به دست آمده به لطف خدا مردم به خانههایشان بازمیگردند.

آخرین باری که علی برگشت، حال و روز خوبی نداشت. سه روزی در محاصره بودند که به لطف خدا با کمک نیروهای عراقی آزاد شده بودند. دستش جراحت برداشته بود. هر چه به علی اصرار کردم که بیشتر بمان و بعد از بهبودی برو، قبول نکرد. گفت: من بمانم و همرزمانم آنجا باشند. من چه فرماندهی هستم که سربازانم در میان نبرد و میدان کارزار باشند و من اینجا استراحت کنم. نه، من تاب ماندن ندارم. در نهایت بعد از چهار روز، دوباره راهی شد. مدتی بعد خبر شهادتش را برایمان آوردند. گویا ابتدا بشدت مجروح میشود و بچهها تا او را به بیمارستان میرسانند در آنجا شهید میشود. قبل از عملیات از یکی از دوستانش که در سامرا بود، میخواهد که برایش دعا کند و او هم در محضر امام حسن عسگری برای علی و شهادتش دعا میکند و اینگونه امام برات شهادتش را امضا میکند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها