بای بسم الله:با روزهای پرویز تناولی آشنا شویم: «مشغول ساختن یادمانی هستم برای باغهای بزرگی که در 3سال اخیر نابود کرده اند. 3تا از این باغها را هیچ گاه از یاد نخواهم برد.
کد خبر: ۱۰۰۶۴۰
یکی باغ نسترن الهیه ، یکی باغ کامرانیه و سومی باغ ملک. من از کودکی با این باغها مانوس بودم و حالا که آنها را نابود کرده اند و به جایشان می خواهند برجهای زهرمار بیشتری بسازند، کاری جز ساختن مرثیه ای به یادشان، از من برنمی آید».
این هنرمند عقیده دارد که هنر مجسمه سازی: «غولی است که بیش از هزار سال در بطری محبوس بوده و هنوز کاملا آزاد نشده است.
درست است که سر بطری برداشته شده، اما غول هنوز جرات خودنمایی پیدا نکرده است. روزی که غول کاملا آزاد شود، اینجا بهشت مجسمه سازان خواهد شد».
هیچ کس فراتر از زمان نیست. برخی ها عقب ترند.
آیا همپا و همدوره دیگر هنروران بودین یا از نوعی دیگر، راه می پیمودین؛
آن وقتها بیشتر با شعرا می پریدم تا دیگر هنرمندان. حال که آنها نیستند تنها می پرم.
حالا جهان برای شما چه رنگی دارد؛
جهان رنگارنگ است. این رنگها با عینک ها (فیلترها) که بر چشم می گذاریم تغییر می کنند.
زمانی همه جا را کبود می دیدید. حالا چه رنگی است؛
فیروزه ای!
از راهکارهای بدیع؛
از نعمت های خدادادی است. آنها که دارند نمی دانند، آنها که می دانند، ندارند.
می توان چطور با شما دوست و یگانه شد؛
دوستی با یک سلام، اما یگانگی راهی طولانی است.
بیشترین فشار زندگی در کدام مقطع؛
اگر گذشته ها را فراموش کنیم چیزی قابل ذکر نیست.
با فراموش کردن گذشته دیگر چیزی باقی نمی ماند؛ مگر آن که درباره «حال » صحبت کنیم.
به نسبت انتظاراتی که از شما می رفت...؛
نمی دانم. از قرار بیش از توانایی ام بود.
ایستگاهی برای رفع خستگی؛
تهران نیست.
چقدر از پتانسیل هایتان هنوز قابل بهره برداری است / بهره برداری نشده؛
منابعی که من به آنها دست یافته ام چنان غنی است که اگر تا 100سال آینده روزی 25ساعت کار کنم ، ممکن است تا حدودی حق مطلب ادا شود.
آنقدر در شما کاهش یافت که نگران شدین؛
آنچه نگرانم می کند توانایی و سازندگی نیست ، بلکه انبارداری است. بیشتر درآمدم صرف انبارهایی می شود که آثارم در آنهاست.
بیشترین محبتتان به... با...؛
من همه را دوست دارم ، برخی را بیشتر.
احساستان هنگام اجرای سقاخانه ها (که دیگران نیز در آن چمن ، می چمیدند)؛
سقاخانه خودجوش بود. بی خبر آمد و خبردار رفت.
,b>
بلاتکلیفی هیچ گاه سراغتان آمده است؛
بلاتکلیفی مهمانی است که هر روز به سراغم می آید. گاهی نیامده می رود، گاهی هم چند صباحی می ماند، اما هیچ گاه سد راهم نشده.
از اوجهای کبود رنگتان چه وقت ستاره ای افول کرد که هنوز جایش خالی است / نام آن ستاره؛
کبود عمری کوتاه داشت. رفت ؛ اما خاطره اش باقی ماند.
گرانی کار شما باعث شهرت و بی رقیبی تان شد یا چیز دیگری دخیل بود؛
نه ، متاع گران باد آورده است که آن را باد ببرد و نه میدان ، بی رقیب. مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد.
قدر خودتان را به وسیله آن شناختید؛
نه به پیر {قسم}! قدری نبود که آن را محک کنم.
هرگز تحت تاثیرش نبودین؛
همه عمرم تحت تاثیر بوده ام. از هر تاثیری چیزی فرا گرفته ام. روالی که هنوز هم ادامه دارد.
اما ردش ، سایه اش،... در کارهای شما طنینی داره:
امیدوارم.
استفاده از تجربه بزرگترها؛
(این سوال و نمی خوام از دست بدم... اجازه بدید... فکر کنم) راه میان بر است.
,b>
نوری در زیر زمین؛
چشم انسان ها.
بخصوص چشمهای آهوانه ی...؛
...آن یار.
آهی بر لب ما نشست...!
...هر دومون!
شعری که در این لحظه دوست دارین؛
اگر یادم بیاد.
درباره ساعتهای طولانی کار؛
در کارگاه (هنگام کار) پشتم به ساعت است.
ازجمله عوامل بازدارنده؛
تلفن.
دست شما واقعا که درد نکنه! این مصاحبه که یه ستونش تلفنه:
اما نه هر تلفنی!
می گویند...؛
مرد، آن است که نهراسد.
(از ژرفای روحتون بگین:) در حال حاضر؛
در انتظارم.
جهان هم در انتظار است استاد؛
بله، جهان هم در انتظار است.
این همدلی با جهان است یا هماهنگی؛ {همان}
همدلی.
یک کار یا اثر عاطفی؛
به یاد آن کوهکن {نام یکی از آثار}.
در حال پیدا کردن و جستجوی...؛
چیزی که نمی دانم چیست ، هستم!
پس شما هم «آن»تان آرزوست؛
همونی که شما هم می دونید و مولانا گفته است. من از اون زیباتر نمی تونم بگم (گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست).
آنچه خیلی مهم است؛
همین شبکه هاست که من میان آنها خوشم.
همین شبکه های تلویزیونی خودمان؛
نه. این شبکه ها با شبکه های من (دوره ای از کارهای استاد) اشتباه نشه.
اعتراض تون به...؛
می تونه هم خاموش باشه هم مصور.
سن بازنشستگی؛
تجدید حیات دوباره. در بازنشستگی دوباره زنده شدم.
هیچ وقت کارمند بودین؛
20سال استاد دانشگاه بودم.
اینو که می دونیم؛
کارمند دفتری نه. به هر حال تدریس هم یک روتینه، نوعی کارمندی یه.
این کارمندی با روحیه تون در تضاد نبود؛
خودمو تطبیق دادم ، ولی...
از تحولات شما؛
مثل درخت چنار. محسوس نیست ولی استمرار داره.
شهرتتون خیلی بزرگتر از کارهاتون نیست؛
البته کارهای بزرگتر از شهرتم هم دارم {؛!}.
قابل ارزیابی و بررسی...؛
حتما! اما با متر و وجب و... عملی نیست. در گریزم. و...
از واقعیت های موجود؛
همان دنیاییه که سالهاست در آن زندگی می کنم.
از زیرساخت های تاریخی ما ایرانی ها؛
من البته اسم می برم ؛ فرهاد کوهکن ، داریوش بزرگ و افسانه های مردمی.
ذائقه و سلیقه تان را تغییر داد؛ (اینو خوب می دونم...)
...
,b>
فیلم در خانه تاریک؛
باید دوباره خواند.
فضاهای مختلف؛
هر فضا حس خودش را داره از مجموعه فضاها احساس به وجود می یاد و همین احساس است که بعدا به جسم تبدیل می شه.
بهترین صفحه عمرتون؛
صفحات سفید.
یک سری از قید و بندها که اذیت تون کرد؛
از جمله همین موزه پرویز تناولی.
فرمایش پیامبر اعظم (ص): انسان ها معادن هستند... از شما باز هم چی می شد استخراج کرد؛
همین ها که ساخته ام.
یعنی به هیچ رسیدین؛
از هیچ عبور کردم. (راستی ! یک سوال دیروز پرسیدین که خیلی قشنگ بود راجع به تراشیدن که گفتم: از سنگ تراشیدم و بعد از خود تراشیدم.)
به راحتی می توان...؛
می توان کوه کند.
پرویز تناولی؛
خودم هستم ،مجسمه ساز.
گالری کبود؛
خانه ای در فضا.
نسبت شما و آن فرهاد افسانه ای؛
فرهاد، نیای من است در مجسمه سازی.
مجموعه؛
ویروس جمع آوری یکی از بدترین ویروس هاست. وقتی به جان شما افتاد آن وقت است که به دنبال قومی از اشیا می روید.
صبح؛
شروع رایانه و آغاز خلاقیت.
عصر و شب؛
ساعات کارگری و اجرای افکار صبحگاهی.
هنرمند و کارگر چند سانت با هم فاصله دارند؛
یک درصد مجسمه سازی ، خلاقیت و هنر است و 99درصد کارگری ها.
مردم ، هنرمند را همیشه در عالم رویا و تخیلات و میان گل و بلبل فرض می کنن.
چه جالب! در حالی که...؛
زندگی هنرمند هم در کارگاه شبیه بقیه کارگاه ها می گذرد.
وجود ندارد.
کدام راه را هنوز نرفته اید؛
در آغاز همین یک راهی ام که شروعش کرده ام.
مشتاقانه از چه کسی دوست دارین دعوت کنین ، کارهاتونو ببینه؛
شعرا.
زندگی با شاعر؛
هم به زندگی با بقیه مردم ترجیح اش می دهم.
یک مرد فوق العاده؛
در میان مردم هم می شه فوق العاده ها را جستجو و کشف کرد.
چه وقته که شما از خودتون خوشتون می یاد؛
من در آغاز کارهام خیلی خوشحال ترم تا در پایانشون.
هیجان انگیزه؛
همان آغاز، هیجان انگیزتره تا تداوم و پایان یک اثر.
خیلی دوست داریم شمه ای از «شیرین تون» اینجا بفرمایین؛
شیرینی ها همه شیرین اند و هر کسی شیرینی دارد.
استاد وقتی خودتونو اتود می زنین، حالا به هر ترتیب؛
آثار یک هنرمند همه در ارتباط با خودشه. آثارش آیینه وجود شه. جدا شدنی از او نیست ، ولی با دید مخاطب ممکنه تغییر کنه.
براتون هیچ وقت عادت نبوده؛
نه متاسفانه. خیلی سعی کرده ام زندگی عادی و روزمره ای داشته باشم ، ولی هیچ گاه نصیبم نشده.
این یه جور خوش شانسی هنرمندانه است یا نوعی بدبیاری؛
همزاد من همیشه شانس بوده است. شانس همیشه منو دنبال کرد. گرچه بدشانسی هم با من دوسته. با هر دو کنار می یام.
زندگی عادی؛
زندگی آرام و بی تلاطم. زندگی من پر از فراز و نشیبه. شما مینی مالیست هستی ، روده درازی در این گفتگوها فایده نداره.
احساس تراش خوردن با اثری که در حال تراشیدنش هستین؛
همپا با مجسمه هایم. هنگام تراشیدن کار چقدر تخت جمشید، طاق بستان...
در شما شکوفه کرده گل می داد؛
تمام غرور من برگرفته از اینهاست.
انگار تابش و نورش جهان را جاودانه به رنگ و بویی تازه درمی آورد؛
انرژی و نوری که به جهان می ده هیچ وقت باتری اش تموم نمی شه.
و این همان غروره دیگه؛
بله. آثار بزرگ تاریخ مثل تخت جمشید یا اهرام ثلاثه اینها باتریهای بشری هستند که هیچ گاه خالی نمی شوند.
راز و رمز شما که صدها قفل هفت جوش بهش زدین (اصلا دارین راز و رمز؛ بله که داریم):
قفل ، گشایش هم است. در پس هر قفلی آرزویی نهفته که با گشوده شدن آن به حقیقت می رسیم.
حیف از...؛
حیف از طلا که خرج مطلا کند کسی.
حرکت...؛
حرکت و برکت ، تفکیک ناپذیرند.
قلبتان همواره با او می تپد؛
تا او که باشد.
یک درخواست اجتماعی؛
باغها را خراب نکنند. زباله هایشان را از پنجره ماشین بیرون نیندازند. به هم سلام کنند.
حس محافظه کاری تان چه وقتی گل می کند؛
هنگام ناامیدی و درماندگی.
شما را از تب و تاب می اندازد؛
میان حالی.
mediochrity سفر در کلمات و حجم و ابعاد دادن به آنها آیا تجربه تکراری از سوی خوشنویسان (نقاشی خط) نبوده؛
نقاشی خط نوعی ادب اجتماعی است. آنچه من در کلمه (نه کلمات) جستجو می کنم ، اعتراضی بیش نیست.
چرا فقط به هیچ رسیدین و دیگر هیچ؛
هیچ ماورا ندارد و چیزی جز «وهم» نیست و برای من دوای بسیاری از دردهاست.
چه وقت با رودربایستی صحبت می فرمایین؛
با زن و فرزندانم و گاه با دیگران.
وقتی به 30سالگی نرسیده بودین؛
با امروز فرق چندانی نداشتم. فقط خام تر بودم.
سکوهای موفقیت را که طی می کردین ، زیر بغلتان را هم کسی گرفت؛
سکویی نبود. راهی پرسنگلاخ بود و گهگاه کسی به دادم می رسید.
می گویند باید در اوج ، خداحافظی کرد آیا این شامل هنرمند هم می شود؛
در ورزش چرا، اما در هنر نه؛ زیرا اوج معلوم نیست. گاهی بهترین شعر، شعر آخر است ، گاهی هم شعر اول.
تاثیرش بر شما مستقیم بود؛
در این راه من چیزی نمی دانم. شما تصمیم بگیرید.
اگر مانند چلیدا مثلا یک کارخانه ذوب فلزات یا امکانات تراش صخره های بزرگ در اختیارتان بود، همین می شدین یا بیشتر از اینها؛
در آن سرزمین ها چلیدا شدن آسان تر است. اگر چلیدا اینجا بود جایی فراتر از پستوی خانه مادرش نداشت.
در آنجا وقتی فردی ، کسی شد همه درها به رویش باز می شود. در اینجا تا زمانی که کسی نیستی ، درها باز است.
با امتیاز بالایی از شما فاصله دارد؛
نمی دانم.
فرصت کوتاه؛
نمی دانم.
یگانه؛
نمی دانم.
از نتایج درخشانی که شکوفایتان کرد؛
کدام شکوفایی؛
دوره ای که ورق خوردین و دیگر شدین؛
دوره عشاق.
به طور دقیق...؛
کار من نیست. هر کس شغلی دارد. من مجسمه سازم نه منتقد و تاریخ نگار.
بنا به دلایل متعدد...؛
شما متفاوت با دیگرانی که با من صحبت کرده اند هستید، مصاحبه شما مثل مشاعره است. افسوس که من شعر را در جوانی کنار گذاشتم.
اینو پروفسورم مولانا هم به من گفت:
خوشحالم که دیگران هم متوجه (مشاعره) شده اند.
کم و بیش...؛
خودستایی کار من نیست.
میدان بی حریف؛
برداشت من به گونه دیگری است.
تداعی تان از آرشیو؛
کاش دست اندرکاران به آن توجه بیشتر می کردند. همه آرشیوهایمان ناقص و مخدوش است. بدون آرشیو، کار ریشه دار عملی نیست.
سنگ قبر؛
نام کتاب بعدی ام است. ایرانیان در این زمینه بیش از بقیه ملل خلاقیت داشته اند.
ساعات پیش از مرگ؛
می دانم. شاید مثل بقیه ساعات باشد.
وقتی مطمئنید که دیگر فرصتی نیست؛
حق با شماست.
حستان از کارهای نکرده؛
تنها نگرانی ام، کارهای ناتمام است.
و... راهی که باید می رفتید اما نشد؛
جز این راه ، راه دیگری نبود.
کنار پنجره به تماشای چه چیزی ما را دعوت می کنید؛
به زیبایی.