در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
این هفته در صفحه بومرنگ دو داستان از این خواننده و همراه خوب جامجم را برای شما منتشر میکنیم.
خال سیاه
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. یک دختری به نام سارا بود که 9 سال داشت و کلاس سوم دبستان درس میخواند. این دختر کوچولو یک مشکل داشت و آن هم داشتن یک خال سیاه روی بینیاش بود. در مدرسه همکلاسیهای سارا، او را مسخره میکردند و در بازیهایشان سارا را شرکت نمیدادند. کم کم سارا در بین همکلاسیها، تنها شد البته سارا شاگرد ممتاز کلاس بود و همه درسهایش را بخوبی میخواند.
یک روز از روزها که مثل همیشه همکلاسیها، سارا را مسخره کردند، گریهکنان به طرف اتاق مشاور مدرسه (خانم ترابی) رفت.
خانم ترابی مشاور مهربانی بود و وقتی علت گریه سارا را فهمید، گفت: من یک پیشنهاد دارم، اگر آن را اجرا کنی دیگر همکلاسیهایت تو را مسخره نمیکنند. سارا کوچولو به پیشنهاد خانم ترابی و مشورت با پدر و مادرش به کلاس خوشنویسی رفت. مربی و همکلاسیهای مهربانی در کلاس حضور داشتند. سارا آنقدر از کلاس خوشنویسی خوشش آمد که هر جلسه باذوق و شوق سرکلاس حاضر میشد و تمرینات خوشنویسی را بخوبی انجام میداد.
ایام دهه فجر نزدیک شد. پیشنهادهای جالبی برای بهتر برگزارکردن مراسم دهه فجر از طرف مدیر مدرسه (خانم احمدی) مطرح و قرار شد که کلاس ساراکوچولو، روزنامه دیواری به مناسبت دهه فجر درست کنند.
خانم احمدی که میدانست سارا به کلاس خوشنویسی میرود و دستخط خوبی هم دارد، مسئولیت نوشتن مطالب روزنامه دیواری را به او سپرد.
وقتی روزنامه دیواری تمام شد، آن را روی دیوار سالن مدرسه نصب کردند. همه بچههای مدرسه با حیرت و تعجب به روزنامه دیواری خیره شدند. آنها به دست خطی که مطالب روزنامه دیواری را نوشته بود، با دقت نگاه میکردند و به همدیگر میگفتند: چه دستخط زیبایی! این دستخط کیست؟ در همان لحظه خانم احمدی با هدیهای در دست کنار بچههای مدرسه آمد و سارا کوچولو را صدا کرد و با دادن هدیه به او تشکر کرد. از آن روز به بعد هیچ یک از همکلاسیها، ساراکوچولو را مسخره نکردند و او را در بازیهایشان شرکت دادند.
آشپزی
سارا کوچولو آشپزی خیلی دوست داشت و بهخاطر همین همیشه کنار دست مادرش در آشپزخانه میایستاد و آشپزی او را نگاه میکرد. یک روز سارا از مادرش پرسید: مامان! من آشپزی دوست دارم و میخوام یک روزی مثل شما آشپزی کنم. پس ممکنه از همین الان به من آشپزی یاد بدی؟ مامان گفت: حالا وقت زیادی داری تا آشپزی و فوت و فن اون رو یاد بگیری.
در همین هنگام، پدر سارا به خانه آمد و چهره غمگین سارا را دید و پرسید: چی شده ساراجان؟ سارا گفت: مامان اجازه نمیدهد که من آشپزی یاد بگیرم. میگه برای تو خیلی زوده. بابا گفت: آره عزیزم. مامانت راست میگه. اصلا به من بگو قدت به اجاق گاز میرسه؟ سارا در فکر فرورفت و گفت: نه. من قدم به اجاق گاز نمیرسه اما میتونم در آشپزی به مامان کمک کنم. بابا گفت: مثلا چه کمکی؟ سارا گفت: مثلا سیبزمینیها را پوست میگیرم یا هویجها را رنده و سبزی پاک میکنم. مامان سارا که در همان هنگام از اتاق میگذشت و متوجه صحبتهای سارا و پدرش شد، گفت: باشه دخترم. اگر قول بدهی که با چاقو و رنده دستهایت را نبری، من اجازه میدم که در آشپزی کمکم کنی. سارا و بابا با شنیدن این حرف، هورا کشیدند و شام آن شب، یک کتلت خوشمزه با دستپخت مامان و کمک ساراکوچولو آماده شد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: