یک مثل یک داستان

حالا هم نوبت من است

(گویند ) :
کد خبر: ۱۱۳۵۵۱۲

خری و اشتری دور از آبادی به آزادی میزیستند. نیمه شبی چران و چمان به شارع عام نزدیک شدند.

اشتر گفت: رفیق ساعتی دم فرو بند تا از آدمیان دور شویم نباید گرفتار آییم.

خر گفت: این نتواند بود، چه درست همین ساعت نوبت آواز معتاد من است و در ترک عادت رنج جان و بیم هلاک تن.

و بیمحابا نهیق برداشت. کاروانیان بر اثر بیامدند و هر دو را در قطار کشیده بار نهادند. فردا آبی عمیق پیش آمد که عبره (عبور) خر از آن میسر نبود. خر را بر اشتر نشانیده اشتر را به آب راندند. چون بارگیر به میان آب رسید دستی بر میافشاند و پایی میکوفت.

خر گفت: رفیق این مکن، وگرنه من در آب افتم و غرقه شوم.

(اشتر) گفت: چنانکه دوش نوبت آواز نابهنگام خر بود، امروز گاه رقص ناساز اشتر است.

و با جنبشی دیگر خر را از پشت بینداخت و غرقه ساخت.

منبع: امثال و حکم دهخدا جلد2

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها