اما با شروع و پیشرفت قصه، هیچ ارتباط دراماتیکی میان قصه و تاریخی که در عناصر بصری صحنه خودنمایی میکند، ایجاد نمیشود. یک قصه معمولی و بسیارگفته شده که در هر دوره تاریخی دیگری هم میتواند اتفاق بیفتد. پسری بدطینت، از دوران نوجوانی دچار عشق دختری است. دختر اما دل در گرو دیگری دارد و نامش به عقد با او بسته شده. اویی که از قضا و برخلاف رقیب، مردی نیکضمیر است و با حضور خود، راس سوم این مثلت عاشقانه را تکمیل خواهد کرد. پسر خبیث برای رسیدن به دختر رویاهایش از هیچ کاری دریغ نمیکند و وقتی میبیند شانسی برای تصاحب دختر ندارد و به مراد دل نمیرسد، راهی جر انتقام، انتخاب نمیکند. اما چرا باید چنین قصهای که پیش از این، بسیار گفته شده در بستر سالهای انقلاب مشروطه روایت شود؟ روایتی که نه قرار است برای آن دوران کاراکتری بسازد و نه برایش مجالی فراهم کند تا دست به کنش بزند و مسیر درام را تعیین کند. بدون کوچکترین تحلیلی از آن دوره تاریخی و بدون ارائه هیچ نظرگاه تازهای از آن، تماشاگر نگاهی نو به آن بیندازد.
تقیانیپور در نمایش کلنل، تاریخ مشروطه و استبداد صغیر را به چند لچک و چادر و ابروهای بلند برای زنها و چند قبا و لباده و کلاه قاجاری برای مردها تقلیل و تعدیل میدهد و منفک از عناصر بصری صحنه، تنها روی پوستهای از آن مقطع تاریخی غوطه میخورد.
نمایش کلنل در هیچ جا قادر نیست هویت تاریخیاش را از تصویر به متن منتقل کند. به همین دلیل است که ارجاعات مکرر تاریخی که اغلب فاقد توجیه دراماتیک است، به خاطر تنیده نشدن با درام برای تماشاگر حوصلهسربر میشود و برایش رمقی باقی نمیگذارد تا این ارجاعات را دریابد و از پوسته متن، به لایههای زیرین تاریخ برود.
پس ضرورت این رنگ و لعابی که با طراحی لباس و دکور و گریم به صحنه تحمیل شده چیست؟ پاسخ را شاید در ضعف اساسی نمایش جستوجو کرد: تکراری بودن خط داستانی.
قصه احتمالا عاشقانه کلنل، آنقدر آشناست که نویسنده برای فرار از کلیشه شدن، راهی جز این ندارد که با بردن آن در یک بافت تاریخی خاص، آشناییزدایی کند، اما این بافت متفاوتی که در زمان گذشته روایت میشود، زمانی قصه را متمایز با زمان حال میکند که نویسنده، هویتی دراماتیک برایش قائل شود؛ هویتی که سبب تنیدگی قصه و شخصیتهایش با مناسبات تاریخی و اجتماعی آن دوران شوند.
یان کات، ناقد ادبی و شکسپیرشناس معروف لهستانی، تاریخ را قهرمان تراژدی مینامد. قهرمانی که خود، شخصیتی در بین اشخاص نمایش دارد و درام، حول کنش و مناسبات تاریخی پیش میرود، طوری که تماشاگر، درنهایت به قرائت تازهای از تاریخ برسد. تنها این زمان است که میشود یک اثر را به واقع، تاریخی بنامیم و حضورش در یک بافت تاریخی را تزئینی و دکوراتیو نخوانیم. نمونه شاخص تعریف یان کات، نمایشنامه «ندبه» میتواند باشد که از قضا مانند نمایشنامه کلنل، قصه عاشقانهای است که در دوران مشروطه و استبداد صغیر میگذرد. بیضایی در نمایشنامه ندبه، برای تاریخ، شخصیتی پردازش میکند که با شخصیتهای دیگر، وارد بدهبستان میشود و یک رابطه زنده و دوطرفه را با قصه به وجود میآورد و لایههای پنهان یا فراموش شده سالهای مشروطه را یکییکی شکاف میدهد تا از درونش، به خوانشی نو برسد. کاری که خیرالله تقیانیپور در نمایش کلنل از انجام آن عاجز میماند و تاریخ مشروطه و بافت اجتماعیاش را در موازی با داستان عاشقانهاش پی میبرد نه در تعامل و تنیدگی با آن. به این ترتیب هیچ نقطه تلاقی و پیوندی میان این دو ایجاد نمیشود و تاریخ مانند پوستهای بیهویت و بیجان در عقب صحنه، قصه تکراری و یکنواخت نمایش را رنگ و لعابی قلابی میبخشد. نمایش اما نکاتی قابل توجه نیز دارد که به خاطر عدم ساختار دراماتیک، ممکن است آن میزان که باید، مورد توجه قرار نگیرد.
طراحی صحنه و لباس کار درعین ایجاز، در ایجاد فضا موفق بوده و به لحاظ بصری، کار را غنی و متنوع کرده است. همینطور بازی سیروس همتی که میتواند یکی از بهترین بازیهای تمام سالهای بازیگریاش باشد. از موسیقی خوب نمایش هم نباید غافل شد که با آمد و شدهای بموقعاش، در خلق ریتم و فضا به کمک نمایش میآید، اما کاش این ویژگیهای مثبت، در کنار یک قصه منسجم و یک جهانبینی قابل اعتنا قرار میگرفت تا تاثیرش بر کیفیت کار مضاعف میشد.
وحید ره جوی
جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم