در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«مایکل» ژوئن دو سال پیش و پس از سرقت مسلحانه از یک فروشگاه بزرگ توسط کمیسر دستگیرشده بود.نکته جالب این بود که «مایکل» در این سرقت تنها نبوده و پسرش «ادوارد» وی را همراهی میکرده است که کمیسر «جوزف» بعد از شناسایی و دستگیری «مایکل» دو روز بعد «ادوارد» را هم دستگیر میکند. در این میان «مایکل» برای رهایی خود و پسرش پیشنهاد پول کلانی را به کمیسر میدهد که در ظاهر کمیسر برای شناسایی مخفیگاه «ادوارد» می پذیرد، اما بعد از دستگیری «ادوارد» موضوع رشوه را در پرونده درج و باعث میشود که دادگاه مایکل را به اشد مجازات محکوم کند. سروان «مک» بعد از مطالعه دقیق پرونده و با این فرض که ممکن است بین مرگ «مایکل» و قتل کمیسر ارتباطی وجود داشته باشد، صبح زود همراه دو تن ازکارآگاهان به سمت زندان ایالتی حرکت کرد تا شاید بتواند در بازجویی از «ادوارد» سرنخی پیدا کند. اما وقتی به زندان رسید با نکته عجیبی روبهرو شد؛ «ادوارد» از دو هفته پیش ناپدید شده بود!مسئولان زندان به کارآگاه «مک» اعلام کردند؛ که «ادوارد» دو هفته پیش به علت بیماری به بیمارستان اعزام و درآنجا با همدستی دو نفر موفق به فرار شده و از آن تاریخ هیچ اثری از او بدست نیامده و ماموران تحقیقات گستردهای را برای دستگیری او آغازکردهاند.
سروان «مک» با شنیدن این خبرظنش نسبت به «ادوارد» و نقش او در قتل کمیسر بیشتر شد و البته روشن شدن این مساله بستگی به دستگیری وی داشت که تا آن لحظه هیچ ردی از او بدست نیامده بود.در این میان نکته مهمی که کارآگاهان به آن دست یافته بودند؛ این بود که لکه خونی که برروی صندلی و مقوا بهدست آمده بود از گروه خون «ادوارد» بود که در پروندهاش درج شده بود. نکته مهمی که در پرونده قتل کمیسر وجود داشت این بود که قاتل تنها نبوده و همدستی داشته است، فرض اینکه «ادوارد» قاتل باشد؛ نفر دوم چه کسی بوده است؟
تیمی از کارآگاهان که پیگیر سرنخ از کارخانه اسلحهسازی بود پس از چند روز تحقیق و پرسوجو به مرد جوان 33 سالهای به نام «بیل هلمرا» رسیدند. دوربینهای کارخانه نشان داد که بیل در روز حادثه با خودرواش و به اتفاق شخصی که در جلوی کارخانه انتظار او را میکشیده به سمت «راندر» رفته است. البته این موضوع از آن جهت بسیار اهمیت داشت که تصویر آن مرد بعد از بررسیهای دقیق متعلق به «ادوارد» بود. همان ادواردی که از زندان گریخته بود و مظنون به قتل کمیسر محسوب میشد.
در حالی که تلاش ماموران پلیس برای دستگیری ادوارد وارد مرحله تازهای شد، کارآگاهان «بیل هلمرا» را دستگیر و تحت بازجویی قرار دادند. «بیل» سرسختانه در بازجویی منکر ارتباط با «ادوارد» و دست داشتن در قتل کمیسر شد؛ اما وقتی با اسناد و تصاویری که توسط دوربینهای مداربسته ضبط شده بود؛ روبهرو شد چارهای جز اعتراف ندید و پرده از دوستی با ادوارد و همراهی او در قتل کمیسر برداشت. «بیل» اعتراف کرد که با ادوارد دوستی دیرینه داشته و به وی در فرار از زندان و قتل کمیسر کمک کرده است. «ادوارد» همچنین اذعان داشت که در این میان «جرج» برادرکوچک ادوارد هم دست داشته است. وی در ادامه بازجویی محل اختفای «ادوارد» را دراختیارکارآگاهان قرار داد و گفت: قرار است تا آخرهفته از کشورخارج شود و «جرج» در حال انجام مقدمات فرار او ست. با اعترافات «بیل» بلافاصله تیمی از کارآگاهان و گروهی از ماموران ویژه وارد عمل شدند و «ادوارد» را درخانهای ویلایی در منطقه جنگلی در حالی که در خواب بود، دستگیر کردند. همزمان «جرج» برادر او هم در نمایشگاه اتومبیلش دستگیر شد و بدین سان پرده از راز قتل کمیسر «جوزف» کنار زده شد. «ادوارد» دربازجویی به کارآگاهان گفت: وقتی در زندان بودم پدر مهربانم جان خود را از دست داد و این ماجرا کینهام را نسبت به کمیسر چند برابر کرد. پدرم بخاطر من خیلی نگران بود و همین نگرانی هم او را دق مرگ کرد و همه اینها تقصیر کمیسر «جوزف» بود. او میتوانست حداقل بیخیال من شود و حتی پدرم هم به او پیشنهاد مالی خوبی داده بود اما او پدرم را فریب داد و باعث مرگ وی شد و دنیای مرا سیاه کرد. او اگر در این پرونده سرسختی نمیکرد هرگز این اتفاقات نمیافتاد. بعد از شنیدن خبر مرگ پدرم آنقدر از خودبیخود شده بودم که به جز انتقام به چیز دیگری فکر نمیکردم و دنبال فرصت بودم تا اینکه با کمک برادرم نقشه فرار از زندان را کشیدم و پس از فرار برنامه انتقام را اینبار با کمک «بیل» عملیاتی کردم.
«ادوارد» در مورد چگونگی قتل کمیسر گفت: آن روز با بیل در مسیر کمیسر قرار گرفتیم. من خودم را به بیماری زده و روی زمین انداختم. در این میان «بیل» جلوی خودرو کمیسر را گرفت و درخواست کمک کرد. کمیسر بیخبر از همه جا خودرو را متوقف کرد. در یک لحظه به داخل خودرو پریده و به زور اسلحه تهدیدش کردم.چارهای جز تسلیم نداشت اما همچنان با ابهت وخونسرد بود.از من پرسید چگونه آزاد شدم. باخنده گفتم فرار کردم. از مرگ پدرم اطلاع داشت و اظهار تاثر کرد. اما انچنان خون جلوی چشمانم را گرفته بود که به هیچی جز انتقام فکر نمیکردم. چند کیلومتر که از شهر خارج شدیم. مجبورش کردم خودرو را نگهدارد، به محض توقف خودرو سعی کرد به من حمله کند واسلحه را ازمن بگیرد اما موفق نشد، بخصوص که ما دو نفر بودیم و البته مسلح، او را ازخودرو پیاده کردم و بعد هم با شلیک دوگلوله انتقامم را گرفتم./پایان
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: