جمله ای که مسیـر زندگی‌ام را عوض کرد

گوشی تلفن همراهش را می‌گردد تا عکسی از آن روزها، روزهایی که شیشه مصرف می‌کرد را نشانم دهد. روی عکسی کلیک می‌کنـد و می‌گیرد جلوی چشمانم قیافه‌اش زار است و نزار ...
کد خبر: ۱۰۱۵۲۳۷

مهدی خودخوری می‌کرد. تحمل هر چیزی را داشت، جز بی‌توجهی پدرش. فقط به چهار خواهر و برادر دیگرش توجه داشت و محبت می‌کرد، مهدی به چشم نمی‌آمد، انگار پدر او را نمی‌دید. اصلا وجود نداشت. با این‌که مادر و خواهرش، هوایش را داشتند، اما تارو پود جان مهدی، محبت پدر را می‌خواست. حسادت مثل خوره به جان مهدی افتاده بود. سرزبانش نمی‌آمد به پدرش بگوید محبت و توجه تو را می‌خواهم، دق‌دلی‌اش را سر خواهر و برادرانش خالی و با آنها دعوا می‌کرد. درد از هر طرف به مهدی فشار می‌آورد و باید خودش را خالی می‌کرد.وقتی دوستش تریاک تعارف زد، نه نیاورد. بی‌سروصدا گوشه‌ای خزیدند و با هم کشیدند. چه لذتی داشت. چه آرامشی، چه حال خوبی. حالی که هیچ‌وقت هیچ‌وقت تجربه نکرده بود.

«این حال کاذب 20 سال طول کشید. اولش خوب بود، لذت بردم، کیف کردم، اما زندگی‌ام را به آتش کشید، نابود کرد. اوایل، مصرفم دو، سه هفته یکبار بود، اما بعد شد هفته‌ای یک روز و کم‌کم شد هر روز و شدم اجبار به مصرف.» اینها را مهدی می‌گوید از دوران نوجوانی‌اش و جرقه‌ای که باعث شد برای اولین‌بار سراغ اعتیاد برود.

40 ساله است، با قد و اندامی متوسط، سری کم مو و ریش و سبیل پروفسوری. در تمام مدتی که صحبت می‌کند، با ریشش بازی می‌کند و زل می‌زند به کلماتی که تند تند روی کاغذ پیاده می‌کنم. گاهی که از حرف‌هایش جا می‌مانم، مکث می‌کند تا نوشتنم تمام شود و دوباره ادامه می‌دهد. بیش از هر چیزی از این ذوق زده است که با وجود که 20 سال اعتیاد اما پس از درمان همه می‌گفتند به او نمی‌آید زمانی مصرف‌کننده مواد بوده باشد.

همان‌طور که بدون پلک زدن به نوشته هایم خیره شده، ادامه می‌دهد: مصرفم تریاک بود، اما یک روز دیدم یکی از دوستانم ماده جدیدی مصرف می‌کند که شباهتی به تریاک نداشت. پرسیدم چی می‌زنی؟ گفت خوب نیست تو نکش. بی‌خیال نشدم و گفتم حالا یک دود بده ببینم چطور است. وقتی کشیدم دیدم زمین تا آسمان با تریاک فرق دارد. سرخوشی عجیبی داشت. طوری بود که سه شبانه‌روز بدون آن‌که احساس خستگی کنم، یک ضرب کار می‌کردم و خوب هم حرف می‌زدم. همسرم می‌دانست تریاک مصرف می‌کنم، اما از شیشه خبر نداشت و وقتی رفته بودیم مسافرت دستم رو شد. دستشویی که می‌رفتم، نیم ساعت، یک ساعت طول می‌کشید و طبیعی بود که همه شک کنند چرا یک دستشویی 10 دقیقه‌ای را این همه طول می‌دهم. می‌رفتیم برای گردش و استراحت در جنگل، اما مدتی طولانی غیبم می‌زد. خب مشخص بود کجا می‌روم. یک بار دیدم باجناقم با زنم صحبت می‌کند. همسرم می‌گفت می‌دانم تریاک مصرف می‌کند، اما باجناقم که کارشناس اعتیاد بود و مواد را خوب می‌شناخت، می‌دانست که چیز دیگری غیر از تریاک مصرف می‌کنم. زنم گریه می‌کرد که چه چیزی مصرف می‌کنی؟ اول هیچ چیز را گردن نگرفتم، اما بعد تسلیم شدم و خودم را لو دادم که شیشه می‌کشم.

گوشی تلفن همراهش را می‌گردد تا عکسی از آن روزها، روزهایی که شیشه مصرف می‌کرد را نشانم دهد. روی عکسی کلیک می‌کند و می‌گیرد جلوی چشمانم. قیافه‌اش زار است و نزار. با شکل و شمایل الانش قابل مقایسه نیست: «می‌بینید چه شکلی شده بودم؟ شیشه همین است، بدجور آدم را از قیافه می اندازد. این قیافه را در عرض دو سال برایم درست کرد.»

مهدی ساکت می‌شود و همان‌طور که به خودکارم خیره مانده، با ریشش بازی می‌کند. حتی پلک هم نمی‌زند. با صدای آرامی می‌گوید: طفلک زنم، مسافرت زهرش شد. مدام در ماشین گریه می‌کرد. به تهران که برگشتیم، دعوا و جار و جنجال شروع شد. آرامش از زندگی‌مان پرکشید و رفت. کارم به جایی رسید که حتی با این که همسرم را دوست داشتم، اما دست رویش بلند کردم. زنم می‌خواست من و زندگی‌مان را نجات دهد و فکر می‌کرد پدرم می‌تواند کمک کند. همه چیز را به او گفت. یک روز پدرم مرا برد توی اتاق و گفت با خودت چه می‌کنی؟ گریه کرد، شکست. دیدن چشم‌های اشک آلود پدرم، برایم خیلی سنگین تمام شد. زنم هم قهر کرد و رفت خانه پدرش. تصمیمش را برای طلاق گرفته بود و به خانواده‌اش هم گفت که می‌خواهد از من جدا شود، اما پدرش سفت و قرص جلویش ایستاد و گفت به جای این که از زیربار مشکلات فرار کنی، به شوهرت کمک کن تا اعتیادش را درمان کند.

برادر همسر مهدی برای کمک کردن پیشقدم شد و پیشنهاد داد به کمپ بروند. گفت ببین چطور است، خوشت آمد بمان و شر اعتیاد را برای همیشه از سرت کم کن. مهدی هم مخالفتی نکرد و
با هم رفتند.

«نمی‌خواستم بمانم. برای این‌که از سرم باز کنم، به مسئول پذیرش کمپ گفتم بعدا می‌آیم، اما جمله‌ای گفت که به فکر فرو رفتم. گفت اگر می‌خواهی همچنان به مصرف مواد ادامه دهی، یکی می‌آید و دست و زن و بچه‌ات را می‌گیرد و با خودش می‌برد، تو هم هیچ کاری نمی‌توانی انجام دهی. این جمله را گفت، متحول شدم و تصمیم قطعی برای درمان گرفتم. خدا خیرش دهد باجناقم خیلی کمکم کرد. مرا به «جمعیت تولد دوباره» معرفی کرد و پس از گذراندن کلاس‌های مختلف، درمان شدم و پس از آن به همدردهایم کمک کردم تا اعتیادشان را درمان کنند. خدا را شکر الان هم حالم خیلی خوب است. عکسم را که دیدید. همیشه نگه می‌دارم تا یادم بماند چه گذشته‌ای داشتم و از کجا به کجا رسیده‌ام. یک زمانی به‌دلیل اعتیاد، رابطه‌ام را با پدرم و مادرم قطع کرده بودم، اما حالا خدا را شکر رابطه خوبی باهم داریم.

اگر مصرف‌کننده‌ای این مطلب را می‌خواند، به او می‌گویم که هر زمان که ماهی را از آب بگیرند، تازه است و نباید ناامید باشند. از خدا کمک بخواهند، حتما کمکشان خواهد کرد. همان‌طور که به من کرد و مرا دوباره به آغوش خانواده‌ام بازگرداند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها