گل آقا از رجایی می گوید

مرحوم کیومرث صابری ، دوست دیرین رجایی و مشاور فرهنگی او طی مقاله ای که سال 1364 برای کیهان سال نگاشت ، بخشی از خاطرات خود پیرامون آن شهید را بازگو کرد که گزیده آن را ملاحظه می فرمایید.
کد خبر: ۱۰۸۳۵۷

این جملات را با درد و داغ می نویسم به یاد آن عزیز شهید که مقلد امام و فرزند ملت بود، برخاسته از متن مردم و جا گرفته در بطن انقلاب اسلامی.
موحدی متقی که سرسپرده مرجعیت و ولایت بود.تقید او به فقاهت ، عشق او به روحانیت و دلبستگی او به ملت از او چهره ای ساخت که در گوشه قلب هر ایرانی خداجوی موحد مومن ، جایی برای او وجود دارد. او چنان زیست و چنان شهید شد که حتی قوی ترین و در عین حال شقی ترین دشمنان اسلام و انقلاب نتوانستند در سراسر لحظات حیاتش ، نقطه ای تاریک و نکته ای مبهم بیابند و یا حتی از خود بسازند و با آن ، چهره نجیب و شخصیت عظیم و عزیزش را آماج حملات خود قرار دهند.
خدایش رحمت کند که برای رضای خدا کار کرد و در راه خدا شهید شد و عبد صالح خدا بود.من که نویسنده این سطورم ، در تشخیص راه روشن اسلام و در شناخت مرجعیت و در سرسپردگی به ولایت ، مدیون معنوی اویم ، سالها همراه او و در چند سال آخر عمرش به عنوان یک همکار نزدیک ، شاهد شبانه روزی لحظات زندگیش بوده ام. شان اسلامی و انسانی او البته بیش از این است که می نویسم. اما ادای دین نسبت به او در این نشریه ، بیش از این ممکن نیست. که: یک زبان خواهم به پهنای فلک...

***


اواخر سال 59 مدیرکل آموزش و پرورش تهران تلفنی به من اطلاع داد که طبق گزارش آموزش و پرورش ناحیه - در تمام مدت نخست وزیری آقای رجایی - حقوق دبیری ایشان به حساب وی واریز شده و همه ماهه این حقوق توسط ایشان برداشت شده است. طبق قانون یکنفر نمی تواند از دو جا حقوق بگیرد. به ایشان بگویید، شاید بعلت کثرت مشغله ، از یاد برده باشد..گزارش را در چند سطر به اطلاع آقای رجایی رساندم. فردا یادداشت ، با پی نوشت ، به من برگشت. به این مضمون .بسمه تعالی «بنده تا امروز فقط از حقوق معلمی استفاده کرده ام و اگر خدا بخواهد تا آخر عمر چنین خواهم کرد. رجایی»

***


روزهای اول ریاست جمهوری او بود. در اطاقش بودم که به منزلش تلفن کرد و گفت: «یک دست لباس زیر، یک پیراهن و کمی میوه برایم بیاورید»گرفتاریها دیگر اجازه نمی داد که به منزل برود.گفتم: پس وضع فعلی تان با دوران زندان شما چه فرقی کرده؛ آن وقت هم اگر می توانستند به ملاقات بیایند، همین ها را می آوردند....گفت: قرار هم نبود که فرقی بکند. اگر وضع من فرق می کرد جای تعجب و تاسف داشت.

***


مردم درکوچه ازدحام کرده بودند. زن و مرد، کودک و جوان و کهنسال یکصدا فریاد می زدند. «رجایی ، رجایی ، حمایتت می کنیم» همان شعار معروف که خود او آن را تصحیح کرد و گفت :بگویید: «رجایی ، رجایی ، هدایتت می کنیم».گفتم: در قلب مردم جا دارید.گفت: «اشتباه می کنی ، آنچه در قلب مردم جا دارد «اسلام» است مردم مرا از کجا می شناختند.».

***


از یک بخشنامه که به خط خودش نوشت و به تمام وزارتخانه ها ابلاغ کرد و خواست که به همه ادارات و نهادها ابلاغ شود، این جمله را به یاد دارم: «در مکاتبات اداری به عنوان اینجانب ، از ذکر هر نوع القاب و تعارفات خودداری کنید و چنین بنویسید «برادر رجایی ، نخست وزیر» همین!

***


از سنندج برمی گشتیم. در آن زمان ، آقای رجایی ، وزیر آموزش و پرورش بود. پیکر دیوارهای سنندج از گلوله های دشمنان اسلام زخمی بود و از اندام حزب الله کردستان خون می چکید. شهر امنیت نداشت و صفیر گلوله ها از خارج شهر، گاهگاه به گوش می رسید.گفت: با من به تلویزیون بیا، بقیه به بازدید مدارس ویران شده بروند و خسارات را ارزیابی کنند و برای ترمیم و تعمیر مدارس فکری کنند.گفتم: برای نطق می روید؛گفت: می روم دست بچه های حزب الله را که در این شرایط تلویزیون را نگه دشته اند، ببوسم.اما بچه های حزب الله پیشدستی کردند. آنروز نطق رجایی را تلویزیون سنندج ضبط کرد. پیامی به مردم سنندج در مرداد ماه59.کمتر از یکماه بعد رجایی به نخست وزیری انتخاب شد.

***


در سمنان بودیم. پس از نطق آقای رجایی برای جامعه فرهنگیان ، مردی نزد او آمد و با هم سخن گفتند. شب بود و قصد بازگشت به تهران داشتیم. آن مرد جوان ، شهردار سرخه بود از توابع سمنان و آقای رجایی را به شام در منزلش دعوت کرد. آقای رجایی گفت: اگر مثل شهردار حضرت علی ع پذیرایی کنی می آییم.
و به من گفت: در زندان با هم بودیم. در منزل شهردار سرخه فرزند خردسالش هم بود. به اسم «روح الله»، همنام «آقا» به اعتبار ارادت پدرش به امام.آقای رجایی را به فرزندش نشان داد و پرسید: عمو را کجا دیده ای؛ پسرک با لحنی شیرین و کودکانه جواب داد: پشت میله ها! و آقای رجایی ادامه داد: چند روزی پشت میله ها بودیم ، حالا چند سال باید ادای قهرمانان را دربیاوریم!چهار سال زندان را که دو سال آن زیر وحشیانه ترین شکنجه ها گذشته بود «چند روز» به حساب می آورد!

***


رجایی نخست وزیر بود و «حزب الله » مظلومانه ، مورد تهاجم دشمنان قرار داشت. کسی از «حزب الله» دفاع نمی کرد. هیچکس از «حزب الله» اسمی به میان نمی آورد. شهید رجایی بود. او در یک برنامه مستقیم تلویزیونی همراه با آیت الله مهدوی کنی که در آن زمان وزیر کشور بود، حزب الله را معنی کرد. مضمون چند جمله از سخنان وی ، این است:«حزب الله همان است که در 15 خرداد کفن پوشید، حزب الله همان است که در سرچشمه تهران «الله اکبر» سر داد و شهید شد، حزب الله همان است که در 17 شهریور در میدان ژاله سینه را آماج گلوله رژیم پهلوی کرد، حزب الله همان است که انقلاب کرد ... و حزب الله همان است که انقلاب را ادامه خواهد داد.»

***


این چند جمله را به درد و داغ نوشتم. اگر چه لایق آن بود که به خون دل بنویسم. کدام دل؛ کدام خون؛

فیالیتنی کنت معک
منبع: کیهان سال 1364، یادها و خاطره ها، کیومرث صابری
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها